تبليغاتX
یادی از پرستو
                                       
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 16:25  توسط یاد یاران | 

دیدم این ایام خیلی شرمنده دوستانی شدم که اومدن و دست خالی برگشتن گفتم امروز دو تا داستان بگذارم هم کوتاه هستن و هم زیبا .

امیدوارم مثل من از خوندن اون ها لذت ببرید .

 

 

 

داستان سی و چهارم :

                                   پرنده

 

 

کارم روی هواپیما تمام شده  بود و داشتم پیاده برمی گشتم که یک ماشین جلوی پام ایستاد . نگاه که کردک دیدم تیمسار بابایی است . بعد از یه احوال پرسی کوتاه ، تشکر کردم و سوار ماشین شدم . در طول مسیر شهید بابایی با تماشای زیبایی های طبیعت پیوسته زیر لب سبحان الله می گفت . مسافت زیادی رو طی نکرده بودیم که ناگهان جسم سیاهی به شدت با شیشه جلو برخورد کرد و روی زمین افتاد . تیمسار بی درنگ توقف کرد . هر دو پیاده شدیم و دیدیم که پرنده ای در اثر بخورد با ماشین سرش میان دو بالش قرار گرفته و غرق در خون جان داده است . ایشان بی آن که چیزی بگویند به داخل ماشین رفتند و چند برگ دستمال کاغذی برداشتند و پرنده را همچون عزیزی که از دست رفته است در میان آن گذاشتند . سپس حرکت کردیم . من در این فکر بودم که ایشان چه تصمیم دارند چه کار کنند .

پس از چند دقیقه با دیدن چند درخت در کنار جاده توقف کردند و در حالی که پرنده را در دست داشتند به سمت درختی رفتند و چاله کوچکی کندند و پرنده را با احترام دفن کردند .

من با دیدن این صحنه شگفت زده شدم ؛ چرا که همین روح لطیف که برای پرنده ای اینچنین دل می سوزاند در طول جنگ با پرنده آهنینش خشم ملت انقلابی ایران را بر سر دشمن فرو می ریخت .

 

 

 

 

داستان سی و پنجم :

                                کجا می روی ؟

 

مدتی قبل از شهادت تیمسار بابایی ؛ در حال عبور از خیابان سعدی قزوین بودم که ناگهان عباس را دیدم . او معلولی را که از هر دو پا عاجز بود و توان حرکت نداشت را بر دوش گرفته بود و برای این که شناخته نشود پارچه ای نازک را بر سر کشیده بود . من او را شناختم و با این گمان که خدایی نکرده برای یکی از بستگانش اتفاقی افتاده است جلو رفتم ؛ سلام کردم و با شگفتی پرسیدم : « چه اتفاقی افتاده عباس ؟ کجا می ری ؟ »

او که از دیدن من غافلگیر شده بود مکثی کرد و گفت : « این پیرمرد رو برای حمام می برم گرمابه . کسی رو نداره و مدتی است که حمام نرفته . »

با شنیدن این جملات ناخودآگاه تکانی خوردم و در دل روح بلند او را تحسین کردم .

 

 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 12:44  توسط یاد یاران | 

سلام خدمت همه شما دوستان عزیز

از این که دوباره در خدمتتون هستم واقعا خوشحالم 

متأسفم   از این که تقریبا یک ماه نتونستم بیام و مطلب بگذارم . امیدوارم من رو ببخشید .

 

 

 

داستان سی و سوم :

                                غریبه ای در مسجد

 

 

عباس بیشترین مأموریت ها را خود انجام می داد و به تمام پایگاه ها سرکشی می کرد . او جز در مواقع پرواز همیشه لباس بسیجی می پوشید و چون از تشریفات بیزار بود همیشه بی خبر به سرکشی پایگاه ها می رفت .

یک روز شهید بابایی مثل همیشه برای سرکشی به یکی از پایگاه ها رفت . چون اذان شده بود به محض ورود به نماز خانه رفت و چون خیلی خسته بود تصمیم گرفت تا کمی استراحت بکنه و بعد برای سرکشی بره .

سربازی که مشغول گشت در اون منطقه بود متوجه حضور یک نفر غریبه در محیط نظامی شد  و این مسئله رو بلافاصله به افسر نگهبان اطلاع داد که شخصی غریبه وارد محیط نظامی شده و در مسجد خوابیده .

افسر نگهبان سریع خودش رو به نمازخونه رسوند و بالای سر عباس ایستاد و او رو صدا کرد . وقتی دید عباس بیدار نشد به سمتش اومد و با پا ضربه ای به پهلوی تیمسار زد و گفت : « آهای عمو ! بلند شو ببینم »

عباس که خیلی خسته بود به زحمت بلند شد و نگاهی به افسر نگهبان کرد و گفت : « ببخشید . خیلی خسته بودم ؛ خوابم برد . »

-          بگو ببینم شما کی هستی و این جا چه می کنی ؟

-          من مهمان  شما هستم .

-          اگر مهمان هستی چرا بدون اطلاع اومدی در ثانی مسجد که جای خواب نیست . پدرجان ! این جا منطقه نظامیه . همین طوری که نیست هر کاری می خوای بکنی .

شهید بابایی سرش رو پایین انداخت و عذرخواهی کرد و گفت : « حق با شماست حالا اگر اجازه بدهید من مرخص می شم . »

افسر نگهبان به تیمسار انداخت و گفت : « همین طوری سرت رو انداختی پایین اومدی داخل پایگاه بعد خوابیدی حالا هم به همین سادگی می خوای بری ؟ نه جانم باید بفهمیم شما کی هستی و از کجا اومدی . این جا منطقه نظامیه الکی که نیست . »

عبای سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت . اگر هم چیزی می گفت افسر نگهبان باور نمی کرد که یک تیمسار این قدر ساده و بی آلایش بیاد و … .

افسر نگهبان به سرباز گفت تا به گروه ضربت پایگاه اطلاع بده و چند دقیقه بعد گروه ضربت اون جا حاضر شدند تا شخص ناشناس رو تحویل بگیرن . به محض این که چشم فرمانده گروه ضربت به شهید بابایی افتاد با لبخند به سمت عباس اومد و بعد از احوال پرسی رو به افسرنگهبان گفت : « ایشان غریبه نیستند . شما چه طور ایشان را نشناختید ؟ »

-          مگه ایشان چه کسی هستند ؟

-          ایشان تیمسار بابایی از ستاد مرکزی هستند .

با شنیدن این جمله رنگ از چهره افسرنگهبان پرید و نمی دونست چی بگه . عباس که متوجه حال و روز اون شد در حالی که همون لبخند همیشگی رو به لب داشت به افسر نگهبان نزدیک شد و او رو در آغوش گرفت ؛ صورتش رو بوسید و گفت : « شما ناراحت نباشید . شما به وظیفه تان عمل کردید . »

افسر نگهبان گفت : « ولی قربان شما چرا خودتون رو معرفی نکردید ؟»

عباس نگاهی به او انداخت . دستش رو روی شونه افسر نگهبان گذاشت و گفت : « برادر لزومی نداشت من خودم رو معرفی می کردم . مهم اینه که شما به وظیفه تون عمل کنید و خدا رو شکر هم که عمل کردید . »

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 10:37  توسط یاد یاران | 

سلام

قبل از شروع داستان با خدمت شریف شما عرض کنم ؛ شرمنده   که این ایام نتونستم درست بیام و وبلاگ رو به روز کنم و بعضی از دوستان اومدن و دیدن مطالب همون مطالب قبلیه .

بعضی هم فکر کردن که من تعطیل کردم 

باید بگم حالا حالاها باید من یکی رو تحمل کنید   چون این کتاب که تموم بشه می خوام برم سراغ یه کتاب دیگه .

امیدوارم از داستان این دفعه لذت ببرید .

 

 

به همراه تیمسار بابایی در قرارگاه امام حسین (ع) هویزه بودیم . روزی یکی از ناخداهای نیروی دریایی به قرارگاه آمده بود . بابایی با همان لباس بسیجی ساده و سرتراشیده در کناری سر به زیر انداخته بود و ناخدا زیرچشمی او را نگاه می کرد . پس از دقایقی ناخدا گفت : « حالت خوبه ؟ »

-          الحمدلله . خیلی خوبم .

-          فکر می کنم تو رو جایی دیدم فقط هر چی فکر می کنم یادم نمیاد .

-          برادر شما دبیر زبان بود . آن وقت ها که من درس می خواندم برادر شما مدیر مدرسه ماشده بود . در دوران تحصیل هم با دایی من همکلاس بودند .

نا خدا با لبخند گفت : « بچه کجایی ؟ »

-          قزوین

-          خب همشری هم که در آمدیم .

ناخدا رفت کنار عباس نشست و روی شانه عباس زد و ادامه داد : « خب تعریف کن . برای چی اومدی این جا ؟ »

عباس با همان وقار همیشه گفت : « خدمت می کنم . »

-          یعنی سربازی

-          بله سرباز اسلام

-          می خوای به فرماندت سفارش کنم تا یه هفته بری مرخصی ؟ بری به پدر و مادرت سر بزنی ؟

-          خیلی ممنون اما مرخصی نمی رم .

-          بیا برو مرخصی صفا کن عشق کن . روحیت تازه می شه . راستی اسم فرماندت رو نگفتی !

عباس همون طور که سر به زیر انداخته بود مکثی کرد و گفت : « خدا »

ناخدا گویی که یک لحظه از پاسخ عباس تعجب کرده باشه یک لحظه مکث کرد و گفت : « خدا که فرمانده همه ماست اما فرمانده تو در این حا چه کسی است ؟ بگو تا همین الان بهش زنگ بزنم .»

در همین لحظه بود که سرهنگ خلبان امیریان که برای انجام کاری از طرف شهید بابایی بیرون رفته بود وارد اتاق شد و به شهید بابایی احترام نظامی گذاشت و گفت : « تیمسار ببخشید همه کارهایی رو که فرموده بودید انجام دادیم . در ضمن طبق هماهنگی به عمل اومده « F – 14  » ها رو منطقه میان.»

وقتی گزارش امیریان تمام شد ناخدا تازه متوجه شد که چه اشتباه بزرگی انجام داده و بلافاصله از کنار عباس بلند شد . شهید بابایی سرش رو بالا آورد و گفت : « برادر چرا بلند شدی بشین . تازه داشتیم با هم آشنا می شدیم . »

نا خدا که شرمنده شده بود سرش رو پایین انداخت و گفت : « من رو ببخشید تیمسار ! اشتباه کردم . من فکر کردم شما سرباز هستید و از پدر و مادرتان دور افتادید و گرنه چنین جسارتی نمی کردم . »

در این لحظه دوباره همان لبخند دلنشین و همیشگی عباس بر لبان او نقش بست و با آرامش گفت : « دوست من ! ما همه برادریم . همه ما یک مسئله داریم و آن هم جنگ است . بنشین آقا جان این چه فرمایشی است ؟ »

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:0  توسط یاد یاران | 

سلام و صد سلام

                                   درود و هزاران درود به شما خواننده گان  عزیز 

 امیدوارم حالتون عین همیشه خوب باشه

                                                        و از داستان امروز لذت ببرید . 

 

 

 

داستان سی و یکم  :

                                   مرد عمل یا ... ؟!!!

 

به من مأموریت داده شد تا با تجهیزات پدافندی به قرارگاه خاتم الانبیا (ص) که در آن زمانت ازه تأسیس شده بود برم . در ابتدای کار از نظر پشتیبانی قطعات و تجهیزات و همچنین از نظر امکانات رفاهی پرسنل ، شدیدا در تنگنا بودم و پیوسته دنبال کسی می گشتم تا بتونه در حل کردن مشکلات کمک کنه و به داد من برسه .

یک روز در کنار آتشبار با افسر عملیات مشغول صحبت بودم کهشخصی با لباس بسیجی از جلوی ما رد شد . افسر با احترام به او سلام کرد و لحظاتی با او هم صحبت شد . بعد از رفتن بسیجی پرسیدم : « کی بود ؟ »

-          « چه طور او رو نمی شناسی ؟ ایشان تیمسار بابایی معاونت عملیات هستند . »

سریع خودم رو به ایشون رسوندم و سلام کردم . تیمسار با متانت جواب سلام من رو داد و گفت : « بفرما برادر »

من خودم رو معرفی کردم و مشکلاتم رو با ایشان در میان گذشاتم . در مدتی که من صحبت می کردم او دقیقا به حرف های من گوش داد و بعد از این که حرف های من تمام شد گفت : « ان شاء الله برطرف می شه . »

بعد هم خداحافظی کرد و رفت . من تعجب کردم از این که این همه حرف زدم و ایشان فقط همین یک پاسخ کوتاه رو دادن و رفتن . با خودم گفتم که از او هم کاری برنمیاد و باید با فرماندهی پدافند تهران تماس بگیرم .

فردای آن روز برای بازرسی از مواضع رفته بودم که به من اطلاع دادند تعدادی افسران نیروی هوایی در قرارگاه منتظر من هستند . خودم رو سریع به قرارگاه رسوندم و در کمال تعجب دیدم که تعدادی از فرماندهان قسمت های مختلف نیروی هوایی از تهران اومدن . بعد از لحظاتی که در بهت به سر بردم جلو رفتم و خودم رو معرفی کردم .

یکی از فرماندها که درجه اش از باقی بالاتر بود گفت : « ما از ستاد اومدیم . هر مشکلی رو که در مورد پدافند دارید به ما بگید . »

هیچ وقت فکر چنین چیزی رو نمی کردم . مثل یک رؤیا بود . همه اون افسران از ستاد اومده بودن . با تعجب پرسیدم : « شما چه طور از مشکلات ما با خبر شدید ؟ »

یکی از افسران گفت : « جناب تیمسار بابایی از ما خواستند که به این جا بیایم . »

با شنیدن نام بابایی ناخوآگاه به یاد جمله ساده و کوتاهش افتادم . من کمبودها رو گفتم و در مدت چهار روز تمام مشکلات برطرف شد .

پس از چند روز دوباره شهید بابایی برای بازدید از مواضع پدافندی برمی گشت ایشون رو دیدم . سریسع جلو رفتم و احترام نظامی گذاشتم و ایشان هم خیلی گرم با من احوالپرس کردند و در حالی که لبخند به لب داشتند پرسیدند : « مشکلتون بر طرف شد ؟ »

گفتم : « بله »

ایشان هم بدون این که حرف دیگری بزنند خداحافظی کردند و رفتند . بی اختیار به قامت او نگاه کردم که با صلابت در حرکت بود . با خود گفتم : « او مرد عمل است نه حرف . »

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 9:30  توسط یاد یاران | 

 

سلام به همه شما عزیزان

                                   پیشاپیش میلاد با سعادت حضرت صاحب الامر (عج) رو به همه شما

                                   تبریک عرض می کنم .

امروز به مناسبت میلاد روایتی زیبا درباره حضرت رو قرار دادم که فکر کنم برای خیلی ها جالب باشه .

البته واقعا شرمنده از این که ویژه میلاد خیلی کوتاه .

 

هنگامى كه « دعبل خزاعى » اشعار خود را در محضر امام هشتم ( عليه السلام ) خواند، چون از بقية اللَّه و قيام شكوهمند آن حضرت ياد كرد ، امام رضا ( عليه السلام ) از جاى برخاست و دست مباركش را بر سر نهاد و در برابر نام حضرت ولى عصر(عج) تواضع نمود و براى فرجش دعا كرد. 1 از امام صادق ( عليه السلام ) سؤال شد كه چرا به هنگام شنيدن نام « قائم » لازم است برخيزيم ؟ فرمودند :

براى آن حضرت غيبت طولانى است و اين لقب يادآور دولت حقه آن حضرت و ابراز تأسف بر غربت اوست. و لذا آن حضرت از شدّت محبت و مرحمتى كه به دوستانش دارد، به هر كسى كه حضرتش را با اين لقب ياد كند ، نگاه محبت ‏آميز مى‏كند . از تجليل و تعظيم آن حضرت است كه هر بنده خاضعى در مقابل صاحب (عصر) خود، هنگامى كه مولاى بزرگوارش به سوى او بنگرد از جاى برخيزد، پس بايد برخيزد و تعجيل در امر فرج مولايش را از خداوند منان مسئلت بنمايد. 2

 


1 . التسترى ، قاموس الرجال ، ح 4 ، ص 290.

2 . منتخب الاثر، ص 50۶

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:55  توسط یاد یاران | 

خوب من هم بعد از چند و سال و اندی  برگشتم

خوشحالم از این که خیلی دلتون برام تنگ شده بود  

من هم به سپاس این همه دل تنگی با یک داستان بلند اومدم

امیدوارم خوشتون بیاد

من که واقعا از خوندن این داستان لذت برم

 

 

داستان سی ام  :

                  یک کلاغ چل کلاغ نیروی هوایی !!!

 

یک روز جهت بررسی و شناسایی موقعیت جغرافیایی  منطقه جنوب همراه عباس به یکی از جزیره های جنگی خلیج فارس رفته بودیم . روز قبل بین هلیکوپترهای هوانیروز و نیروهای عراقی درگیری سختی در گرفته بود و چند فروند از هلیکوپترها هم سقوط کرده بودند و تعدادی از بچه ها مجروح شده بودند .

کم کم هوا رو به تاریکی می رفت و سرما شدت پیدا کرده بود . ابرهای سیاه در آسمان پدیدار گشت . دریا طوفانی شده بود و باد سردی به ساحل می وزید . وقتی جلوتر رفتیم دیدم که در گوشه ای چند نفر از پرسنل هوانیروز دور آتش نشسته اند . من که از شدت سرما دیگه توان حرکت نداشتم گفتم : « عباس بیا بریم کنار آتش تا یه کم گرم بشیم . »

او گفت : « نه همین جا خوبه من نمی یام ولی اگه تو سردت شده برو . »

بعد در حالی که که به سمت گودالی می رفت گفت : « من همین جا می مانم . »

سرما به استخوانم رسیده بود . دیگه توان تحمل نداشتم به همین خاطر سریع کنار آتش رفتم و سلام کردم و کنار اون ها نشستم . چند دقیقه بعد یکی از اون ها پرسید : « پس چرا رفیقت نمیاد ؟ »

گفتم : « فعلا خودش رو جمع کرده شاید وقتی سردش بشه بیاد . »

آرام آرام سرما با گرمای آتش از تنم رفت و شروع کردیم با هم گپ زدن . یکی از آن ها پرسید : « شما از نیروی هوایی هستید ؟ »

-          « بله »

-          « اون کیه ؟ »

-          « از دوستان منه »

-          « اسمش چیه ؟ »

من چون می دونستم عباس مایل نیست که معرفیش کنم گفتم : « نمی دونم »

اون ها هم وقتی دیدندکه نمی خوام معرفیش کنم دیگه اصرار نکردند و موضوع صحبت رو عوض کردند . یکی از اون ها گفت : « نیوری هوایی چرا این قدر یک کلاغ چل کلاغ می کنن ؟ »

-          چه طور ؟

-          می گن بابایی همیشه در منطقه است . در همه جای منطقه در رفت و آمده ولی ما که تا به حال یک بار هم او رو ندیدیم .

-          ان شاء الله یک روز او رو خواهید دید .

اون ها یکی از پس از دیگری در رابطه با عباس اظهار نظر می کردند و به شدت او رو زیر باد انتقادهای  شدید و پی در پی گرفته بودند و مطالبی می گفتند که حتی یکی از اون ها حقیقت نداشت . بالاخره یکی از اون ها گفت : « شاید این تیمسار هم مثل بقیه فرمانده ها گاهی برای بازدید سری به مناطق آرام پشت جبهه می زنه و بعد سوار هواپیماش می شه و بر می گرده ستاد فرماندهی . »

دیگه دلم از شنیدن این همه حرف های ریز و درشت و الکی طاقت نیاورد و گفتم : « ببین برادر این برادری که روی خاک ها اون طور مچاله شده خود تیمسار بابایی است . »

یکی از اون ها خندید و گفت : « فکر می کنم این دوست ما شوخیش گرفته . »

-          خوب حالا که باور نمی کنید برید جلو ازش بپرسید اسمش چیه و چه کاره است .

اون با شنیدن این جمله من به سمت عباس چرخیدند و برای لحظاتی به او خیره شدند . عباس هم مثل این که حرف های ما رو شنیده باشه یقه پیراهنش رو راست کرد تا کمتر چهرش دیده بشه و بیشتر در ماسه ها فرو رفت .

با ناراحتی به اون ها گفتم : « این قدر نگویید نیروی هوایی شعار می دهد . مخصوصا بابایی . اون اهل شعار نیست . من و امثال من ممکن هست اگر کاری بکنیم شعار بدیم ولی بابایی اهل شعار نیست . الان هم اگر نیامد فقط به این دلیل بود که نمی خواست محفل دوستانه شما رو به هم بزنه چون اون یک تیمسار هست و درجه ش از ما خیلی بالاتره . »

یکی از آن ها مبهوت و بی اختیار گفت : « یعنی او تیمسار بابایی است . »

گفتم : « اگر باور نمی کنی برو و از خودش بپرس . »

با تمام شدن جملات من انگار که یک سطل آب یخ ریخته باشی روی سر اون ها ؛ همه مات و مبهوت به عباس نگاه می کردند  . یکی از اون ها با لکنت و در حالی که دیگه صداش در نمیومد گفت : « شوخی که نمی کنی ؟ »

-          چرا باید شوخی کنم . شما خیلی راحت برید جلو و از خودش بپرسید . بگید سلام برادر چه طوری ؟

تیمسار بابایی همین هست که دارید می بینید . شاید شما بارها او را دیده باشید . شاید همین شخص پیت بنزین شما را برایتان حمل کرده باشه و داخل باک هلی کوپتر شما خالی کرده باشه و شما او رو نشناختید .

یکی از اون ها گفت : « ما خجالت می کشیم . یه لطف کن برو جلو و از طرف ما از ایشون دعوت کن تا بیان این جا . »

وقتی نزدیک عباس رسیدم فهمیدم او تمام حرف های ما را شنیده است . نگاهی به من کرد و گفت : « خورشیدی ببین چه طور محفل این بنده گان خدا رو به هم زدی .  آخه برادر من چرا باهاشون بحث کردی می گذاشتی هر چی دلشون می خواد بگن . »

گفتم : « آخه دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم . حالا هم بلند شو که بریم . »

عباس با اصرار من به آرامی بلند شد و در حالی که سرش رو پایین انداخته بود به طرف اون ها رفتیم . وقتی رسیدیم همگی از جا بلند شدند ؛ احترام گذاشتند و عذرخواهی کردند اما عباس همچنان سر به زیر انداخته و ساکت بود و در آن سرما قطرات عرق را دیدم که بر پیشانی او می لغزید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:1  توسط یاد یاران | 

در یکی از پایگاه های هوایی جنوب بودیم که آقای محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران با بی سیم موضوع محاصره یک لشگر از سپاه را در منطقه عملیاتی نهر جاسم به اطلاع تیمسار بابایی رساند . آقای رضایی از ایشان خواست تا با بمباران های پی در پی محاصره را بشکند . این در حالی بود که شرایط جوی پایگاه بسیار بد بود و دید کافی برای پرواز وجود نداشت . در آن شرایط تیمسار بابایی به خودش این اجازه را نداد که جان خلبانی را به خطر بیندازد بنابراین خودش آماده پرواز شد و به مسئولین فنی هم دستور داد تا یک فروند هواپیمای شکاری « F – 5 » را با حداکثر مهمات آماده کنند .

وضعیت هوا لحظه به لحظه بدتر می شد و تقریبا برای پرواز دید وجود نداشت . تمام خلبان ها به تکاپو افتاده بودند تا نگذارند شهید بابایی پرواز کند حتی عده ای از حاضر شدند خودشان به جای او پرواز کنند اما کسی موفق نشد .

تمام فکر عباس این بود که اگر به موقع نرسد تمام بچه ها قتل عام خواهند شد .

لحظاتی بعد هواپیمای عباس در برابر چشمان ملتمس ما از زمین بلند شد و در آسمان اوج گرفت و از نظر ناپدید شد .

همه کنار باند جمع شده بودند و زیر لب برای عباس دعا می کردند تا او زنده بر گردد .

تقریبا بیست دقیقه گذشته بود که ناگهان صدای ضعیف هواپیما به گوش رسید و یک نفر فریاد زد : « تیمسار بابایی برگشت . »

 و لحظاتی بعد هواپیما روی باند فرودگاه نمایان شد و به نرمی بر باند نشست . موجی از خوشحالی میان همه بلند شده بود و ستوان حسن دوشن *  از فرط خوشحالی گریه می کرد .

وقتی تیمسار بابایی به ما نزدیک شد حسن دیگر طاقت نیاورد و در حالی که هنوز چشمانش خیس از اشک بود او را در آغوش گرفت . عباس با دیدن این صحنه لبخندی زد و با لهجه قزوینی به او گفت : « شازده پسر باز هم که گریه کردی . »

پس از این ماجرا با خبر شدیم که همان پرواز سرنوشت ساز بابایی باعث شد تا حلقه محاصره دشمن در هم شکند و هزاران رزمنده نجات پیدا کنند .

 


* ستوان حسن دوشن دوست و راننده تیمسار شهید بابایی بوده است که داستان قبلی نیز از قول ایشان نقل شده بود .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 11:34  توسط یاد یاران | 

همراه تیمسار بابایی با یک وانت تویوتا به قرارگاه نیروی زمینی در غرب کشور می رفتیم . به نزدیکی های قرارگاه که رسیدیم با تعجب دیدیم که در هر صد قدم یک دژبان ایستاده بود .

شهید بابایی به من گفت : « حسن جان ببین این دژبان ها برای چی این جا ایستادن ؟ »

من هم بالافاصله توقف کردم . شیشه رو پایین کشیدم و از دژبان پرسیدم : « برادر چرا این جا ایستادی ؟ »

دژبان با ناراحتی به من نگاهی کرد و گفت : « گفتن که تیمساری به نام بابایی می آد . دو ساعته که ما رو این جا مثل میخ کاشتن تا حالا هم که نیومده و حال ما رو گرفته . »

تیسمار بابایی با شنیدن این جمله از ماشین پیاده شد و به طرف دژبان رفت و با همان لحن شیرین همیشه گفت : « برادر جان فرمانده ات به شماها گفته که باید این جا بایستید ؟ »

دژبان با دلخوری رو به بابایی کرد و گفت  : « آره دیگه . تو نمیری تو این آ،تاب کلی ما رو علاف کردند . ضد انقلاب ها هم اگر وقت گیر بیارن میان سر ما رو می برن . اصلا داداش این ها بی خیال بی خیالند . ما رو هم الکی این جا کاشتن . »

عباس با شنیدن این جملات سرش رو پایین انداخت و دستی به سرش کشید . بعد از چند لحظه سرش رو بالا آورد و رو به دژبان گفت : « برادر جان من از این مسئله بی خبر بودم . من رو ببخش و از قول من به فرمانده ات بگو تا به فرمانده اش بگه بابایی آمد ؛ خجالت کشید و برگشت . »

بعد هم رو به من کرد و در حالی که چشمانش غرق در اندوه و خشم بود گفت : « حسن جان دور بزن برگردیم . »

دژبان با شنیدن این صحبت ها تازه متوجه شده بود که مخاطبش چه کسی بوده و متحیر فقط به ما نگاه می کرد اما من با دیدن این صحنه احساس کردم گویا حضرت علی ( علیه السلام ) به آستانه شهر انبار رسیده است .  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 11:5  توسط یاد یاران | 

دوستان گلم  سلام

اول از همه این عید فرخنده رو به تمامی شما ( به خصوص آقایون ) عزیزان تبریک عرض می کنم .

راستش رو بخواهید این بار با وجود این که عیده

                                                                 اما حوصله برای نوشتن ندارم .

-          چرا ؟

خوب حق داری بپرسی چرا ؛ یا این که اصلا من این مدت کجا بودم  ؟

                                                                                و چرا اصلا داستان نگذاشتم .

راستش رو بخواهید رفته بودم دنبال اعتکاف

                                                                 ثبت نام هم کردم اما نمی دونم چی شد ؟!!

                       قرار بود تماس بگیرن و زمان حضور رو اعلام کنن اما .... 

 

این اولین باری بود که قرار بودم برم اعتکاف

سال پیش هم می خواستم برم اما نشد

 

خلاصه امروز هم دلم گرفته ؛

                                                     هم دست خالی موندم برای ولادت آقا

 

 

         

          

           دل فریبان نباتی همه زیور بستند           دلبر ماست که با حسن خدا داد آمد

 

 

 

 

 

داستان بیست و هفتم :

                                   به علی مریدت شدم ... .

 

به اتفاق تیمسار بابایی به فرودگاه اهواز رفتیم تا با هواپیمای ترابری « c – 130 » که حامل مجروحین بود به تهران برویم . عباس به من گفت که بروم و مقدمات رفتنمان را فراهم کنم .

وقتی از ساختمان ستاد خارج شدم دیدم بسیجی ها او را به کار گرفته اند و در حال حمل برانکارد به داخل هواپیماست . با توجه به این که می دانستم شهید بابایی تازه از جبهه برگشته و خسته است به افسر خلبان گفتم : « ایشان تیمسار بابایی هستند . کمتر از ایشان کار بکشید . »

آن خلبان با شنیدن این جمله شگفت زده شد و بی درنگ نزد تیمسار بابایی رفت و ضمن عذرخواهی از او خواست تا به داخل هواپیما برود .

من و عباس وارد هواپیما شدیم و به پیشنهاد او کنار در نشستیم . خلبان با خواهش و تمنا از عباس خواست تا به داخل کابین خلبان برود و خودش برای انجام کاری هواپیما را ترک کرد . هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که درجه دار مسئول داخل هواپیما وارد کابین شد . با مشاهده شهید بابایی که با لباس بسیجی ( البته عین همیشه ) در کابین خلبان نشسته بود چهره اش را در هم کشید و با صدای بلند سر تیمسار بابایی داد زد و گفت : « چه کسی به تو گفته این جا بنشینی ؟ پاشو برو پایین »

شهید بابایی بدون این که چیزی بگوید در حالی که سر به زیر داشت پایین آمد و در کنار من نشست . هواپیما که آماده پرواز شد . خلبان به همراه گروه پروازی از در جلو هواپیما وارد شد و به محض دیدن تیمسار با اصرار دوباره شهید بابایی را به قسمت بالا برد .

وقتی هواپیما آماده پرواز شد ؛ آن درجه دار پس از بستن در هواپیما وارد کابین خلبان شد و با دیدن عباس بر سر او فریاد کشید : « باز هم که تو بالا اومدی ! مگر نگفتم که جای تو این جا نیست ؟ بیا برو پایین . اگر یک بار دیگه بیایی این جا می زنم تو گوشت . »

هواپیما در حال حرکت در داخل باند بود و خلبانان گوشی به گوش داشتند و چیزی نمی شنیدند . شهید بابایی برای بار دوم از کابین پایین آمد . چند دقیقه بعد خلبان از طریق گوشی به درجه دار گفت : « از تیمسار بابایی پذیرایی کن »

درجه دار پرسید : « کدام تیمسار ؟ »

خلبان در حالی که بر می گشت تا پشت سر خود را ببیند گفت : « تیمسار بابایی که در عقب کابین نشسته بودند کجا رفتند ؟ »

درجه دار با شگفتی پرسید : « ایشان تیمسار بابایی بودند ! بدبخت شدم . بنده خدا رو دو بار فرستادم پایین . »

درجه دار به طرف ما آمد و به حالت خبردار ایستاد و صورتش رو آورد جلو و به شهید بابایی گفت : « تیمسار بزن تو گوشم . جون مادرت منو بزن . من اشتباه کردم »

شهید بابایی گفت : « برادر ! من که هستم که شما رو بزنم . »

درجه دار سرش رو انداخت پایین و گفت : « تیمسار به خدا گفته بودند مرام شما مرام حضرت علی (علیه السلام ) است  . خواهش میکنم تشریف بیارید بالا قربان »

عباس با همان لبخند دل نشین همیشه گفت : « همین جا خوبه برادر جان »

درجه دار آمد و کنار ما نشست و تا تهران پیوسته می گفت : « تیمسار مرا ببخش به علی مریدت شدم . »

و شهید بابایی ساکت و آرام نشسته بود ؛ همچنان سرش پایین بود و استغفرالله می گفت .

 

خدایا ! مرام حضرت علی ( علیه السلام) رو به همه ما عنایت گردان .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11:59  توسط یاد یاران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دوستان عزیزم سلام
به امید خدا قصد دارم در این وبلاگ داستان های زیبایی رو از زندگی انسان های بزرگ و پاکی قرار بدم که آشنایی با اون ها شاید خالی از لطف نباشه .

نوشته های پیشین
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آرشیو موضوعی
پرواز تا بی نهایت
پیوندها
مست و عطشان
عشق و عرفان
داستان های زیبا
دفاع مقدس
یاد باد آن روزگاران یاد باد
شلمچه
خط خطی های ما
سوزن بان
مردان خورشید
پرواز به عرش کبریا
یک هفته یک شهید
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM



طراح قالب
دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar