![]() |
![]() |
|
|
یک روز در جبهه پاتک سختی به ما زده بودند و عباس از این موضوع عصبانی بود . او را دیدم که جی سوت* خود را بسته و کلاه خلبانی اش را برداشته و در حال رفتن به سمت هواپیاماست . رسیدم : « عباس واقعا می خواهی پرواز کنی ؟ » پاسخ داد : « بله » من دلشوره داشتم و خیلی نگران بودم . نمی دانم چه شد که به گریه فاتادم . با اصرار زیاد از او خواستم تا پرواز نکند . به او گفتم تو عصبانی هستی و اگر پرواز کنی تو را خواهند زد . نگاهی به من کرد . خندید و گفت : « این همه هواپیما زدند چه شد ؟ این چه حرفی است که می زنی . » من متب گریه می کردم و او را قسم می دادم تا پرواز نکند . سرانجام به طرف آَشیانه هواپیما رفت . دوباره التماس کردم که از هواپیما پیاده شود ولی او نسبت به حرف های من بی اعتنا بود . رفتم و با دست چرخ جلوی هواپیما را گرفتم و از او خواستم تا پایین بیاید . با ناراحتی گفت : « برادر جان پاشو . زشته همه دارند ما را نگاه می کنند . » وقتی پافشاری مرا دید . دژبان را صدا کرد و خیلی جدی گفت : « این آقا را ببر بیانداز زندان » دژبان هم آمد پشت یقه مرا گرفت و بلندم کرد . هواپیما را از آَیناه بیرون آورد و به طرف باند پرواز رفت . پس از پرواز عباس ، دژبان از من عذرخواهی کرد و من به داخل قرارگاه رعد رفتم . در حالی که هنوز نگران عباس بودم بی اختیار شروع کردم به گریه کردن . سرهنگ رستمی که متوجه گریه کردن من شد مرا دلداری می داد که نگران نباشم ولی هیچ کس از اضطراب من آگاه نبود . در گوشه ای پایگاه روی زمین به انتظار نشستم . لحظات به کندی می گشذت . دقایقی بعد عباس صحیح و سالم برگشت . مرا که دید به طرفم آمد و صورتم را بوسید . در حالی که شاد و خندان بود گفت : « چه طوری شازده پسر ؟ » گفتم : « سخت نگران تو بودم . خدای نکرده اگر حادثه ای رخ می داد من چگونه جواب فرزندانت را می دادم ؟! » گفت : « می بینی که طوری نشده . در ضمن تا به حال این همه بچه بی پدر شدند تو جواب آن ها را چه داده ای ؟ آیا فرزندان من با دیگران تفاوت می کنند ؟ و هرگز فراموش نکن که فرمانده باید در رأس کارها باشد . تا وقتی که خودش در سنگر نباشد نمی تواند مسایل را درک کند . آن وقت سر فرمانده را کلاه می گذارند . » ستوان حسن دوشن
* لباسی است مه خلبان هنگام پرواز با هواپیمای شکاری به تن می کند تا با فشار جو مقابله کند . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام تیر 1386ساعت 11:19 توسط یاد یاران |
|
|
دوباره سلام یه مدته همش به داستان کوتاه کوتاه بر می خورم و مثل این که قسمت شده هر دفعه دو داستان بگذارم اما بین خودمون بمونه امیدوارم از داستان این دفعه خوشتون بیاد فعلا تا شنبه خدانگهدار داستان بیست و دوم : مردی در تاریکی ستوان شفیعی یکی از پرسنل پایگاه تعریف می کرد : یک شب همراه همسر و فرزندانم از اصفهان به پایگاه می آمدم . ساعت حدود یک بعد از نیمه شب بود که ما به نزدیکی جاده منتهی به پایگاه رسیده بودیم . در کنار جاده سایه مردی را دیدم که پیاده به طرف پایگاه می آمد . بی اعتنا از کنار او گذشتم . لحظه ای بعد با خود فکر کردم که برگردم و او را سوار کنم . وقتی برگشتم با کمال شگفتی دیدم او فرمانده پایگاه جناب سرهنگ بابایی است . به احترام او از ماشین پیاده شدم ؛ سلام کردم و گفتم : « جناب سرهنگ ! این موقع شب در این جاده تاریک پیاده به کجا می روید ؟ » او با لبخندی گفت : « در اصفهان کاری داشتم وقتی کارم تمام شد کسی به دنبال من نیامد . بهتر دیدم که به پایگاه اطلاع ندهم و مزاحم کسی نشوم . هوا هم که خوب وبد پس راه افتادم و حالا به این جا رسیدم . » گفتم : « جناب سرهنگ حالا بفرمایید باقی مسیر را من شما را می رسانم . » در راه که می آمدیم گفتم : « جناب سرهنگ می دانید شما چند کیلومتر پیاده آمدید ؟ از اصفهان تا پایگاه بیش از 20 کیلومتر است . » او لبخندی زد و گفت : « طوری نیست برادر ما عادت داریم . » گفتم : « می توانستید زنگ بزنید تا مشاین به دنبال شما بیاید آخر شما فرمانده پایگاه هستید . » گفت : « من اگر تلفن می زدم آن ها راننده ای را از خواب بیدار می کردند و نصف شبی بنده خدا بایستی این همه راه را به دنبال من می آمد . خوب ترجیح دادم پیاده بیایم . » داستان بیست و سوم : خدایا ! تو را شکر من در زمان فرماندهی سرهنگ بابایی در پایگاه اصفهان مسئول تأسیسات بودم و یک شب مسئول پشتیبانی پایگاهاز من پرسید که زمینم را در شهر اصفهان ساخته ام یا خیر . منهم توضیح دادم که فقط گود زمین را برداشته ام و یک کامیون هم آجر سر زمین خالی کرده ام . او گفت : « اما به سرهنگ بابایی گزارش داده اند که شما برای ساخت خانه ات از امکانات پایگاه استفاده کرده ای . به همین خاطر قرار است فردا سرهنگ بابایی شخصا برای دیدن خانه تو به اصفهان بروند . » فردای آن روز شهید بابایی به همراه پند تن دیگر برای دیدن خانه من به اصفهان آمدند . پس از تحقیق و بررسی متوجه شدند که آن چه به ایشان گزارش شده بوده واقعیت ندارد . کسانی که با ایشان بودند تعریف کردند که پس از بررسی موضوع شهید بابایی به شدت ناراحت شدند و در حالی که پشت دست خود می زدند و گفتند : « خوب شد بدون تحقیق تصمیمی نگرفتم . خدایا تو را شکر . »
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:12 توسط یاد یاران |
|
|
در زمان فرماندهی شهید بابایی یک دستگاه سواری بیوک از طرف ستاد نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی به فرماندهی پایگاه واگذار گردید ولی ایشان بیوک را به گروه ضربت پایگاه واگذار کردند . من که مسئول پشتیبانی پایگاه بودم به این کار شهید بابایی اعتراض کردم . آن زمان سرهنگ بابایی برای دیدار آیت الله صدوقی و دریافت کمک های مالی به یزد می رفتند . در یکی از همین سفرها با یک ماشین پیکان شبانه به طرف یزد حرکت کردیم . شهید بابایی در جلو و من با دو نفر دیگر در قسمت عقب ماشین نشسته بودیم . به خاطر تنگی جا و طولانی بودن مسیر پاهایم درد گرفته بود و احساس خستگی می کردم . شهید بابایی که وضع مرا دید گفت : « آقای کلاتی خسته ای ؟ » گفتم : « نه پاهایم درد گرفته . » گفت : « چرا ؟ » با دلخوری گفتم : « ماشین پیکان است و جای آن هم تنگ ولی اگر بیوک بود راحت بودیم و زودتر هم به مقصد می رسیدیم . » شهید بابایی گفت : « برادر جان منهم می دانم که بیوک از پیکان و کباب بره از نان خشک بهتره ولی فکر می کنم وقتی پیکان سوار می شویم و برای کسی که کنار خیابان ایستاده است و از سرما می لرزد بهانه می آوریم که جا نداریم و عجله داریم . حال اگر سوار بیوک شویم به تدریج خواهیم گفت که این بابا بو می دهد و اصلا نباید سوارش کنیم . » سپس آ]ی کشید و گفت : « ان شاء الله اگر ما هم روزی به آن درجه از تقوا برسیم که اگر بنز هم سوار شدیم هوای نفس ما را نگیرد آن وقت مطمئن باشید سوار بنز هم خواهیم شد . » |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 12:11 توسط یاد یاران |
|
|
داستان نوزدهم : پویتن های واکس نزده ساعت دو نیمه شب بود که به منظور بازدید از وضعیت انضباطی سربازان به یکی تز آسایشگاه ها رفتم . یک جفت پویتن واکس نزده و خاکی در جلو تختی قرار داشت . جلو رفتم و در حالی که پتو را محکم از روز سربازی که بر تخت خوابیده بود کنار می زدم با صدای بلند و خیلی محکم گفتم : « چرا پویتن هایت را واکس نزدی ؟ » با شدت صدای من سرباز از خواب پرید و روی تخت نشست . در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت : « ببخشید برادر . دیر وقت بود که از منطقه جنوب به پایگاه رسیدم . چون خانواده ام به شهرستان رفتند نمی خواستم مزاحم کسی بشم . وقتی هم که به آسایشگاه آمدم همه خوابیده بودند و نتواستم واکس پیدا کنم . » صدا خیلی آشنا بود . وقتی سرش را بلند کرد دریافتم که او سرهنگ بابایی فرمانده پایگاه است .من به شدت شرمنده شدم و به خاطر جسارتم از ایشان عذرخواهی کردم ولی ایشان با گشاده رویی گفتند : « برادر جان !شما به وظیفه خود عمل کردید . من بیش از هر کسی خود را موظف به رعایت مقررات و امور انضباطی می دانم . » داستان بیستم : او دیگر دعا نخواند حدود سال 61 و 62 زمانی که شهید بابایی فرمانده پایگاه اصفهان بود . یکی از پرسنل نقل کرد : در شب جمعه ای به طور اتفاقی به مسجد حسین آباد اصفهان رفتم . در تاریکی متوجه شدم صدایی که از بلندگو به گوش می آید خیلی آشناست . پس از پایان دعا که چراغها روشن شد دیدم که حدسم درست بوده ؛ کسی که دعای کمیل می خوانده است سرهنگ بابایی است . خوشحال شدم و جلو رفتم . سلام کردم و گفتم : « جناب سرهنگ قبول باشه . » اطرافیان با شنیدم کلمه سرهنگ برگشتند و به شهید بابایی نگاه کردند . بعد از احوال پرسی که با هم داشتیم از چهره اش فهمیدم که ناراحت و با اصرار از ایشان علت را پرسیدم . سرانجام پاسخ دادند : « کاش واژه سرهنگ را نمی گفتی . » فهمیدم که تا آن لحظه کسی از اهالی آن منطقه شهید بابایی را نمی شناخته و ایشان هر شب جمعه به عنوان شخصی عادی در آن مسجد می رفته و دعای کمیل می خوانده است . پس از این ماجرا او دیگر در آن مسجد دعای کمیل نخواند زیرا همیشه دوست داشت ناشناس بماند . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 9:12 توسط یاد یاران |
|
|
"محمد بن منكدر" ( از صوفيان آن روزگار ) مىگويد : در روز بسيار گرمى از مدينه بيرون رفتم ، ابوجعفر محمد بن على بن الحسين را ديدم که همراه با دو تن از دوستانش از سركشى به مزرعه خويش باز مىگشت . با خود گفتم ؛ مردى از بزرگان قريش در چنين وقتى در پى دنياست ! بايد او را پند دهم. نزديك آمدم و سلام كردم ، امام در حالى كه عرق از سر و رويش مىريخت پاسخم را داد . گفتم: « خدا ترا به سلامت دارد آيا شخصيتى چون شما در اين هنگام و با اين حال در پى دنيا مىرود ! اگر در اين حالت مرگ در رسد چه مىكنى؟ » فرمود: « به خدا سوگند اگر مرگم برسد در حال اطاعت خداوند خواهم بود زيرا من بدين وسيله خود را از تو و ديگران بى نياز مىسازم ، از مرگ در آن حالت بيمناكم كه سرگرم گناهى باشم . » گفتم: رحمت خدا بر تو باد ، مىپنداشتم كه تو را پند مىدهم اما تو مرا پند دادى و آگاه ساختى . داستان هجدهم : آیندگان تو را خواهند شناخت . زمانی که مسئول ناهار خوری های پایگاه بودم روزی سرهنگ بابایی همراه چند تن از پرسنل و سربازان در حال لایروبی منبع های آب بودند . (اگر لایه روبی منابع آب به تعویق می افتاد دیگر آب پایگاه و مناطق مسکونی قابل آشامیدن نبود و به علت مشکلات مالی اوایل انقلاب و جنگ توان استخدام کارگر برای لایه روبی را نداشتیم . ) من به دستور ایشان غذا را بر سر منبع آب بردم . دیدم دو نفر افسر ارشد در آن جا ایستاده اند . با آن ها احوالپرسی کردم . گفتند ما به مأموریت آمده ایم و جهت گرفتن اتاق به مهمانسرا مراجعه کردیم ولی مسئول آن جا گفته است که اتاق های اختصاصی را به دستور مستقیم فرمانده پایگاه واگذار می کنند . حال آمده ایم تا با ایشان صحبت کنیم . چند دقیقه بعد سرهنگ بابایی از داخل منبع بیرون آمد و در حالی که لجن به سر و رویش نشسته بود به نزدیک آن دو افسر ارشد آمد و با لحن شیرین و آرام گفت : « برادر جان ! بفرمایید امری دارید ؟ » یکی از آن دو افسر با بی اعتنایی و تندی گفت : « آقا جان ! چند بار بگویم ما با جناب سرهنگ بابایی کار داریم . » شهید بابایی دستانش را به هم مالید و در حالی که لجن های روی دست خود را پاک می کرد به آرامی گفت : « بابایی من هستم اگر امری دارید در خدمت حاضرم . » آن دو نفر به شدت دگرگون شدند و به هم نگاه کردند . صدای شهید بابایی آن ها را به خود آورد : « اگر فرمایشی دارید در خدمتم . » آنان در حالی که در برخورد با این منظره دچار شگفتی شده بودند نمی دانستند چه بگویند . یکی از آن ها که شرم از سیمایش پیدا بود گفت : « قربان کاری نداریم . آمدیم اگر شما کاری دارید انجام دهیم . » شهید بابایی با همان لبخند دلنشین همیشگی گفت : « خیلی ممنون شما مهمان ما هستید قدمتان روی چشم ماست . » من در حالی که محو او بودم با خود گفتم : « تو چه قدر گمنامی ! ولی یقین دارم که آیندگان تو را خواهند شناخت . »
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 7:10 توسط یاد یاران |
|
|
دوستان خوبم سلام اول باید خدمت شما عرض کنم که : من برای عید خانم فاطمه زهرا ( سلام الله علیها ) نتونستم مطلب بگذارم ابو بصير يکي از اصحاب مىگويد : با امام باقر (عليه السلام) به مسجد مدينه وارد شديم ، مردم در رفت و آمد بودند . امام به من فرمود : از مردم بپرس آيا مرا مىبينند ؟ از هر كه پرسيدم آيا ابو جعفر را ديدهاى پاسخ منفى شنيدم ، در حالي كه امام در كنار من ايستاده بود . در اين هنگام يكى از دوستان حقيقى آن حضرت « ابوهارون » كه نابينا بود به مسجد آمد . امام فرمودند : از او نيز بپرس. از ابوهارون پرسيدم : آيا مي داني ابوجعفر کجاست ؟ فورا پاسخ داد : مگر كنار تو نايستاده است ؟ گفتم: از كجا دريافتى ؟ گفت: چگونه ندانم در حالي كه او نور درخشنده اى است. خیلی ها توی مسجد اومدن و رفتن و از کنار امام محمد باقر (علیه السلام ) رد شدن و ایشون رو ندیدن از کنار انسان هایی که با غرور ، ممکنه حتی بهشون بی احترامی هم بکنیم . اما این داستان رو بیشتر برای اون دسته از آدم هایی گذاشتم که خودشون رو از یاران واقعی امام زمان (عج) می دونن و می گن آقا چرا نمیاد ؟!!! ولی واقعا اگر شیعه واقعی باشیم در غیبت هم خدمت آقا می رسیم به قول حافظ : تو خود حجابی خودی ، از میان برخیز راستی امشب اول ماه رجبه دوستان گلم اون هایی که دل پاکی دارن مبادا امثال من رو فراموش کنن عید بازگشت به فطرت و میلاد با سعادت امام محمد باقر (علیه السلام ) رو به همه شما تبریک عرض می کنم .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 23:27 توسط یاد یاران |
|
|
دوستان خوبم دوباره سلام من دوباره برگشتم امتحانم تموم شده خیلی دلم براتون تنگ شده بود و خوشحالم از این که دوباره می بینمتون راستی یه کتاب دیگه هم پیدا کردم به نام ....... !!!! نه الان نمی گم بعدا می فهمید ولی قول می دم که خیلی خوشتون میاد
داستان پانزدهم : بدون خداحافظی فرار کرد . جهت انجام هماهنگی در مورد عملیات هواپیمای «F-14 » در پایگاه هفتم ، من و یکی از برادران همراه شهید بابایی از اصفهان به شیراز رفتیم . وقتی به دروازه ورودی شهر رسیدیم سربازی که لباس نیروز هوایی را به تن داشت جلوی ماشین دست بلند کرد . طبق معمول به توصیه شهید بابایی او را سوار کردیم . من با لباس فرم جلو کنار راننده نشسته بودم و سرهنگ بابایی مثل همیشه با یه پیراهن ساده و سر تراشیده عقب ماشین نشسته بود . سرباز کنار شهید نشست و ما حرکت کردیم . اون جوان پس از دقایقی که به سرهنگ بابایی نگاه کرد از ایشان پرسید : « داداش سربازی ؟ » و ایشان پاسخ دادند : « بله سرباز انقلاب » سرباز در حالی که با دستش زد روی پای سرهنگ گفت : « دمت گرم کجا خدمت می کنی ؟ » شهید با لبخندی پاسخ داد : « پایگاه هشتم اصفهان . » سرباز در حالی که جا به جا می شد ادامه داد : « می گن پایگاه هشتم فرمانده خیلی با حالی داره ؟ » او قدری مکث کرد و پاسخ داد : « می گن فرمانده خوبیه . » در طول راه تا نزدیک پایگاه هفتم ، بین آن سرباز و شهید بابایی صحبت های دوستانه ای رد و بدل شد. هنگاهی که به در ورودی پایگاه رسیدیم دژبان جهت شناسایی ما پیش آمد و کارت های شناسایی را چک کرد اما از پذیرفتن کارت شناسایی شهید بابایی عذرخواهی کرد و هر چه توضیح دادیم ایشان جناب سرهنگ هستند نپذیرفت و رفت تا با فرمانده پایگاه هفتم تماس بگیرد . دقایقی بعد برگشت و در حالی که اظهار شرمندگی می کرد به سرهنگ بابایی ادای احترام کرد . سربازی که عقب ماشین نشسته بود و تا اون موقع مات و مبهوت به ما نگاه می کرد مطمئن شد که آن آقایی که در طول راه با او شوخی می کرده واقعا خود سرهنگ بابایی ، فرمانده پایگاه اصفهان است به همین خاطر از شدت خجالت خیلی آرام در ماشین را باز کرد و بدون خداحافظی با سرعت داخل پایگاه دوید . داستان هفدهم : مرد عمل یا ... ؟ من در پایگاه هشتم شکاری افتخار خدمت به خانواده های معظم شهدا را به عهده داشتم . چند ماهی از از زمان انتخاب سرهنگ بابایی به عنوان فرماندهی پایگاه چند ماهی نمی گذشت تصمیم گرفتم خدمت ایشان برسم و مشکلات موجود را از نزدیک به خدمت ایشان برسانم . وقتی وارد اتاق شدم ایشان مشغول کار بودند با دیدن من از جا برخاستند . پس از ادای احترام بی مقدمه به اصل مطلب پرداختم و چون در آن زمان مشکلات و نارسایی های پایگاه را از ایشان می دانستم با لحنی تند و انتقاد آمیز به ایشان گفتم : « شما فرمانده پایگاه با حضور در تشییع جنازه شهدا و شرکت در مراسم یادبود آن ها و انجام کارهای مختلف عمومی قصد خدنمایی دارید و این کارهای هنر نیست بلکه هنر واقعی آن است که با در اختیار گذشات امکانات و تجهیزات به خانواده های شهدا خدمت کنید . » حرف های من دیگه حتی از حالت انتقاد خارج و با لحنی تند و توهین آمیز تبدیل شده بود و در پایان با عصبانیت گفتم : « ای کاش شما یک فرمانده غیر مکتبی بودید اما می توانستید مشکلات را حل کنید ! » وقتی صحبتم را تمام کردم تازه متوجه شدم در تمام مدت ایشان سرشان پایین بود و فقط به میز نگاه می کردند در حالی که من پیش بینی می کردم بعد ایشان حتی اجازه ندهند من صحبتم را تمام کنم و به من پرخاش کنند ولی برخلاف تصور من ایشان دقایقی را سکوت کردند و بعد در حالی که دستی به سرشان کشیدند گفتند : « آقای دستجردی امکان دارد نفراتی از نیروی هوایی را که شهید می شوند به این جا بیاورید و پس از تشییع جنازه آن ها در پایگاه به شهرستان های خودشان بفرستید ؟ » من با شنیدن این سخن و این که دیدم ایشان قصد دارند موضوع صحبت را عوض کنند از خود بی خود شدم و گفتم : « من با هماهنگی معراج شهدای اهواز پیکر شهدا نیروی هوایی را مستقیما به پایگاه خواهم آورد . » سپس از ایشان خداحافظی کردم و رفتم و در این فکر بودم که سرهنگ به خاطر برخورد بد من چه تنبیهی را برای من در نظر خواهد گرفت چون وقعا رفتارم اشتباه بود هر چند فکر می کردم حق با من بوده . فردای آن روز رئیس پرسنلی پایگاه مرا خواست و گفت : « به دستور جناب سرهنگ بابایی شما از امروز به عنوان مسئول رسمی دایره شهدا انتخاب شدید و بنابر تأکید ایشان علاوه بر تأمین کلیه نیازمندی های درخواستی سه نفر پرسنل به منظور همکاری در اختیار شما گذاشته شده اند . » من تازه دریافتم که واقعا درباره ایشان اشتباه کرده بودم و ایشان نه تنها اهل خودنمایی نیستند بلکه واقعا مرد عمل اند .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 20:58 توسط یاد یاران |
|
|
دوباره سلام با یه دنیا شرمندگی راستش من امتحانام شروع شده اما قول می دم بعد از امتحانات حتما باز هم داستان بگذارم امیدوارم من رو ببخشید . آخ داشت یادم می رفت راستی یادتون نره برای امتحانام دعا کنید امیدوارم عین همیشه موفق باشید فعلا خدانگهدار |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 8:13 توسط یاد یاران |
|
|
دوستان خوبم سلام اگر خدا بخواد از این به بعد قصد دارم هر بار که به داستان کوتاه برمی خورم دو تا داستان بنویسم . داستان سیزدهم : به اشتباه خود معترفم برابر مقررات فنی نیروی هوایی ، خلبان باید هر ساله مورد معاینات پزشکی قرار بگیرند و از نظر توان مهارت های پروازی ، همراه با یک استاد خلبان پرواز کنند و اگر در هر دو مورد قبول شدند مجاز به ادامه پرواز خواهند بود . مسئولیت کنترل این موضوع با افسر امنیت پرواز است . یک سال شهید بابایی که فرمانده پایگاه بود به علت مشکلات کاری موفق به انجام معاینات سالانه نشده بود . در یکی از پروازهایی که داشتند سروان عقبائی که افسر امنیت پرواز بودند و در حین چک کردن لیست پروازی متوجه شدند که سرهنگ بابایی معاینات لازم را انجام نداده اند . به همین خاطر به ایشان می گویند : « پرواز شما خارج از مقررات بوده است . » شهید بابایی با کمل شجاعت به اشتباه خود اعتراف کرده و می گویند : « بنده برای هرگونه تنبیهی که شما بگویید آماده ام . چنان چه برگه بازداشت و یا هر تنبیه دیگری را بنویسید من خودم آن را امضا می کنم . » داستان چهاردهم : پول بیت المال یک روز جهت انجام کاری به دفتر شهید بابایی رفتم . مسئول تأسیسات پایگاه آن جا حضور داشت و داشتند پیرامون کارگران فضای سبز پایگاه صحبت می کردند . رئیس تأسیسات می گفت که کارگران به خاطر کهولت سن علی رقم تلاش بازدهی مطلوبی ندارند . به همین خاطر به خاطر پولی که به آن ها می دهیم بیت المال هدر می رود . اما شهید بابایی نظر ایشان رد کردند و با متانت همیشگی گفتند : « برادر شما می دانید که این کارگران سالخورده با انجام کارهای سخت و طاقت فرسا عمر و جوانی خویش را از دست داده اند و حالا دیگر با داشتن پندین سر عایله تحت تکفل ، قادر به انجام کار دیگری نیستند . ما می خواهیم به صورت آبرومندانه ای به آن ها کمک کنیم . علاوه بر این وقتی ببینند که از دسترنج خودشانولی دریافت می کنند خوشحال می شوند و اعتماد به نفس پیدا می کندد . گذشته از همه ، یکی از اهداف انقلاب حمایت از ضعیفان و محرومان است و همین ها مستحق دریافت پول بیت المال هستند . امیدوارم از داستان ها لذت برده باشید . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 8:26 توسط یاد یاران |
|
|
آب آشامیدنی پایگاه هشتم از کانال هایی تأمین می شد که از زاینده رود به پایگاه می رسیدند . چندین منبع آب بود که آب وارد آن ها می شد و پس از تصفیه در اختیار منازل سازمانی قرار می گرفت و هر دو سال یک بار باید این منابع لایه روبی می شد و الا آب غیر قابل استفاده می گشت . وقتی شهید بابایی مسئول پایگاه ما شده بود سه سال از آخرین لایه روبی می گذشت و وضع خیلی بد بود . ایشان بعد از این که از این ماجرا با خبر شدند گفتند که یک مناقصه قرار دهید و بهترین قیمت را به من اطلاع دهید . مناقصه انجام شد و کمترین قیمت سیصدهزار تومان بود . در آن زمان به علت شروع جنگ و مشکلات مالی فراوان توانایی پرداخت چنین هزینه ای از سوی پایگاه به آن شرکت نبود . وقتی این مطلب را به شهید خبر دادم ایشان به فکر فرو رفنتد و چند ساعت بعد مرا صدا زدندند و خواستند برای فردا تعداد زیادی دستکش و چکمه پلاستیکی تهیه کنم . فردا صبح ایشان با ظاهری ساده و عادی به سراغ من آمدند و خواستند تا با ایشان و مسئول تأسیسات کنار منبع ها برویم . وقتی رسیدیم دیدم عده زیادی از سربازان به خطر در انتظار ما ایستاده اند . شهید بابایی از مسئول تأسیسات خواستند تا روش لایه روبی را برای سربازان توضیح دهند و خودشان مشغول پوشیدن چکمه ها و دستکش ها شدند . به من دستور دادند تا بر روند کار نظارت کنم . بیلی برداشتند و دورن یکی از منبع ها رفتند و بی درنگ شروع به کندن لنجن ها کردند . سربازان هم یکی پس از دیگری به تبعیت از ایشان وارد منبع می شدند . ساعتی نگذشته بود که شاید تاریکی منبع یا کار سخت باعث شد تا فراموش کنند که فرمانده پایگاه در میان آن هاست و شروع کردند با لجن ها باز کردن . لجن ها را برمی داشتند و به سوی هم پرتاب می کردند . یا دست و پای یکی را می گرفتند و او را به زور روی لجن ها می خواباندند و در میان این بازی گوشی ها کار هم می کردند . چند ساعت از شروع کار گذشته بود و سربازان هم در حین کار مشغول بازی و من هم عصبانی از وضع منبع که دیدم یکی از سربازان به گوشه ای رفت و دقایقی به دیوار منبع تکیه داد . جلو رفتم و محکم پشت سرش زدم و گفتم : « برگرد سر کارت چه قدر استراحت می کنی آن هم با این همه بازی که از آن موقع کردید . » سرباز در تاریکی نگاهی به من کرد و سرش را پایین انداخت و برگشت تا کارش را ادامه دهد . کمی از من دور شده بود که دیدم سرهنگ بابایی است . مو بر بدنم راست شده بود حتی نمی توانستم نفس بکشم . دویدم و گفتم : « قربان ببخشید من در این تاریکی فکر کردم شما سرباز هستید . مرا ببخشید قربان . » شهید سرش را بالا آورد ؛ لبخندی زد و گفت : « اشکالی ندارد . سعی کن سربازان را اذیت نکنی . اگر چه با هم شوخی می کنند ولی کارشان را انجام می دهند . » من دیگر صدا از گلویم خارج نمی شد . به گوشه ای رفتم و ایستادم . نزدیک ظهر شده بود . ایشان به من اشاره کردند که زمان پایان کار را اعلام کنم . همه سربازان از منبع خارج می شدند که تازه به یاد آوردند فرمانده پایگاه در میان آن هاست و با دیدن سر و صورت و بدن لجن گرفته شهید دیگر خنده بر لبان کسی دبده نمی شد . به گوشه ای رفتند و روی زمین دراز کشیدند و در این فکر که به خاطر بلایی که سر فرمانده شان آورده بودند قرار است چه طور تنبیه شوند . شهید بابایی آرام به گوشه ای رفت . دست و صورت خود را شست و در میان چشمان متعجب سرابازان و با ظرف میوه بازگشت و درمیان آن ها نشست . دقایقی بهت و حیرت ، سکوت سنگینی را با خود همراه داشت اما برخورد مهربان ایشان همه را به خود آورد . اخلاق شهید باعث شد تا کار تمام منابع ظرف دو روز همراه با بازی و خنده و تشویق سربازان تمام شود و ساکنین دوباره از نعمت آبی پاکیزه بهره مند گردند .
امیدوارم از این داستان لذت برده باشد .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 16:46 توسط یاد یاران |
|
|
دوستان گلم می بخشید این داستان خیلی طولانیه به هر حال شرمنده آن روز هنگام غروب مثل همیشه مشغول پهن کردن سجاده ها بودم . منتظر بودم تا نمازگزاران برای اقامه نماز جماعت به مسجد بیایند . از شبستان مسجد بیرون آمدم و مشغول آب پاشی محوطه بیرون مسجد بودم که چشمم به سرباز نگهبان مسجد افتاد . وقتی به من رسید با صدای بغض آلودی گفت : « خسته نباشی پدر . » نگاهش کردم قطرات اشک برگونه هایش می غلتید . برخاستم و در مقابلش ایستادم و پرسیدم : « آیا مشکلی پیش آمده ؟ » در حالی که سعی می کرد بغض در گلو مانده اش را پنهان کند گفت : « گفتن من جز این که شما را ناراحت کند دردی را دوا نمی کند . » گفتم : « پسرم ما همه مسلمان هستیم باید از درد هم خبر داشته باشیم اگر چه نتوانیم کاری انجام دهیم بگو پسرم لااقل سبک خواهی شد . » اشک هایش را پاک کرد و گفت : « قبل از این که به خدمت سربازی بیایم دارای همسر و دو فرزند بودم . قبل از اعزام همسر و فرزندانم را نزد پدر و مادرم گذاشتم . آخرین بار که به مرخصی رفتم متوجه شدم که بین آن همسرم با پدر و مادرم کدورت ایجاد شده است . سعی کردم به گونه ای این مشکل را حل کنم ولی هر چه کوشیدم موفق نشدم تا این که روز جمعه گذشته که به منزل رفتم دیدم همسرم و فرزندانم خبری نیست . پدر و مادرم با دیدن من هر دو سکوت کردند . پرسیدم بچه ها کجا هستند ؟ مادرم نگاهی به من کرد و گفت که آن ها از این جا رفتند با تعجب پرسیدم چرا ؟ مگر چه شده ؟ » به این جا که رسید گریه دیگر امانش نمی داد . خوب که گریه کرد ساکت شد سپس با آستین لباسش اشک هایش را پاک کرد و ادامه داد : « مادرم گفت که همسرت دیشب پس از مشاجره با من و پدرت بچه ها را برداشت و خانه را ترک کرد . گفتم الان کجا هستند ؟ گفت نمی دانم و من در حالی که به شدت نگران بودم بلافاصله از خانه خارج شدم و به دنبال آن هاگشتم . پدر جان الان دو روز هست که آن ها جا و مکان ندارند و از نظر غذا هم در تنگنا هستند . نمی دانم با این وضعیت چه طور خدمت کنم . دلم هم برای پدر ومادر می سوزد و هم برای همسر و بچه هایم . نمی دانم چه کار کنم ؟ » از شنیدن وضعیت او خیلی متأثر شدم . گفتم :« پسرم تو مردی و مرد باید سنگ زیرین آسیبا باشد . تو می توانی با فرمانده پایگاه صحبت کنی و مشکل خود را با او در میان بگذاری » سرباز گفت : « چه فایده دارد پدر . کسی نمی تواند به من کمک کند . » گفتم : « این حرف را نزن . او حتما به تو کمک خواهد کرد . مطمئن باش سرهنگ بابایی هر کاری از دستش بیاید برای تو انجام می دهد . من تا به حال به یاد ندارم هیچ شخص گرفتاری را نا امید کرده باشد . او چند دقیقه دیگر به مسجد می آید . هر وقت آمد خبرت می کنم . » من از او جدا شدم و دقایقی بعد شهید بابایی به مسجد آمد . بی درنگ نزد سرباز رفتم و گفتم : « او آمد برو و با او صحبت کن . » سرباز جوان از من تشکر کرد و وارد مسجد شد . لحظاتی بعد برگشت . گفتم : « چه شد ؟ » گفت :« من سرهنگ بابایی را ندیدم . » - « پسرم بابایی الان داخل مسجد است . تو حتما می خواستی یک سرهنگ را ببینی که با لباس خلبانی و درجه و نشان سرهنگی در گوشه ای دست به کمر ایستاده باشد ؟ ولی بابایی این گونه نیست . » سرباز گفت : « من او را نمی شناسم . » دستش را گرفتم و با هم نزد او رفتیم . شهید بابیی ما را که دید برخاست و گفت : « چه شده ؟ » گفتم : « این جوان گرفتاری دارد . » گفت : « در خدمتم.» سرباز از دیدن شهید شگفت زده شده بود . زیرا او فرمانده پایگاه را با یک پیراهن و شلوار ساده و سری تراشیده می دید . من آن ها را تنها گذاشتم و به گوشه ای رفتم ونشستم . از دور دیدم که شهید بابیی دستی به روی شانه سرباز گذاشت و از او جدا شد . وقتی کنار من رسید از جا برخاستم . دیدم اشک از گونه هایش سرازیر است . به اون نزدیک شدم و آهسته گفتم : « آقا چرا گریه می کنید ؟ » در حالی که بغض گلویش را گرفته بود . گفت : « بابا احمد من خیلی غافلم . خدا مرا ببخشد . » آنگاه به سرعت از مسجد خارج شد . به سرباز گفتم : « چه شد پسرم ؟ » گفت :« نمی دانم . پاک گیچ شدم . » شهید همان شب دستور داد که یکی از اتاق های مهمانسرارا در اختیار همسر و فرزندان سرباز گذاشتند و برای آن ها جیره غذایی در نظر گرفتند . فردای آن روز به دستور ایشان موکتی را به مهمانسرا بردم و به آن ها دادم . وقتی سرباز را دیدم گفتم : « جوان هنوز هم گیجی ؟ » با لبخندی گفت : « پدر در تمام عمر آدمی مثل او ندیده ام . » |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 12:6 توسط یاد یاران |
|
|
سلام دوستان خوبم امیدوارم حالتون خوب باشه چون دو تا داستان کوتاه بود تصمیم گرفتم هر دوش رو با هم بنویسم شما هم که اصلا نظر نمی دید ببینم کارم چه طوره ؟ بالاخره من تازه کارم و دوست دارم بدونم تا چه اندازه کارم خوبه کجاش رو باید عوض کنم یا چی کار کنم بهتر بشه شاید هم اصلا خیلی بد باشه به یاد دارم که در اوایل فرماندهی شهید بابایی در اصفهان ، به علت خرابی منبع ها ، آب آشامیدنی پایگاه کم شده بود . او زا من خواست تا به طور پیوسته با تانکر از دریاچه و یا از شهر اصفهان به داخل پایگاه آب بیاورم . من این کار را مدتی با کمک چند نفر از دوستانم انجام می دادم . گویا بابایی احساس می کرد که به خاطر کمبود نیرو کار کند پیش می رود به همین خاطر از من خواست تا رانندگی با کانتر را به او یاد بدهم . از آن به بعد در پایان کار هر روز می آمد و به ما کمک می کرد . یک روز شهید تازه از پرواز برگشته بود و خستگی در چهره اش نمایان بود به همین خاطر از او خواستم تا رانندگی نکند و این کار را به من واگذار کند ولی قبول نکرد و همچنان به او اصرار می کردم تا این که بالاخره یک ترفند به ذهنم رسید و گفتم : « شما مگر فرمانده پایگاه نیستید ؟ آیا نباید از همه بیشتر مقررات را رعایت کنید ؟ » گفت : « مگر چه شده ؟ » - « مگر شما گواهینامه پایه یک دارید ؟ » - « نه » - « پس چرا بر خلاف قوانین پشت تانکر نشسته اید ؟ این خودش خلاف مقررات است . » با شنیدن این جمله بی درنگ ماشین را نگه داشت و از پشت فرمان پایین آمد و گفت : « بفرمایید شما بنشینید . » پروازهای وضعیت اضطراری تمام شده بود . به همراه شهید بابایی جهت استراحتی کوتاه زیر سایه هواپیما روز زمین نشسته بودیم . عباس که از پروازهای پی در پی خستگی در چهره اش آشکار بود رو به من کرد و در حالی که به کارگری که در محل استقرار هواپیما مشغول نظافت بود اشاره کرد و گفت : « آقا رضا آن کارگر را می بینی . از خدا می خواستم که به جای آن کارگر بودم و آن جا را جاروب می کردم . » من از این گفته او دلگیر شدم و گفتم : « چرا چنین آرزویی می کنی ؟ شما که الان فرماندهی پایگاه را به عهده داری و این مسئولیت سنگینی است . در ثانی شما شایستگی ارتقا به پست های بالاتر در نیروز هوایی را نیز دارید . » شهید بابایی در حالی که به آسمان نگاه می کرد گفت :« نه این که از شغلم ناراحت هستم . ولی اگر کارگر ساده بودم مسئولیتم در نزد خداوند کمتر بود . حالا که فرمانده پایگاه هستم هر کجا حادثه ای رخ دهد فکرکنم شاید کوتاهی من باعث به وجود آمدن آن بوده است . به همین خاطر آرزو می کنم کاش به جای آن کارگر ساده بودم . » |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 8:13 توسط یاد یاران |
|
|
اول اجازه بدید یک عذرخواهی کوچیک از گل سال 61 پسرم برای گذراندن دوره سربازی باید به اصفهان اعزام می شد . ترس از این داشتم که فرزندم به جبهه اعزام شود برای همین به منزل پدر شهید بابایی رفتم و خواستم تا پیش عباس آقا ( که آن موقع فرمانده پایگاه هوایی اصفهان بودند . ) وساطت کند تا پسرم را پیش خودشان ببرند و یک کار دفتری به او بدهند . مرحوم بابایی با شناختی که از فرزندشان داشتند گفتند : « این امام زاده کور می کند اما شفا نمی دهد . » اما بالاخره سرانجام با اصرارهای زیاد من حاضر شدند تا این موضوع را با شهید در میان بگذارند . تقریبا یک هفته بعد پدر ایشان به اصفهان رفتند و حال باقی داستان را از زبان ایشان می شویم . وقتی به منزل عباس رسیدم در خانه نبود . عروسم به استقبال من آمد و با عباس تماس گرفت . تا زمانی که عباس بیاید دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . نمی دانستم این موضوع را چه طور با او مطرح کنم . همین طور که پشت پنجره ایستاده بودم و فکر می کردم دیدم عباس رسید . از ماشی پیاده شد و درجه هایش را عین همیشه قبل از ورود به خانه از روی دوشش برداشت و در جیبش گذاشت . اعتقاد داشت نباید مقام و موقعیتش را با خود داخل خانه بیاورد تا مبادا غرور وجود او را بگیرد یا همسرش او را به خاطر درجه هایش بالا ببنید . عباس که وارد خانه شد با رویی بشاش با من احوال پرسی کرد . تا بعد از شام نتوانستم چیزی بگویم اما به سختی شروع به صحبت کردم . « راستی عباس جان خبر دارید که پسرخالتان سرباز شده است ؟ آقای کریمی می خواستند اگر بشود در این مدت سربازی شما پسرشان را پیش خودتان بیاورید و یک کار دفتری به او بدهید . » تا من صحبتم را تمام کنم آن چهره بشاش و خندان به چهره ای برافروخته تبدیل شد . عباس ساکت بود و هیچ چیزی نگفت . نمی دانم چرا دوبار دیگر حرفم را تکرار کردم و هر بار عباس برافروخته تر می شد تا دفعه سوم سرش را بالا آورد و گفت : « حاجی آقا اگر حجت دارد به اصفهان می آید بیاید و دوره آموزشی را در اصفهان بگذراند اما پس از پایان دوره باید به جبهه برود . » با شنیدن این کلمه انگار آب یخ روی بدنم ریخته شد . گفتم : « عباس جان من را از این راه دور فرستادند تا تو کاری بکنی او به جبهه نرود ... » هنوز حرفتم تمام نشده بود که عباس با تأسف سری تکان داد و گفت : « این کار از دست من ساخته نیست . من نمی توانم به عنوان فرمانده پادگان بچه های مردم را به جبهه اعزام کنم و بستگان خودم را پشت جبهه نگه دارم . » دیگر چیزی نگفتم و فردای آن روز به قزوین برگشتم . حجت چند ماه بعد به سربازی و پس از آن به جبهه اعزام شد و پس از پایان خدمت سربازی خوشحال بود که بین او و دیگران تبعیضی قائل نشدند و او به جبهه رفته بود حتی از عباس تشکر کرد و گفت که از این که از عباس درس شجاعت ، ایثار و جوانمردی آموختم و آن را تا پایان عمر حفظ خواهم کرد . او پس از بازگشت مدتی بعد داوطلبانه به جبهه رفت . |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم تیر 1386ساعت 11:46 توسط یاد یاران |
|
|
ابتدا باید این نکته را بگویم که قول داده بودم تا زمانی که این شهید بزرگوار زنده هستند چیزی از این ماجرا را برای کسی تعریف نکنم . یک سال از پیروزی انقلاب می گذشت و من در قسمت اداری گردان 82 شکاری انجام وظیف می کردم . شهید بابایی هم با درجه سروانی عضو خلبانان شکاری گردان بود . در یکی از روزها که وقت اداری به پایان رسیده بود . در دفتر کار با همکارانم پیرامون مسایل مختلف روز ، از جمله مشکل رفت و آمد و نداشتن ماشی صحبت می کردیم . آن روز ها برای رفت و آمد به شهر که تا پایگاه فاصله زیادی داشت باید از اتوبوس های شرکت واحد استفاده می کردیم و با آن خستگی ایستادن در ایستگاه واقعا سخت بود . تمام دارایی نقدی من با داشتن یک خانواده فقط پانزده هزار تومن بود و برای تهیه یک ماشی ملبغ بسیار کمی بود ولی در هر حال به همکارانم سفارش کرده بودم که اگر ماشینی به صورت اقساط سراغ داشتند به من اطلاع بدهند . چند روزی از این ماجرا گذشت . یک روز جناب سروان بابایی تازه از پرواز آمده بود ؛ در حالی که چک لیست پروازش را به مسئول پروازی می داد . مرا دید و پس از احوال پرسی گفت : « اگر کاری نداری بیا بریم یک چایی بخوریم . » در حین صحبت ها گفت : « آقای قلهکی شنیده ام تصمیم داری ماشین بخری . » گفتم :« جناب سروان به قول قدیمی ها دست ما کوتاه و خرما بر نخیل . با این حقوق و داشتن خانواده فکر خریدن ماشین رویایی بیش نیست .» گفت :« خدا بزرگه . ان شاء الله مشکل شما رفع می شه . شما ماشینی رو که می پسندی پیدا کن باقی کارهایش با من . » البته من گفته های او را در حد یک تعارف پنداشتم و جدی نگرفتم تااین که یک هفته بعد ، بعد از ظهر زنگ خانه به صدا درآمد در را که باز کردم سوران بابایی پشت در ایستاده بود و گفت :« آقای قلهکی بیا ببین این ماشین را می پسندی ؟ » رفتم بیرون . دیدم یک پژوه 504 که خیلی نو به نظر می رسید در مقابل ساختمان است . قبل از این که چیزی بگویم گفت : « ماشین سالم است ولی قیمتش 65 هزار تومن است و به نظر من ده هزار تومن گران تر از قیمت روز است . » گفتم : « جناب سروان ماشین سالم و خوبی است ولی من توان خریدش را ندارم . » او چیزی نگفت . بعد از خداحافظی سوار ماشین شد و رفت و هفته بعد با یک پیکان به منزل ما آمد و گفت : « این ماشین شش ماه بیشتر کار نکرده و در حد صفر است قیمتش 42 هزار تومن و خیلی مناسب است . متعلق به یکی از دوستان خلبان است . اگر می پسندی فردا برویم محضر . » من به دقت ماشین را بررسی کردم . وضع ماشین با توجه به قیمت آن بسیار مناسب بود . در حالی که سوئیچ ماشین را به من می داد گفت : برای اطمینان خاطر سوار شو و تصمیم بگیر . » ماشین سالم و خوبی بود . رو به شهید کردم و گفتم : « از هر نظر خوب است فقط ... » حرفم را قطع کرد و با لبخندی گفت :« می دانم می خواهی چه بگویی اما اصلا فکر پولش را نکن . چه قدر پول داری ؟ » گفتم : « 15 هزار تومان » ده هزار تومان از من گرفت و گفت :« فردا حاضر باش می آیم تا به محضر برویم . » شب در خانه نشسته بودم و با خود می گفتم نکند بابایی دلال ماشین است و قصد دارد تا با پرداخت کامل پول ماشین ، بهره آن را بگیرد . اما دوباره با خودم فکرکردم شاید مشتری بهتری پیدا نکرده و میخواهد مرا طعمه خود کند . آن شب گذشت و فردا به همراه سروان بابایی و صاحب اتومبیل به یکی از دفاتر ثبت رفتیم . منشی محضر کارهای مقدماتی را انجام داد و در انتظار بودیم که تا سرپرست دفترخانه نام فروشنده و مشتری را بخواند که در این لحظه شهید بابایی جلو آمد و گفت : « من جایی کار دارم تا شما کارهایتان را انجام دهید من برمی گردم . » آنگاه نزدیک من آمد و گفت : « شما حق الثبت را بپردازید و دیگر کاری ندشاته باشید . » حدود ده دقیقه از رفتنش می گذشت که سرپرست دفترخانه ما را صدا کرد و از صاحب اتومبیل پرسید : « آیا شما تمام مبلغ ماشین را دریافت کرده اید ؟ » و او پاسخ داد که دریافت کرده است . وقتی جواب را شنیدم خیالم راحت شد . کارهای انتقال تمام شده بود و داشتم از دفترخانه خارج می شدم که بابایی آمد و پرسید :« کارها تمام شد ؟ » گفتم : « بله فروشنده سوئیچ را به من داد و خداحافظی کرد و رفت . » من پشت فرمان نشستم و با شهید بابایی به سمت پایگاه حرکت کردیم . در افکار خود غرق بودم که حالا چه طور باید پول ماشین را بپردازم ؟ که صدای جناب سروان مرا به خود آورد : « آقای قلهکی فکر پول ماشین را نکن باقی مانده پول ماشین را هر وقت از حقوقت اضافه آمد و هر مقدار بود به من بده . فقط خواهش میکنم این ماجرا را به کسی نگو . » پس از شنیدن حرف های شهید بابایی از شرم تصورات دیشب آتش همه وجودم را فرا گرفته بود و احساس می کردم در برابر آن همه عظمت حرفی برای گفتن ندارم . سرم را به زحمت بالا آوردم و گفتم : « اگر اجازه بدهید یک سفته یا چک به شما بدهم . » با همان لبخنده همیشه گفت : « مدرکی مورد نیاز نیست و این مبلغ را هر وقت که چیزی از حقوقت باقی ماند برای من بیاور . ضمنا هر وقت هم پول لازم داشتی حساب وقت را نکن من در خدمتت هستم . » سپس خداحافظی کرد و رفت . از این همه جوانمردی شگفت زده بودم و برایم باور کردنی نبود که با 10 هزار تومن صاحب ماشین شده ام و نمی دانستم چه طور از او تشکر کنم ؛ فقط برایش دعا کردم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 10:32 توسط یاد یاران |
|
|
دوستان خوبم سلام امیدوارم حالتون خوب باشه می بخشید که من مدام میام قبل از هر داستان صحبت میکنم راستش قصد کردم قشنگ ترین داستان ها رو از این به بعد بگذارم اون هایی که هم قشنگ هستند و هم کوتاه از ابتدای ازدواج تا به دنیا آمدن اولین فرزندمان « سلما » عباس همیشه می گفت پیامبر (ص) فرمودند دختر رحمت است و من آرزو میکنم اولین فرزندم دختر باشد . در دوران بارداری به خاطر مأموریت های پروازی عباس خیلی کم در کنارم بود ولی برای به دنیا آمدن فرزندمان بیشتر از من بی تابی می کرد . زمانی که به بیمارستان رفتم عباس در پایگاه هوایی دزفول بود . با تلفن به او اطلاع دادند که من در بیمارستان هستم . وقتی عباس به قزوین رسید فرزندمان به دنیا آمده بود و من هم به خانه برگشته بودم . آن روز عباس سراسیمه وارد منزل شد و با دیدن من و سلما گویی از شادی می خواست پر در بیاورد . دست هایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت : « خدایا شکر که آرزویم رابرآورده کردی .» سپس در کنار من نشست و گفت : « در اتاق عملیات بودم . یکی از بچه ها خبر داد که تلفن با من کار دارد . گوشی را که برداشتم داداش گفت خانمت در بیمارستان است . من هم سریع رفتم به دفتر کارگزینی و مرخصی گرفتم و حرکت کردم . در راه به هر شهری که رسیدم دنبال تلفن گشتم تا حالت را بپرسم . آخرین بار که تماس گرفتم دایی با شادی گفت که فرزندت دختر است . خیلی خوشحال شدم . به قزوین که رسیدم مستقیم رفتم بیمارستان اما دیدم خبری از شما نیست و مسئول بخش گفت که صبح مرخص شده اید و در سلامت کامل هستید . از شدت شادی به هر یک از پرستاران و خدمه که رسیدم انعام می دادم و بعضی هم مرا با تعجب نگاه می کردند . » وقتی حرفش تمام شد چشم هایش از شادی برق می زد . برخاست و دو رکعت نماز شکر خواند . بعد رفت و یک کاغذ برداشت و رویش چیزی نوشت و گذاشت بالای گهواره سلما . پرسیدم : « چه کار می کنی ؟ » با لبخند کاغذ را به طرف من گرفت . دیدم روش نوشته بود « لطفا مرا نبوسید » خندیدم و گفتم :« این چه کاریست که می کنی ؟ » گفت : « می دانی خانم صورت بچه مثل گل می ماند ارگ او را ببوسند اذیت می شود . من خودم هم دلم برایش پر میکشد اما دلم نمی آید تا صورت او را ببوسم . » |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 8:32 توسط یاد یاران |
|
|
سلام دوستان . امیدوارم حالتون خوب باشه . داستان این دفعه با وجود این که طولانیه اما به نظرم خیلی جالبه و با خودم فکر می کنم اگر من جای ایشون بودم تا پایان این ماجرا صد بار مرده بودم . امیدوارم خوشتون بیاد .
شهید بابایی در سال 1349 برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت . طبق مقررات دانشکده می بایست هر دانشجوی تازه وارد به مدت دو ماه با یکی از دانشجویان امریکایی هم اتاق می شد . امریکایی ها در ظاهر هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می کردند ولی واقعیت چیز دیگری بود . عباس در آن شرایط نه تنها تمام واجبات دینی خود را انجام می داد بلکه از بی بند و باری های موجود در جامعه غرب پرهیز می کرد . هم اتاقی او در گزارشی که از ویژگی ها و روحیات عباس می نویسد یاد آور می شود که بابایی فردی منزوی و در برخوردها نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی غرب بی تفاوت است و از نوع رفتار او برمی آید که نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی می باشد و شدیدا به فرهنگ و سنت ایرانی پایبند است ؛ به هر حال فردی است غیر نرمال . پیداست که منظور از هنجارها و آداب اجتماعی در غرب چه چیزهایی است . همچنین گفته بود که او به گوشه ای می رود و با خودش حرف می زند . گزارش های این دانشجوی امریکایی بعد ها باعث شد تا گواهینامه خلبانی به او اعطا نشود و این در حالی بود که بهترین نمرات را در رده پروازی به دست آورده بود . روزی در منزل یکی از دوستان راجع به چگونگی گذراندن دوره خلبانی اش از او سوال کردم . عباس گفت : « خلبان شدن ما عنایت خدا بود . » گفتم : چه طور ؟ گفت : « دوره خلبانی ما در امریکا تمام شده بود ولی به خاطر گزارش هایی که در پرونده خدمتی ام درج شده بود تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند تا سرانجام یک روز به دفتر مسئول دانشکده که یک ژنرال امریکایی بود احضار شدم . به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم . از من خواست که بنشینم . پرونده من جلو او ، روی میز کارش بود . ژنرال آخرین فردی بود که می بایست نسبت به قبول شدن یا رد شدنم در امر خلبانی اظهار نظر می کرد . سوال هایی کرد که من پاسخ همه را دادم اما مشخص بود نظر خوشی نسبت به من ندارد . این ملاقات ، ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت زیرا احساس می کردم که رنج دو سال دوری از خانواده و شوق برنامه هایی که برای زندگی آینده ام در دل داشتم همه در یک لحظه در حال محو و نابود شدن است و باید دست خالی به ایران بازگردم . در همین فکر بودم که دراتاق باز شد و شخصی اجازه ورود خواست . او ضمن احترام از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود . با رفتن ژنرال من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم . به ساعتم نگاه کردم وقت نماز ظهر بود . با خودم گفتم کاش در این جا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم . انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد . من هم با خود گفتم هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست همین جا نماز را می خوانم . ان شاء الله تا نمازم تمام شود او نخواهد آمد . به گوشه ای از اتاق رفتم و روزنامه ای را به زمین انداختم و مشغول خواندن نماز شدم . در همین حین ژنرال به اتاق برگشت . با خودم گفتم نماز را بشکنم یا ادامه بدهم ؟ بالاخره نمازم را ادامه دادم و در دل گفتم هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد . نماز تمام شد . در حالی که روی صندلی می نشستم از ژنرال عذرخواهی کردم . پس از چند لحظه سکوت ، نگاه معنا داری به من کرد و گفت : « چه می کردی ؟ » . گفتم : « عبادت می کردم . » مکثی کرد و گفت : « بیشتر توضیح بده . » من هم در جواب گفتم در دین ما دستور بر این است که در ساعت هایی معین از شبانه روز باید با خدا به نیایش بپردازیم و در این ساعت زمان آن فرارسیده بود . من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم . » ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت : « همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست . این طور نیست ؟ » پاسخ دادم : « بله همین طور است .» او لبخندی زد . خود نویس را از جیبش در آورد و پرونده ام را امضاء کرد . سپس با احترام از جایش بلند شد و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت :« به شما تبریک می گویم آقای بابایی شما قبول شدید . از صمیم قلب برای شما آرزوی موفقیت می کنم . » من هم متقابلا از او تشکر کردم . احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم . آن روز به پس از خارج شدن از اتاق ژنرال به اولین جای خلوتی که رسیدم ایستادم و دو رکعت نماز شکر خواندم . » |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 8:4 توسط یاد یاران |
|
|
چند روز بود که به همراه عباس از پیاگاه « لک لند » واقع در شهر « سن آنتونیو در تگزاس » فارق التحصیل شده و برای پرواز با هواپیمای آموزشی « T-41 » به پایگاه « ریس » در شمال تگزاس آمده بودیم . سحرگاه که هنوز آسمان روشن نشده بود . برای ورزش کردن به محوطه زمین چمن پایگاه می رفتیم . در ورزش های روزانه باید اول جلیقه هایی را با وزن نسبتا زیادی به تن می کردیم و چند دور با همان جلیقه ها به دور محوطه پادگان می دویدیم . این کار جزء ورزش های اجباری بود که زیر نظر یک درجه دار امریکایی انجام می شد . پس از پایان این مرحله دانشجویان می توانستند ورزش دلخواه خودشان را انتخاب کنند و عباس که والیبالیست خوبی بود با تعدادی از بچه های ایرانی یک تیم والیبال تشکیل داده بودند . آن روزها بیشترین سرگرمی ما بازی والیبال بود . باید بگویم امریکایی ها هنگام بازی مقررات آن را رعایت نمی کردند . یک روز که داشتیم با چند نفر از داشنجویان امریکایی بازی می کردیم آبشارهای بی مورد و پاس های بی موقع آن ها همه مار ا کلافه کرده بود . عباس به یکی از آن ها یادآوری کرد که اگر می خواهید والیبال بازی کنید باید مقررات آن را رعایت کنید اما یکی از داشنجویان با عصبانیت و در حالی که به خود می بالید ؛ با غرور تمام گفت : « توی شترسوار می خواهی به ما والیبال یاد بدهی ؟ » و بعد همه خندیدند . بچه های ایرانی هم از این توهین به عباس عصبانی شده بودند و می خواستند پاسخ او را بدهند ولی عباس مانع شد و روی به آن دانشجوی بی ادب کرد و با متانت گفت : « من حاضرم با شما مسابقه بدهم . من یک نفر در یک طرف زمین و شما هر چند نفر که می خواهید در طرف مقابل . » دانشجوی امریکایی با شنیدن این سخن عباس از شدت خشم روی پای خود بند نبود اما از طرف دیگر هم چاره ای جز قبول این پیشنهاد نداشت . در یک طرف عباس با همان صلابت و لبخند همیشگی اش و در طرف دیگر ده نفر از دانشجویان امریکایی . بازی شروع شد . سرنوشت این بازی برای تمام بچه های ایرانی مهم بود برای همین همه کنار زمین جمع شده بودند و عباس را تشویق می کردند و در طرف دیگه امریکایی های سر مست از قدرت هورا می کشیدند تا جایی که کلنل باکستر ( فرمانده پایگاه که در داستان قبل با ایشون آشنا شدید ) هم متوجه بازی شد و به زمین مسابقه آمد . عباس با مهارت زیاد یکی پس از دیگری توپ ها را در زمین امریکایی ها به زمین می زد و کم کم صدای تشویق امرکایی هایی به سکوت تبدیل می شد . در این میان کلنل با دقت تمام به مهارت و خونسردی عباس نگاه می کرد . و سرانجام مسابقه در میان ناباوری همه و تشویق بچه های ایرانی با پیروز عباس به پایان رسید . در این لحظه کلنل که تحت تأثیر عباس قرار گرفته بود شادمان به سمت ما آمد و از عباس خواست که در فرصتی مناسب به دفتر کارش برود . و چند روز بعد عباس به عنوان کاپیتان تیم والیبال پایگاه ریس انتخاب شد . و حتی در مسابقات میان پیاگاه های دیگر هم رتبه اول را کسب کردیم و عباس به عنوان بهترین کاپیتان انتخاب شد . حتی بعد از این وقایع کلنل باکستر که روز به روز بیشتر جذب عباس می شد در میان دانشجویان او را پسرم خطاب می کرد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:47 توسط یاد یاران |
|
|
خوب از این جا به بعد داستان زندگی شهید از ایران خارج می شه . ایشان بعد از پیوستن به نیروی هوایی به امریکا اعزام می شن تا دوره های خلبانی در اون جا بگذرونند و فکر میکنم یکی از جالب ترین خاطراتشون تا این جا در امریکا اتفاق افتاده باشه . شاید اول واکنش ها نسبت به ایشان عجیبه و درست نیست اما به مرور زمان همه به زانو در میان به عنوان شخصی قابل احترام باهاشون برحورد می کنند . در دوران تحصیل در امریکا روزی در بولتن خبری پایگاه « ریس » که هر هفته چاپ می شد مطلبی نوشته شده بود که توجه همه را به خود جلب کرد . « دانشجو بابایی ساعت 2 بعد ازنیمه شب می دود تا شیطان را از خود دور کند . » من و بابایی هم اتاق بودیم . وتی ماجرای خبر بولتن را ازش پرسیدم ؛ گفت : « چند شب پیش بی خوابی به سرم زده بود . رفتم میدان چمن پایگاه و شورع کردم به دویدن . از قضا کنل باکستر فرمانده پایگاه با همسرش از مهمانی شبانه برمی گشتند . آن ها با دیدن من شگفت زده شدند . کلنل ماشین را نگه داشت و من را صدا زد . او گفت : در این وقت شب برای چی می دوی ؟ من هم جواب دادم خوابم نمی آمد برای همین آمدم کمی ورزش کنم تا خسته شوم . گویا توضیحات من برایش کافی نبود و اصرار کرد تا واقعیت را برایش بگویم . من هم جواب دادم : مسایلی در اطراف من می گذرد که گاهی موجب می شود شیطان با وسوسه یش مرا به گناه بکشاند و در دین ما توصیه شده که در چنین مواقعی بدویم و یا دوش آب سرد بگیریم . آن دو با شنیدن حرف های من تا دقایقی می خندیدند زیرا با ذهنیتی که نسبت به مسایل جنسی داشتند نمی توانستند رفتار من را درک کنند . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 13:47 توسط یاد یاران |
|
|
دوستان گلم سلام . امیدوارم حال شما خوب باشه . راستش من دلم نیومد فقط یک داستان بگذارم به خصوص که دلم می خواد سریع تر به داستان های قشنگ این کتاب برسم از طرفی دوتاش رو هم دیگه هم کوتاه بود . امیدوارم خوشتون بیاد .
داستان چهارم : او را به مقصد برسان در سال 42 به عنوان راهنمای سپاه دانش در یکی از روستاهای اطراف قزوین خدمت می کردم . به خاطر بد بودن راه هر روز مجبور بودم مسافتی را با موتور طی کنم . عباس آن وقت ها در کلاس اول دبیرستان در می خواند و از آن جا که علاقه زیادی به روستا و منظره های زیبای طبیعت داشت یک روز یک روز با اصرار از من خواست تا او را نیز با خودم ببرم . منهم پذیرفتم . سوار بر موتور شدیم و راه افتادیم . در حای که نسیم سردی می ورزید . به چند کیلومتری روستای مورد نظر که رسیده بودیم . پیرمردی با پای پیاده به مست روستا در حال حرکت بود . عباس از من خواست تا بایستم . لحظه ای با خود فکر کردم شاید حادثه ای رخ داده برای همین فوری توقف کردم . عباس سریع پیاده شد و گفت : « دایی جان ! این پیرمرد خسته شده . شما او را سوار کنید من خودم پیاده می آیم . » چون جاده سربالالیی بود وموتور هم نمی توانست بیش از دو نفر را با خود ببرد و آن وقت امکان ندات عباس را با خود ببرم .اتومبیل هم از آن جاده رد نمی شد و من مانده بودم که عباس را چگونه در جاده رها کنم . به عباس گفتم : « آهسته به دنبال ما بیا من پیرمرد رو به مقصد می رسونم و برمی گردم . » وقتی به روستا رسیدم و پیرمرد پیاده شد به سرعت برگشتم تا عباس رو که خیلی نگرانش بودم بیارم ولی او برای این که من زحمت برگشتن ور نکشم و به زحمت نیفتم . تمام مسیر رو دویده بود و تقریبا به روستا رسیده بود . داستان پنجم : نامدار ناشناس من و عباس در یک محل زندگی می کردیم و تقریبا در همه پایه ها با هم همکلاسی بودیم . عباس چون پشتکار زیادی داشت همیشه در زمره شاگردان ممتاز مدرسه بود . پس از پایان تحصیلات متوسطه هم به استخدام دانشکده خلبانی نیروی هوایی در آمد و منهم به خدمت سربازی رفتم . باید بگم اون زمان وضع مالی من اصلا خوب نبود . یک روز در پایگاه ارومیه پاکت نامه ای به دست رسید که در آن مقداری پول بود. هر چی پاکت رو نگاه کردم نام و نشانی از فرستنده پیدا نکردم . اول فکر کردم که یکی از خواهرهام برایم من پول فرستاده اما بعدا شک کردم و با خودم گفتم نکنه با کسی تشابه نام دارم و این پول ها متعلق به اون هست . این موضوع هر ماه تکرار می شد و من همچنان سردرگم بودم تا اینکه چند روزی به من مرخصی دادند. وقتی برگشتم اتفاقی رو که افتاده بود برای خانواده تعریف کردم اما اون ها هم تعجب کردند . این مسئله خیلی ذهنم رو به خودش مشغول کرده ب.د و مدام از خودم سوال می کردم اون کیه که از وضع مالی من خبر داره اما من او رو نمی شناسم . تا این که یک روز برادرم چیزی رو به یاد آورد و به من گفت : « یک روز عباس اومد و نشانی تو رو از من خواست و من هم بهش دادم . » با گفتن این جمله به یاد عباس افتادم و این که از وقتی بچه بودیم چه قدر با محبت و جوانمرد بود . دیگه تردیدی باق نبود . از خودم متنفر شدم . عبایس بعد از اون همه گرفتاری هنوز هم من رو از یاد نبرده بود و سعی می کرد من در سختی نباشم ولی من چند روز بود به مرخصی اومده بودم و حتی یک بار هم به سراغش نرفته بودم که حالش رو بپرسم . بدون تلف کردن وقت رفتم در خونه عباس و چون شکی نداشتم ازش تشکر کردم و بهش گفتم : « چرا من رو شرمنده می کنی و ماهانه برام پول می فرستی ؟ » او در ابتدا با لبخندی اظهار بی اطلاعی کرد . من هم ندید گرفتم و گفتم : « آخه عباس جان ! من از کجا بیارم و آن مقدار پول رو به تو برگردونم ؟ » او مثل همیشه خندید و گفت : « فراموش کن . » |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 20:31 توسط یاد یاران |
|
|
در حال عبور از خیابان منتهی به دبستان دهخدا بودم که زنگ مدرسه به صدا در آمد و عباس که آن زمان کلاس پنجم بود همراه با دانش آموزان از مدرسه خارج شد او با دیدن من به طرفم آمد . پس از احوال پرسی سمت منزل راه افتادیم . هنگام گذشتن از خیابان سعدی ، گروهی از کارگران را دیدیم که در حال کندن کانال بودند . در میان کارگران پیرمردی بود . پیرمرد آن گونه که باید توانایی انجام کار را نداشت و بعدا معلوم شد که به ناچار برای گذراندن زندگی خود و خانواده اش کارگری می کند . عباس با دیدن پیرمرد که به سختی کلنگ می زد و عرق از سر و رویش می چکید . عباس لحظه ای ایستاد سپس نزد پیرمرد رفت و گفت : « پدر جان ! باید چند متر بکنی ؟ » پیرمرد با ناتوانی گفت : « سه متر به گودی یک متر . » عباس بی درنگ کتاب هایش را به پیرمرد داد و از او خواست کلنگ را به او بدهد و در گوشه ای استراحت کند . عباس شروع کرد به کندن زمین . من با دیدن این صحنه سخت تحت تأثیر قرار گرفتم بیلی را که روی زمین بود برداشتم و در خاک برداری به عباس کمک کردم . پس از یک ساعت مقداری را که پیرمرد می بایست حفر می کرد کنده بودیم . از او خداحافظی کردیم و به منزل رفتیم . از آن روز به بعد هر روز پی از تعطیل شدن مدرسه عباس را می دیدم که به کمک آن پیرمرد می رود . این کار او تا پایان حفاری و لوله گذاری خیابان سعدی قزوین ادامه داشت . |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 7:45 توسط یاد یاران |
|
|
خرداد سالی که کلاس پنجم درس می خواندیم من و عباس با یکی دو نفر از هم کلاسی هایمان برای مطالعه به باغ های حاکم آباد در اطراف قزوین رفته بودیم . آن روز پس از کمی مطالعه با دیدن درخت زردآلو که داخل باغ بود وسوسه شدیم و با این که حصار محکمی در اطراف باغ کشیده شده بود بر آن شدیم تا وارد باغ شویم و از میوه ها بچینیم و بخوریم . عباس با رفتن ما به درون باغ مخالت کرد و گفت : « خوردن میوه بدون اجازه از صاحب باغ حرام است .» ولی ما به گفته او توجهی نکردیم و من با یکی دیگر از دوستانم به زحمت از حصار عبور کردیم و وارد باغ شدیم . دقایقی نگذشت و ما بر روی درخت سخت مشغول خوردن بودیم . به طعنه از عباس هم خواستیم تا بیاید و از زردآلوها بخورد که ناگهان صاحب باغ اومد در حالی که چوب بلندی در دست داشت و به ما ناسزا می گفت . ما داشتیم از ترس می مردیم از روی درخت پریدیم پایین که در این جین پای من پیچ خورد و نتوانستم فرار کنم و از حصار خارج شوم . صاحب باغ که ما را گرفته بود به شدت می زد و هر چه عذرخواهی می کردیم و می گفتیم غلط کردیم فایده نداشت که نداشت . در این حین عباس که ازدور متوجه ماجرا شده بود به سرعت خودش رو به ما رسوند و از صاحب باغ خواست تا ما رو ببخشه و به جای ما اون رو تنبیه کنه . صاحب باغ که از این درخواست عباس تعجب کرده بود ما رو رها کرد و از اون خواست تا علت چنین درخواست عجیبی رو بگه . عباس هم سرش رو به زیر انداخت و گفت که من از این دو نفر بزرگتر هستم و چون نوتنستم از ورود اون ها جلوگیری کنم پس من هم در جرم اون ها شریکم و شاید هم جرم من سخت تر از اون دو نفر باشه . صاحب باغ که از این ایثار عباس خوشش اومده بود با لبخندی عباس رو تحسین کرد و از ما گذشت . |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 23:6 توسط یاد یاران |
|
|
می بخشید بهتر بود قبل از این که اولین داستان رو از کتاب پرواز تا بی نهایت قرار می دادم یک توضیح کوتاه در این مورد می نوشتم . قصد دارم در این وبلاگ داستان های کوتاه از زندگی انسان هایی رو قرار بدم که حداقل فکر کنم خوندن داستان زندگی اون ها خالی از لطف نباشه . این کار رو با این کتاب شروع کردم . داستان زندگی یکی از سرلشگرهای خلبان هست که واقعا زیباست ( حداقل به نظر خودم ) ممکنه در قسمت های اول زیاد جذاب نباشه اما هر چی جلوتر بری شخصیت شهید و داستان ها و حوادثی که در ایران و خارج براش اتفاق افتاده خواننده رو به خودش جذب می کنه . امیدوارم برای شما هم به اندازه من جالب باشه . |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 22:47 توسط یاد یاران |
|
|
پس از شهادت عباس ، خانمی گریان و نالان به منزل ما آمد و از ماجرایی که ما تا آن روز از آن بی خبر بودیم پرده برداشت : « در سال 1341 من و شوهرم هر دو سرایدار مدرسه ای بودیم که عباس آخرین سال دوره ابتدایی را در آن مدرسه می گذراند . چند روزی بود که همسرم از بیماری کمردرد رنج می برد ؛ به همین خاطر آن گونه که باید توانایی انجام کار در مدرسه را نداشت و من هم به تنهایی قادر به نظافت مدرسه و کارهای منزل نبودم . این مسئله باعث شده بود تا همسرم چندبار در حضور دانش آموزان مورد سرزنش مدیر قرار بگیرد . با این بار هر بار به کم کاری خود اعتراف و در برابر پرخاش مدیر سکوت می کرد . ما از این موضوع که نکند مدیر به خاطر ناتوانی همسرم سرایدار دیگری استخدام کند وما را از تنها تنها اتاق شش متری که تنها دارایی و اثاثیه مان در آن خلاصه می شد اخراج کند ؛ سخت نگران بودیم . تا این که یک روز صبح هنگام بیدار شدن از خواب ، حیاط مدرسه و کلاس ها ا نظافت شده و منبع ها را پر از آب دیدم . تعجب کردم . بی درنگ قضیه را از همسرم جویا شدم . او نیز اظهار بی اطلاعی کرد . باورم نمی شد با خود گفتم شاید همسرم از غفلت من استفاده کرده و صبح زود از خواب بیدار شده و پس از انجام نظافت خوابیده است . حالا هم نمی خواهد من از کار او آگاه شوم . از طرف دیگر مطمئن بودم که او با آن کمردرد توانایی انجام چنین کاری را ندارد . به هر حال تلاش کردم تا او را وادار به اعتراف کنم اما واقعیت این بود که او نظافت را انجام نداده بود . شوهرم از من خواست تا موضوع را به دقت پی گیری کنم و خود نیز ، با آن که به شدت از کمردرد رنج می برد تماشاگر اوضاع بود . آن روز هر چه بیشتر اندیشیدیم کمتر به نتیجه مثبت رسیدیم به همین خاطر تا دیر وقت مواطب اوضاع بودیم تا راز این مسئله را بیابیم . اما آن روز صبح ، چون تا پاسی از شب بیدار مانده بودیم خوابمان برد و پس از برخاست از خواب دوباره مدرسه را نظافت شده یافتیم . مدرسه نما و چهره دیگری به خود گرفته بود . همه چیز خوب و حساب شده بود به همین خاطر مدیر از شوهرم ابراز رضایت می کرد . در این فکر بودیم کهفردا صبح حتما آن فرد ناشناس را غافلگیر کنیم . روز بعد وقتی هوا گرگ و میش بود در حالی که چشمانمان از انتظار و بی خوابی می سوخت ناگهان دیدیم یکی از شاگردان مدرسه از دیورا بالا آمد . به درون حیاط پرید و پس از برداشتن جارو و خاک انداز مشغول نظافت حیاط شد . جلو رفتیم . لباس ساده و پاکیزه ای به تن داشت و خیلی با وقار به نظر می آمد . وقتی متوجه حضور من شد خجالت کشید . سرش را به زیر انداخت و سلام کرد . سلامش را پاسخ دادم و اسمش را پرسدم . گفت : « عباس بابایی » در حالی که بغض گلویم را گرفته بود و گریه امانم نمی داد از او تشکر کردم و خواستم تا دیگر این کار را نکند چون ممکن است پدر و مادرش از این کار آگاه شوند و از این که فرزندشان به جای درس خواندن به نظافت مدرسه بپردازد او را سرزنش کنند . عباس در حالی که چشمان معصومش را به زمین دوخته بود گفت :« من به شما کمک می کنم خدا هم در خواندن درس هایم به من کمک خواهد کرد . » لبخندی حاکی از رضایت بر لبانش نقش بست و چشمانش را به من دوخت و ادامه داد : « اگر شما به پدر و مادرم نگویید آن ها از کجا خواهند فهمید ؟ » ما دیگر حرفی برای گفتن نداشتیم و آن روز هم مثل روزهای دیگر گذشت . » |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 21:23 توسط یاد یاران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوستان عزیزم سلام
به امید خدا قصد دارم در این وبلاگ داستان های زیبایی رو از زندگی انسان های بزرگ و پاکی قرار بدم که آشنایی با اون ها شاید خالی از لطف نباشه . |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
پرواز تا بی نهایت |
| پیوندها |
|
مست و عطشان عشق و عرفان داستان های زیبا دفاع مقدس یاد باد آن روزگاران یاد باد شلمچه خط خطی های ما سوزن بان مردان خورشید پرواز به عرش کبریا یک هفته یک شهید |
|
RSS
طراح قالب دیجیتال کیوان |