![]() |
![]() |
|
|
خوب من هم بعد از چند و سال و اندی خوشحالم از این که خیلی دلتون برام تنگ شده بود من هم به سپاس این همه دل تنگی با یک داستان بلند اومدم امیدوارم خوشتون بیاد من که واقعا از خوندن این داستان لذت برم داستان سی ام : یک کلاغ چل کلاغ نیروی هوایی !!! یک روز جهت بررسی و شناسایی موقعیت جغرافیایی منطقه جنوب همراه عباس به یکی از جزیره های جنگی خلیج فارس رفته بودیم . روز قبل بین هلیکوپترهای هوانیروز و نیروهای عراقی درگیری سختی در گرفته بود و چند فروند از هلیکوپترها هم سقوط کرده بودند و تعدادی از بچه ها مجروح شده بودند . کم کم هوا رو به تاریکی می رفت و سرما شدت پیدا کرده بود . ابرهای سیاه در آسمان پدیدار گشت . دریا طوفانی شده بود و باد سردی به ساحل می وزید . وقتی جلوتر رفتیم دیدم که در گوشه ای چند نفر از پرسنل هوانیروز دور آتش نشسته اند . من که از شدت سرما دیگه توان حرکت نداشتم گفتم : « عباس بیا بریم کنار آتش تا یه کم گرم بشیم . » او گفت : « نه همین جا خوبه من نمی یام ولی اگه تو سردت شده برو . » بعد در حالی که که به سمت گودالی می رفت گفت : « من همین جا می مانم . » سرما به استخوانم رسیده بود . دیگه توان تحمل نداشتم به همین خاطر سریع کنار آتش رفتم و سلام کردم و کنار اون ها نشستم . چند دقیقه بعد یکی از اون ها پرسید : « پس چرا رفیقت نمیاد ؟ » گفتم : « فعلا خودش رو جمع کرده شاید وقتی سردش بشه بیاد . » آرام آرام سرما با گرمای آتش از تنم رفت و شروع کردیم با هم گپ زدن . یکی از آن ها پرسید : « شما از نیروی هوایی هستید ؟ » - « بله » - « اون کیه ؟ » - « از دوستان منه » - « اسمش چیه ؟ » من چون می دونستم عباس مایل نیست که معرفیش کنم گفتم : « نمی دونم » اون ها هم وقتی دیدندکه نمی خوام معرفیش کنم دیگه اصرار نکردند و موضوع صحبت رو عوض کردند . یکی از اون ها گفت : « نیوری هوایی چرا این قدر یک کلاغ چل کلاغ می کنن ؟ » - چه طور ؟ - می گن بابایی همیشه در منطقه است . در همه جای منطقه در رفت و آمده ولی ما که تا به حال یک بار هم او رو ندیدیم . - ان شاء الله یک روز او رو خواهید دید . اون ها یکی از پس از دیگری در رابطه با عباس اظهار نظر می کردند و به شدت او رو زیر باد انتقادهای شدید و پی در پی گرفته بودند و مطالبی می گفتند که حتی یکی از اون ها حقیقت نداشت . بالاخره یکی از اون ها گفت : « شاید این تیمسار هم مثل بقیه فرمانده ها گاهی برای بازدید سری به مناطق آرام پشت جبهه می زنه و بعد سوار هواپیماش می شه و بر می گرده ستاد فرماندهی . » دیگه دلم از شنیدن این همه حرف های ریز و درشت و الکی طاقت نیاورد و گفتم : « ببین برادر این برادری که روی خاک ها اون طور مچاله شده خود تیمسار بابایی است . » یکی از اون ها خندید و گفت : « فکر می کنم این دوست ما شوخیش گرفته . » - خوب حالا که باور نمی کنید برید جلو ازش بپرسید اسمش چیه و چه کاره است . اون با شنیدن این جمله من به سمت عباس چرخیدند و برای لحظاتی به او خیره شدند . عباس هم مثل این که حرف های ما رو شنیده باشه یقه پیراهنش رو راست کرد تا کمتر چهرش دیده بشه و بیشتر در ماسه ها فرو رفت . با ناراحتی به اون ها گفتم : « این قدر نگویید نیروی هوایی شعار می دهد . مخصوصا بابایی . اون اهل شعار نیست . من و امثال من ممکن هست اگر کاری بکنیم شعار بدیم ولی بابایی اهل شعار نیست . الان هم اگر نیامد فقط به این دلیل بود که نمی خواست محفل دوستانه شما رو به هم بزنه چون اون یک تیمسار هست و درجه ش از ما خیلی بالاتره . » یکی از آن ها مبهوت و بی اختیار گفت : « یعنی او تیمسار بابایی است . » گفتم : « اگر باور نمی کنی برو و از خودش بپرس . » با تمام شدن جملات من انگار که یک سطل آب یخ ریخته باشی روی سر اون ها ؛ همه مات و مبهوت به عباس نگاه می کردند . یکی از اون ها با لکنت و در حالی که دیگه صداش در نمیومد گفت : « شوخی که نمی کنی ؟ » - چرا باید شوخی کنم . شما خیلی راحت برید جلو و از خودش بپرسید . بگید سلام برادر چه طوری ؟ تیمسار بابایی همین هست که دارید می بینید . شاید شما بارها او را دیده باشید . شاید همین شخص پیت بنزین شما را برایتان حمل کرده باشه و داخل باک هلی کوپتر شما خالی کرده باشه و شما او رو نشناختید . یکی از اون ها گفت : « ما خجالت می کشیم . یه لطف کن برو جلو و از طرف ما از ایشون دعوت کن تا بیان این جا . » وقتی نزدیک عباس رسیدم فهمیدم او تمام حرف های ما را شنیده است . نگاهی به من کرد و گفت : « خورشیدی ببین چه طور محفل این بنده گان خدا رو به هم زدی . آخه برادر من چرا باهاشون بحث کردی می گذاشتی هر چی دلشون می خواد بگن . » گفتم : « آخه دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم . حالا هم بلند شو که بریم . » عباس با اصرار من به آرامی بلند شد و در حالی که سرش رو پایین انداخته بود به طرف اون ها رفتیم . وقتی رسیدیم همگی از جا بلند شدند ؛ احترام گذاشتند و عذرخواهی کردند اما عباس همچنان سر به زیر انداخته و ساکت بود و در آن سرما قطرات عرق را دیدم که بر پیشانی او می لغزید . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:1 توسط یاد یاران |
|
|
در یکی از پایگاه های هوایی جنوب بودیم که آقای محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران با بی سیم موضوع محاصره یک لشگر از سپاه را در منطقه عملیاتی نهر جاسم به اطلاع تیمسار بابایی رساند . آقای رضایی از ایشان خواست تا با بمباران های پی در پی محاصره را بشکند . این در حالی بود که شرایط جوی پایگاه بسیار بد بود و دید کافی برای پرواز وجود نداشت . در آن شرایط تیمسار بابایی به خودش این اجازه را نداد که جان خلبانی را به خطر بیندازد بنابراین خودش آماده پرواز شد و به مسئولین فنی هم دستور داد تا یک فروند هواپیمای شکاری « F – 5 » را با حداکثر مهمات آماده کنند . وضعیت هوا لحظه به لحظه بدتر می شد و تقریبا برای پرواز دید وجود نداشت . تمام خلبان ها به تکاپو افتاده بودند تا نگذارند شهید بابایی پرواز کند حتی عده ای از حاضر شدند خودشان به جای او پرواز کنند اما کسی موفق نشد . تمام فکر عباس این بود که اگر به موقع نرسد تمام بچه ها قتل عام خواهند شد . لحظاتی بعد هواپیمای عباس در برابر چشمان ملتمس ما از زمین بلند شد و در آسمان اوج گرفت و از نظر ناپدید شد . همه کنار باند جمع شده بودند و زیر لب برای عباس دعا می کردند تا او زنده بر گردد . تقریبا بیست دقیقه گذشته بود که ناگهان صدای ضعیف هواپیما به گوش رسید و یک نفر فریاد زد : « تیمسار بابایی برگشت . » و لحظاتی بعد هواپیما روی باند فرودگاه نمایان شد و به نرمی بر باند نشست . موجی از خوشحالی میان همه بلند شده بود و ستوان حسن دوشن * از فرط خوشحالی گریه می کرد . وقتی تیمسار بابایی به ما نزدیک شد حسن دیگر طاقت نیاورد و در حالی که هنوز چشمانش خیس از اشک بود او را در آغوش گرفت . عباس با دیدن این صحنه لبخندی زد و با لهجه قزوینی به او گفت : « شازده پسر باز هم که گریه کردی . » پس از این ماجرا با خبر شدیم که همان پرواز سرنوشت ساز بابایی باعث شد تا حلقه محاصره دشمن در هم شکند و هزاران رزمنده نجات پیدا کنند .
* ستوان حسن دوشن دوست و راننده تیمسار شهید بابایی بوده است که داستان قبلی نیز از قول ایشان نقل شده بود .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 11:34 توسط یاد یاران |
|
|
همراه تیمسار بابایی با یک وانت تویوتا به قرارگاه نیروی زمینی در غرب کشور می رفتیم . به نزدیکی های قرارگاه که رسیدیم با تعجب دیدیم که در هر صد قدم یک دژبان ایستاده بود . شهید بابایی به من گفت : « حسن جان ببین این دژبان ها برای چی این جا ایستادن ؟ » من هم بالافاصله توقف کردم . شیشه رو پایین کشیدم و از دژبان پرسیدم : « برادر چرا این جا ایستادی ؟ » دژبان با ناراحتی به من نگاهی کرد و گفت : « گفتن که تیمساری به نام بابایی می آد . دو ساعته که ما رو این جا مثل میخ کاشتن تا حالا هم که نیومده و حال ما رو گرفته . » تیسمار بابایی با شنیدن این جمله از ماشین پیاده شد و به طرف دژبان رفت و با همان لحن شیرین همیشه گفت : « برادر جان فرمانده ات به شماها گفته که باید این جا بایستید ؟ » دژبان با دلخوری رو به بابایی کرد و گفت : « آره دیگه . تو نمیری تو این آ،تاب کلی ما رو علاف کردند . ضد انقلاب ها هم اگر وقت گیر بیارن میان سر ما رو می برن . اصلا داداش این ها بی خیال بی خیالند . ما رو هم الکی این جا کاشتن . » عباس با شنیدن این جملات سرش رو پایین انداخت و دستی به سرش کشید . بعد از چند لحظه سرش رو بالا آورد و رو به دژبان گفت : « برادر جان من از این مسئله بی خبر بودم . من رو ببخش و از قول من به فرمانده ات بگو تا به فرمانده اش بگه بابایی آمد ؛ خجالت کشید و برگشت . » بعد هم رو به من کرد و در حالی که چشمانش غرق در اندوه و خشم بود گفت : « حسن جان دور بزن برگردیم . » دژبان با شنیدن این صحبت ها تازه متوجه شده بود که مخاطبش چه کسی بوده و متحیر فقط به ما نگاه می کرد اما من با دیدن این صحنه احساس کردم گویا حضرت علی ( علیه السلام ) به آستانه شهر انبار رسیده است .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 11:5 توسط یاد یاران |
|
|
دوستان گلم اول از همه این عید فرخنده رو به تمامی شما ( به خصوص آقایون ) عزیزان تبریک عرض می کنم . راستش رو بخواهید این بار با وجود این که عیده اما حوصله برای نوشتن ندارم . - چرا ؟ خوب حق داری بپرسی چرا ؛ یا این که اصلا من این مدت کجا بودم ؟ و چرا اصلا داستان نگذاشتم . راستش رو بخواهید رفته بودم دنبال اعتکاف ثبت نام هم کردم اما نمی دونم چی شد ؟!! قرار بود تماس بگیرن و زمان حضور رو اعلام کنن اما .... این اولین باری بود که قرار بودم برم اعتکاف سال پیش هم می خواستم برم اما نشد خلاصه امروز هم دلم گرفته ؛ هم دست خالی موندم برای ولادت آقا
دل فریبان نباتی همه زیور بستند دلبر ماست که با حسن خدا داد آمد
داستان بیست و هفتم : به علی مریدت شدم ... . به اتفاق تیمسار بابایی به فرودگاه اهواز رفتیم تا با هواپیمای ترابری « c – 130 » که حامل مجروحین بود به تهران برویم . عباس به من گفت که بروم و مقدمات رفتنمان را فراهم کنم . وقتی از ساختمان ستاد خارج شدم دیدم بسیجی ها او را به کار گرفته اند و در حال حمل برانکارد به داخل هواپیماست . با توجه به این که می دانستم شهید بابایی تازه از جبهه برگشته و خسته است به افسر خلبان گفتم : « ایشان تیمسار بابایی هستند . کمتر از ایشان کار بکشید . » آن خلبان با شنیدن این جمله شگفت زده شد و بی درنگ نزد تیمسار بابایی رفت و ضمن عذرخواهی از او خواست تا به داخل هواپیما برود . من و عباس وارد هواپیما شدیم و به پیشنهاد او کنار در نشستیم . خلبان با خواهش و تمنا از عباس خواست تا به داخل کابین خلبان برود و خودش برای انجام کاری هواپیما را ترک کرد . هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که درجه دار مسئول داخل هواپیما وارد کابین شد . با مشاهده شهید بابایی که با لباس بسیجی ( البته عین همیشه ) در کابین خلبان نشسته بود چهره اش را در هم کشید و با صدای بلند سر تیمسار بابایی داد زد و گفت : « چه کسی به تو گفته این جا بنشینی ؟ پاشو برو پایین » شهید بابایی بدون این که چیزی بگوید در حالی که سر به زیر داشت پایین آمد و در کنار من نشست . هواپیما که آماده پرواز شد . خلبان به همراه گروه پروازی از در جلو هواپیما وارد شد و به محض دیدن تیمسار با اصرار دوباره شهید بابایی را به قسمت بالا برد . وقتی هواپیما آماده پرواز شد ؛ آن درجه دار پس از بستن در هواپیما وارد کابین خلبان شد و با دیدن عباس بر سر او فریاد کشید : « باز هم که تو بالا اومدی ! مگر نگفتم که جای تو این جا نیست ؟ بیا برو پایین . اگر یک بار دیگه بیایی این جا می زنم تو گوشت . » هواپیما در حال حرکت در داخل باند بود و خلبانان گوشی به گوش داشتند و چیزی نمی شنیدند . شهید بابایی برای بار دوم از کابین پایین آمد . چند دقیقه بعد خلبان از طریق گوشی به درجه دار گفت : « از تیمسار بابایی پذیرایی کن » درجه دار پرسید : « کدام تیمسار ؟ » خلبان در حالی که بر می گشت تا پشت سر خود را ببیند گفت : « تیمسار بابایی که در عقب کابین نشسته بودند کجا رفتند ؟ » درجه دار با شگفتی پرسید : « ایشان تیمسار بابایی بودند ! بدبخت شدم . بنده خدا رو دو بار فرستادم پایین . » درجه دار به طرف ما آمد و به حالت خبردار ایستاد و صورتش رو آورد جلو و به شهید بابایی گفت : « تیمسار بزن تو گوشم . جون مادرت منو بزن . من اشتباه کردم » شهید بابایی گفت : « برادر ! من که هستم که شما رو بزنم . » درجه دار سرش رو انداخت پایین و گفت : « تیمسار به خدا گفته بودند مرام شما مرام حضرت علی (علیه السلام ) است . خواهش میکنم تشریف بیارید بالا قربان » عباس با همان لبخند دل نشین همیشه گفت : « همین جا خوبه برادر جان » درجه دار آمد و کنار ما نشست و تا تهران پیوسته می گفت : « تیمسار مرا ببخش به علی مریدت شدم . » و شهید بابایی ساکت و آرام نشسته بود ؛ همچنان سرش پایین بود و استغفرالله می گفت .
خدایا ! مرام حضرت علی ( علیه السلام) رو به همه ما عنایت گردان .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11:59 توسط یاد یاران |
|
|
سلام سلام دوستان گلم من اومدم با یه دست پر امیدوارم از داستان های این دفعه خوشتون بیاد البته من خودم که از داستان دوم بیشتر از داستان اولی خوشم اومد . داستان بیست و پنج : پاسخ معما !!!! در آذرماه سال 62 سرهنگ بابایی که تا آن زمان پست فرماندهی پایگاه اصفهان را عهده دار بودند به سمت معاونت نیروی هوایی منصوب شدند و به همین خاطر به تهران انتقال یافتند . ایشان در زمان تصدی فرماندهی پایگاه به کارگران کمک و مساعدت فراوان می کردند . هنگام خداحافظی به من که در آن زمان مسئولیت پشتیبانی پایگاه را به عهده داشتم سفارش کردند که از وضع آن ها غافل نباشم و مبلغی را که به عنوان کمک به کارگران می دهم یادداشت کنم تا در فرصت مناسب به بنده بپردازند . از آن پس هر وقت از تهران به بنده تلفن می کردند می گفتند : « به سروان کلاتی بفرمایید مشت علی نقی با شما کار دارد . » مشت علی نقی نام یکی از کارگران پایگاه بود و ایشان هر بار نام یکی از کارگران را می گفتند . این موضوع برای من معمایی شده بود تا این که در یکی از دیدارهایی که با ایشان داشتم موضوع را مطرح کردم . ایشان در جواب گفتند : « من می خواهم ببینم که اگر کارگران با شما کار داشته باشند شما جوابشان را می دهید و یا این که هر که درجه اش بالاتر باشد و پست مناسب تری داشته باشد جواب تلفن را می دهید . » داستان بیست و شش : انگار که اصلا چیزی نشنیده است !!! مدتی بود تیمسار بابایی در پست معاونت عملیات و نماینده فرمانده نیروی هوایی در قرارگاه خاتم الانبیاء مشغول به کار بودند . ایشان برای انجام کارهای لجستیکی از تهران تقاضای کمک کرده بودند . پس از چند روز دو سرهنگ نیروی هوایی با مقداری تجهیزات به قرارگاه رسیدند . شهید بابایی با ظاهر همیشگی اش ( یعنی لباس ساده بسیجی و سر تراشیده ) داخل قرارگاه نشسته بود و قرآن می خواند . آن دو سرهنگ بی آن که بدانند آن بسیجی ، تیمسار بابایی است در حال گفت و گو بودند . یکی از آن دو گفت : « شما بابایی را می شناسید ؟ » آن دیگری پاسخ داد : « نه ولی شنیده ام از همین فرمانده هاست که درجه تشویقی گرفته ! اول سروان بوده ؛ دو درجه به او داده اند و شده فرمانده پایگاه اصفهان . دوباره یک درجه گرفته و الان شده معاونت عملیات . » سرهنگ اولی گفت : « خوب دیگه ! اگر به او درجه ندهند می خواهی به من و تو بدهند . بعد بیست و هفت سال خدمت تازه شدیم سرهنگ دو . آقا ده سال نیست که آمده اند و تیمسار هستند . » بابایی با شنیدن صحبت های آن دو سرهنگ قرآن را بست و به بیرون قرارگاه رفت . از حرف هایی که این دو سرهنگ می زدند خیلی ناراحت شدم ولی از آن جا که اخلاق شهید را می داستم او را معرفی نکردم . با رفتن بابایی به دنبال او از قرارگاه بیرون رفتم . دیدم در پشت یکی از خاکریزها دو زانو نشسته و دارد دعا می خواند . با دیدن این منظره دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم . به داخل قرارگاه برگشتم و به آن دو سرهنگ گفتم : « آن کس که پشت سرش بد می گفتید همان بسیجی بود که در آن گوشه نشسته بود و قرآن می خواند . » آن ها با شنیدن حرف من کمی جا خوردند ولی باورشان نشده بود که کسی ، آن هم با آن درجه ، بشنود درباره او چه می گویند ولی واکنشی نشان ندهد اما وقتی دیدند که من کاملا جدی صحبت می کنم پس از مکثی کوتاه با شتاب به بیرون از قرارگاه و پیش شهید بابایی رفتند و من از دور می دیدم که آن دو مرتب عذرخواهی می کنند و او با مهربانی و چهره ای خندان با آن ها صحبت می کند ؛ انگار که اصلا چیزی نشنیده است .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:37 توسط یاد یاران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوستان عزیزم سلام
به امید خدا قصد دارم در این وبلاگ داستان های زیبایی رو از زندگی انسان های بزرگ و پاکی قرار بدم که آشنایی با اون ها شاید خالی از لطف نباشه . |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
پرواز تا بی نهایت |
| پیوندها |
|
مست و عطشان عشق و عرفان داستان های زیبا دفاع مقدس یاد باد آن روزگاران یاد باد شلمچه خط خطی های ما سوزن بان مردان خورشید پرواز به عرش کبریا یک هفته یک شهید |
|
RSS
طراح قالب دیجیتال کیوان |