تبليغاتX
یادی از پرستو

سلام

قبل از شروع داستان با خدمت شریف شما عرض کنم ؛ شرمنده   که این ایام نتونستم درست بیام و وبلاگ رو به روز کنم و بعضی از دوستان اومدن و دیدن مطالب همون مطالب قبلیه .

بعضی هم فکر کردن که من تعطیل کردم 

باید بگم حالا حالاها باید من یکی رو تحمل کنید   چون این کتاب که تموم بشه می خوام برم سراغ یه کتاب دیگه .

امیدوارم از داستان این دفعه لذت ببرید .

 

 

به همراه تیمسار بابایی در قرارگاه امام حسین (ع) هویزه بودیم . روزی یکی از ناخداهای نیروی دریایی به قرارگاه آمده بود . بابایی با همان لباس بسیجی ساده و سرتراشیده در کناری سر به زیر انداخته بود و ناخدا زیرچشمی او را نگاه می کرد . پس از دقایقی ناخدا گفت : « حالت خوبه ؟ »

-          الحمدلله . خیلی خوبم .

-          فکر می کنم تو رو جایی دیدم فقط هر چی فکر می کنم یادم نمیاد .

-          برادر شما دبیر زبان بود . آن وقت ها که من درس می خواندم برادر شما مدیر مدرسه ماشده بود . در دوران تحصیل هم با دایی من همکلاس بودند .

نا خدا با لبخند گفت : « بچه کجایی ؟ »

-          قزوین

-          خب همشری هم که در آمدیم .

ناخدا رفت کنار عباس نشست و روی شانه عباس زد و ادامه داد : « خب تعریف کن . برای چی اومدی این جا ؟ »

عباس با همان وقار همیشه گفت : « خدمت می کنم . »

-          یعنی سربازی

-          بله سرباز اسلام

-          می خوای به فرماندت سفارش کنم تا یه هفته بری مرخصی ؟ بری به پدر و مادرت سر بزنی ؟

-          خیلی ممنون اما مرخصی نمی رم .

-          بیا برو مرخصی صفا کن عشق کن . روحیت تازه می شه . راستی اسم فرماندت رو نگفتی !

عباس همون طور که سر به زیر انداخته بود مکثی کرد و گفت : « خدا »

ناخدا گویی که یک لحظه از پاسخ عباس تعجب کرده باشه یک لحظه مکث کرد و گفت : « خدا که فرمانده همه ماست اما فرمانده تو در این حا چه کسی است ؟ بگو تا همین الان بهش زنگ بزنم .»

در همین لحظه بود که سرهنگ خلبان امیریان که برای انجام کاری از طرف شهید بابایی بیرون رفته بود وارد اتاق شد و به شهید بابایی احترام نظامی گذاشت و گفت : « تیمسار ببخشید همه کارهایی رو که فرموده بودید انجام دادیم . در ضمن طبق هماهنگی به عمل اومده « F – 14  » ها رو منطقه میان.»

وقتی گزارش امیریان تمام شد ناخدا تازه متوجه شد که چه اشتباه بزرگی انجام داده و بلافاصله از کنار عباس بلند شد . شهید بابایی سرش رو بالا آورد و گفت : « برادر چرا بلند شدی بشین . تازه داشتیم با هم آشنا می شدیم . »

نا خدا که شرمنده شده بود سرش رو پایین انداخت و گفت : « من رو ببخشید تیمسار ! اشتباه کردم . من فکر کردم شما سرباز هستید و از پدر و مادرتان دور افتادید و گرنه چنین جسارتی نمی کردم . »

در این لحظه دوباره همان لبخند دلنشین و همیشگی عباس بر لبان او نقش بست و با آرامش گفت : « دوست من ! ما همه برادریم . همه ما یک مسئله داریم و آن هم جنگ است . بنشین آقا جان این چه فرمایشی است ؟ »

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:0  توسط یاد یاران | 

سلام و صد سلام

                                   درود و هزاران درود به شما خواننده گان  عزیز 

 امیدوارم حالتون عین همیشه خوب باشه

                                                        و از داستان امروز لذت ببرید . 

 

 

 

داستان سی و یکم  :

                                   مرد عمل یا ... ؟!!!

 

به من مأموریت داده شد تا با تجهیزات پدافندی به قرارگاه خاتم الانبیا (ص) که در آن زمانت ازه تأسیس شده بود برم . در ابتدای کار از نظر پشتیبانی قطعات و تجهیزات و همچنین از نظر امکانات رفاهی پرسنل ، شدیدا در تنگنا بودم و پیوسته دنبال کسی می گشتم تا بتونه در حل کردن مشکلات کمک کنه و به داد من برسه .

یک روز در کنار آتشبار با افسر عملیات مشغول صحبت بودم کهشخصی با لباس بسیجی از جلوی ما رد شد . افسر با احترام به او سلام کرد و لحظاتی با او هم صحبت شد . بعد از رفتن بسیجی پرسیدم : « کی بود ؟ »

-          « چه طور او رو نمی شناسی ؟ ایشان تیمسار بابایی معاونت عملیات هستند . »

سریع خودم رو به ایشون رسوندم و سلام کردم . تیمسار با متانت جواب سلام من رو داد و گفت : « بفرما برادر »

من خودم رو معرفی کردم و مشکلاتم رو با ایشان در میان گذشاتم . در مدتی که من صحبت می کردم او دقیقا به حرف های من گوش داد و بعد از این که حرف های من تمام شد گفت : « ان شاء الله برطرف می شه . »

بعد هم خداحافظی کرد و رفت . من تعجب کردم از این که این همه حرف زدم و ایشان فقط همین یک پاسخ کوتاه رو دادن و رفتن . با خودم گفتم که از او هم کاری برنمیاد و باید با فرماندهی پدافند تهران تماس بگیرم .

فردای آن روز برای بازرسی از مواضع رفته بودم که به من اطلاع دادند تعدادی افسران نیروی هوایی در قرارگاه منتظر من هستند . خودم رو سریع به قرارگاه رسوندم و در کمال تعجب دیدم که تعدادی از فرماندهان قسمت های مختلف نیروی هوایی از تهران اومدن . بعد از لحظاتی که در بهت به سر بردم جلو رفتم و خودم رو معرفی کردم .

یکی از فرماندها که درجه اش از باقی بالاتر بود گفت : « ما از ستاد اومدیم . هر مشکلی رو که در مورد پدافند دارید به ما بگید . »

هیچ وقت فکر چنین چیزی رو نمی کردم . مثل یک رؤیا بود . همه اون افسران از ستاد اومده بودن . با تعجب پرسیدم : « شما چه طور از مشکلات ما با خبر شدید ؟ »

یکی از افسران گفت : « جناب تیمسار بابایی از ما خواستند که به این جا بیایم . »

با شنیدن نام بابایی ناخوآگاه به یاد جمله ساده و کوتاهش افتادم . من کمبودها رو گفتم و در مدت چهار روز تمام مشکلات برطرف شد .

پس از چند روز دوباره شهید بابایی برای بازدید از مواضع پدافندی برمی گشت ایشون رو دیدم . سریسع جلو رفتم و احترام نظامی گذاشتم و ایشان هم خیلی گرم با من احوالپرس کردند و در حالی که لبخند به لب داشتند پرسیدند : « مشکلتون بر طرف شد ؟ »

گفتم : « بله »

ایشان هم بدون این که حرف دیگری بزنند خداحافظی کردند و رفتند . بی اختیار به قامت او نگاه کردم که با صلابت در حرکت بود . با خود گفتم : « او مرد عمل است نه حرف . »

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 9:30  توسط یاد یاران | 

 

سلام به همه شما عزیزان

                                   پیشاپیش میلاد با سعادت حضرت صاحب الامر (عج) رو به همه شما

                                   تبریک عرض می کنم .

امروز به مناسبت میلاد روایتی زیبا درباره حضرت رو قرار دادم که فکر کنم برای خیلی ها جالب باشه .

البته واقعا شرمنده از این که ویژه میلاد خیلی کوتاه .

 

هنگامى كه « دعبل خزاعى » اشعار خود را در محضر امام هشتم ( عليه السلام ) خواند، چون از بقية اللَّه و قيام شكوهمند آن حضرت ياد كرد ، امام رضا ( عليه السلام ) از جاى برخاست و دست مباركش را بر سر نهاد و در برابر نام حضرت ولى عصر(عج) تواضع نمود و براى فرجش دعا كرد. 1 از امام صادق ( عليه السلام ) سؤال شد كه چرا به هنگام شنيدن نام « قائم » لازم است برخيزيم ؟ فرمودند :

براى آن حضرت غيبت طولانى است و اين لقب يادآور دولت حقه آن حضرت و ابراز تأسف بر غربت اوست. و لذا آن حضرت از شدّت محبت و مرحمتى كه به دوستانش دارد، به هر كسى كه حضرتش را با اين لقب ياد كند ، نگاه محبت ‏آميز مى‏كند . از تجليل و تعظيم آن حضرت است كه هر بنده خاضعى در مقابل صاحب (عصر) خود، هنگامى كه مولاى بزرگوارش به سوى او بنگرد از جاى برخيزد، پس بايد برخيزد و تعجيل در امر فرج مولايش را از خداوند منان مسئلت بنمايد. 2

 


1 . التسترى ، قاموس الرجال ، ح 4 ، ص 290.

2 . منتخب الاثر، ص 50۶

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:55  توسط یاد یاران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دوستان عزیزم سلام
به امید خدا قصد دارم در این وبلاگ داستان های زیبایی رو از زندگی انسان های بزرگ و پاکی قرار بدم که آشنایی با اون ها شاید خالی از لطف نباشه .

نوشته های پیشین
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آرشیو موضوعی
پرواز تا بی نهایت
پیوندها
مست و عطشان
عشق و عرفان
داستان های زیبا
دفاع مقدس
یاد باد آن روزگاران یاد باد
شلمچه
خط خطی های ما
سوزن بان
مردان خورشید
پرواز به عرش کبریا
یک هفته یک شهید
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM



طراح قالب
دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar