![]() |
![]() |
|
|
سلام قبل از شروع داستان با خدمت شریف شما عرض کنم ؛ شرمنده بعضی هم فکر کردن که من تعطیل کردم باید بگم حالا حالاها باید من یکی رو تحمل کنید امیدوارم از داستان این دفعه لذت ببرید . به همراه تیمسار بابایی در قرارگاه امام حسین (ع) هویزه بودیم . روزی یکی از ناخداهای نیروی دریایی به قرارگاه آمده بود . بابایی با همان لباس بسیجی ساده و سرتراشیده در کناری سر به زیر انداخته بود و ناخدا زیرچشمی او را نگاه می کرد . پس از دقایقی ناخدا گفت : « حالت خوبه ؟ » - الحمدلله . خیلی خوبم . - فکر می کنم تو رو جایی دیدم فقط هر چی فکر می کنم یادم نمیاد . - برادر شما دبیر زبان بود . آن وقت ها که من درس می خواندم برادر شما مدیر مدرسه ماشده بود . در دوران تحصیل هم با دایی من همکلاس بودند . نا خدا با لبخند گفت : « بچه کجایی ؟ » - قزوین - خب همشری هم که در آمدیم . ناخدا رفت کنار عباس نشست و روی شانه عباس زد و ادامه داد : « خب تعریف کن . برای چی اومدی این جا ؟ » عباس با همان وقار همیشه گفت : « خدمت می کنم . » - یعنی سربازی - بله سرباز اسلام - می خوای به فرماندت سفارش کنم تا یه هفته بری مرخصی ؟ بری به پدر و مادرت سر بزنی ؟ - خیلی ممنون اما مرخصی نمی رم . - بیا برو مرخصی صفا کن عشق کن . روحیت تازه می شه . راستی اسم فرماندت رو نگفتی ! عباس همون طور که سر به زیر انداخته بود مکثی کرد و گفت : « خدا » ناخدا گویی که یک لحظه از پاسخ عباس تعجب کرده باشه یک لحظه مکث کرد و گفت : « خدا که فرمانده همه ماست اما فرمانده تو در این حا چه کسی است ؟ بگو تا همین الان بهش زنگ بزنم .» در همین لحظه بود که سرهنگ خلبان امیریان که برای انجام کاری از طرف شهید بابایی بیرون رفته بود وارد اتاق شد و به شهید بابایی احترام نظامی گذاشت و گفت : « تیمسار ببخشید همه کارهایی رو که فرموده بودید انجام دادیم . در ضمن طبق هماهنگی به عمل اومده « F – 14 » ها رو منطقه میان.» وقتی گزارش امیریان تمام شد ناخدا تازه متوجه شد که چه اشتباه بزرگی انجام داده و بلافاصله از کنار عباس بلند شد . شهید بابایی سرش رو بالا آورد و گفت : « برادر چرا بلند شدی بشین . تازه داشتیم با هم آشنا می شدیم . » نا خدا که شرمنده شده بود سرش رو پایین انداخت و گفت : « من رو ببخشید تیمسار ! اشتباه کردم . من فکر کردم شما سرباز هستید و از پدر و مادرتان دور افتادید و گرنه چنین جسارتی نمی کردم . » در این لحظه دوباره همان لبخند دلنشین و همیشگی عباس بر لبان او نقش بست و با آرامش گفت : « دوست من ! ما همه برادریم . همه ما یک مسئله داریم و آن هم جنگ است . بنشین آقا جان این چه فرمایشی است ؟ » |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:0 توسط یاد یاران |
|
|
سلام و صد سلام درود و هزاران درود به شما خواننده گان عزیز امیدوارم حالتون عین همیشه خوب باشه و از داستان امروز لذت ببرید . داستان سی و یکم : مرد عمل یا ... ؟!!! به من مأموریت داده شد تا با تجهیزات پدافندی به قرارگاه خاتم الانبیا (ص) که در آن زمانت ازه تأسیس شده بود برم . در ابتدای کار از نظر پشتیبانی قطعات و تجهیزات و همچنین از نظر امکانات رفاهی پرسنل ، شدیدا در تنگنا بودم و پیوسته دنبال کسی می گشتم تا بتونه در حل کردن مشکلات کمک کنه و به داد من برسه . یک روز در کنار آتشبار با افسر عملیات مشغول صحبت بودم کهشخصی با لباس بسیجی از جلوی ما رد شد . افسر با احترام به او سلام کرد و لحظاتی با او هم صحبت شد . بعد از رفتن بسیجی پرسیدم : « کی بود ؟ » - « چه طور او رو نمی شناسی ؟ ایشان تیمسار بابایی معاونت عملیات هستند . » سریع خودم رو به ایشون رسوندم و سلام کردم . تیمسار با متانت جواب سلام من رو داد و گفت : « بفرما برادر » من خودم رو معرفی کردم و مشکلاتم رو با ایشان در میان گذشاتم . در مدتی که من صحبت می کردم او دقیقا به حرف های من گوش داد و بعد از این که حرف های من تمام شد گفت : « ان شاء الله برطرف می شه . » بعد هم خداحافظی کرد و رفت . من تعجب کردم از این که این همه حرف زدم و ایشان فقط همین یک پاسخ کوتاه رو دادن و رفتن . با خودم گفتم که از او هم کاری برنمیاد و باید با فرماندهی پدافند تهران تماس بگیرم . فردای آن روز برای بازرسی از مواضع رفته بودم که به من اطلاع دادند تعدادی افسران نیروی هوایی در قرارگاه منتظر من هستند . خودم رو سریع به قرارگاه رسوندم و در کمال تعجب دیدم که تعدادی از فرماندهان قسمت های مختلف نیروی هوایی از تهران اومدن . بعد از لحظاتی که در بهت به سر بردم جلو رفتم و خودم رو معرفی کردم . یکی از فرماندها که درجه اش از باقی بالاتر بود گفت : « ما از ستاد اومدیم . هر مشکلی رو که در مورد پدافند دارید به ما بگید . » هیچ وقت فکر چنین چیزی رو نمی کردم . مثل یک رؤیا بود . همه اون افسران از ستاد اومده بودن . با تعجب پرسیدم : « شما چه طور از مشکلات ما با خبر شدید ؟ » یکی از افسران گفت : « جناب تیمسار بابایی از ما خواستند که به این جا بیایم . » با شنیدن نام بابایی ناخوآگاه به یاد جمله ساده و کوتاهش افتادم . من کمبودها رو گفتم و در مدت چهار روز تمام مشکلات برطرف شد . پس از چند روز دوباره شهید بابایی برای بازدید از مواضع پدافندی برمی گشت ایشون رو دیدم . سریسع جلو رفتم و احترام نظامی گذاشتم و ایشان هم خیلی گرم با من احوالپرس کردند و در حالی که لبخند به لب داشتند پرسیدند : « مشکلتون بر طرف شد ؟ » گفتم : « بله » ایشان هم بدون این که حرف دیگری بزنند خداحافظی کردند و رفتند . بی اختیار به قامت او نگاه کردم که با صلابت در حرکت بود . با خود گفتم : « او مرد عمل است نه حرف . » |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 9:30 توسط یاد یاران |
|
سلام به همه شما عزیزان پیشاپیش میلاد با سعادت حضرت صاحب الامر (عج) رو به همه شما تبریک عرض می کنم . امروز به مناسبت میلاد روایتی زیبا درباره حضرت رو قرار دادم که فکر کنم برای خیلی ها جالب باشه . البته واقعا شرمنده از این که ویژه میلاد خیلی کوتاه . هنگامى كه « دعبل خزاعى » اشعار خود را در محضر امام هشتم ( عليه السلام ) خواند، چون از بقية اللَّه و قيام شكوهمند آن حضرت ياد كرد ، امام رضا ( عليه السلام ) از جاى برخاست و دست مباركش را بر سر نهاد و در برابر نام حضرت ولى عصر(عج) تواضع نمود و براى فرجش دعا كرد. 1 از امام صادق ( عليه السلام ) سؤال شد كه چرا به هنگام شنيدن نام « قائم » لازم است برخيزيم ؟ فرمودند : براى آن حضرت غيبت طولانى است و اين لقب يادآور دولت حقه آن حضرت و ابراز تأسف بر غربت اوست. و لذا آن حضرت از شدّت محبت و مرحمتى كه به دوستانش دارد، به هر كسى كه حضرتش را با اين لقب ياد كند ، نگاه محبت آميز مىكند . از تجليل و تعظيم آن حضرت است كه هر بنده خاضعى در مقابل صاحب (عصر) خود، هنگامى كه مولاى بزرگوارش به سوى او بنگرد از جاى برخيزد، پس بايد برخيزد و تعجيل در امر فرج مولايش را از خداوند منان مسئلت بنمايد. 2
1 . التسترى ، قاموس الرجال ، ح 4 ، ص 290. 2 . منتخب الاثر، ص 50۶
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:55 توسط یاد یاران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوستان عزیزم سلام
به امید خدا قصد دارم در این وبلاگ داستان های زیبایی رو از زندگی انسان های بزرگ و پاکی قرار بدم که آشنایی با اون ها شاید خالی از لطف نباشه . |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
پرواز تا بی نهایت |
| پیوندها |
|
مست و عطشان عشق و عرفان داستان های زیبا دفاع مقدس یاد باد آن روزگاران یاد باد شلمچه خط خطی های ما سوزن بان مردان خورشید پرواز به عرش کبریا یک هفته یک شهید |
|
RSS
طراح قالب دیجیتال کیوان |