![]() |
![]() |
|
|
دیدم این ایام خیلی شرمنده دوستانی شدم که اومدن و دست خالی برگشتن گفتم امروز دو تا داستان بگذارم هم کوتاه هستن و هم زیبا . امیدوارم مثل من از خوندن اون ها لذت ببرید . داستان سی و چهارم : پرنده کارم روی هواپیما تمام شده بود و داشتم پیاده برمی گشتم که یک ماشین جلوی پام ایستاد . نگاه که کردک دیدم تیمسار بابایی است . بعد از یه احوال پرسی کوتاه ، تشکر کردم و سوار ماشین شدم . در طول مسیر شهید بابایی با تماشای زیبایی های طبیعت پیوسته زیر لب سبحان الله می گفت . مسافت زیادی رو طی نکرده بودیم که ناگهان جسم سیاهی به شدت با شیشه جلو برخورد کرد و روی زمین افتاد . تیمسار بی درنگ توقف کرد . هر دو پیاده شدیم و دیدیم که پرنده ای در اثر بخورد با ماشین سرش میان دو بالش قرار گرفته و غرق در خون جان داده است . ایشان بی آن که چیزی بگویند به داخل ماشین رفتند و چند برگ دستمال کاغذی برداشتند و پرنده را همچون عزیزی که از دست رفته است در میان آن گذاشتند . سپس حرکت کردیم . من در این فکر بودم که ایشان چه تصمیم دارند چه کار کنند . پس از چند دقیقه با دیدن چند درخت در کنار جاده توقف کردند و در حالی که پرنده را در دست داشتند به سمت درختی رفتند و چاله کوچکی کندند و پرنده را با احترام دفن کردند . من با دیدن این صحنه شگفت زده شدم ؛ چرا که همین روح لطیف که برای پرنده ای اینچنین دل می سوزاند در طول جنگ با پرنده آهنینش خشم ملت انقلابی ایران را بر سر دشمن فرو می ریخت . داستان سی و پنجم : کجا می روی ؟ مدتی قبل از شهادت تیمسار بابایی ؛ در حال عبور از خیابان سعدی قزوین بودم که ناگهان عباس را دیدم . او معلولی را که از هر دو پا عاجز بود و توان حرکت نداشت را بر دوش گرفته بود و برای این که شناخته نشود پارچه ای نازک را بر سر کشیده بود . من او را شناختم و با این گمان که خدایی نکرده برای یکی از بستگانش اتفاقی افتاده است جلو رفتم ؛ سلام کردم و با شگفتی پرسیدم : « چه اتفاقی افتاده عباس ؟ کجا می ری ؟ » او که از دیدن من غافلگیر شده بود مکثی کرد و گفت : « این پیرمرد رو برای حمام می برم گرمابه . کسی رو نداره و مدتی است که حمام نرفته . » با شنیدن این جملات ناخودآگاه تکانی خوردم و در دل روح بلند او را تحسین کردم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 12:44 توسط یاد یاران |
|
|
سلام خدمت همه شما دوستان عزیز از این که دوباره در خدمتتون هستم واقعا خوشحالم متأسفم داستان سی و سوم : غریبه ای در مسجد عباس بیشترین مأموریت ها را خود انجام می داد و به تمام پایگاه ها سرکشی می کرد . او جز در مواقع پرواز همیشه لباس بسیجی می پوشید و چون از تشریفات بیزار بود همیشه بی خبر به سرکشی پایگاه ها می رفت . یک روز شهید بابایی مثل همیشه برای سرکشی به یکی از پایگاه ها رفت . چون اذان شده بود به محض ورود به نماز خانه رفت و چون خیلی خسته بود تصمیم گرفت تا کمی استراحت بکنه و بعد برای سرکشی بره . سربازی که مشغول گشت در اون منطقه بود متوجه حضور یک نفر غریبه در محیط نظامی شد و این مسئله رو بلافاصله به افسر نگهبان اطلاع داد که شخصی غریبه وارد محیط نظامی شده و در مسجد خوابیده . افسر نگهبان سریع خودش رو به نمازخونه رسوند و بالای سر عباس ایستاد و او رو صدا کرد . وقتی دید عباس بیدار نشد به سمتش اومد و با پا ضربه ای به پهلوی تیمسار زد و گفت : « آهای عمو ! بلند شو ببینم » عباس که خیلی خسته بود به زحمت بلند شد و نگاهی به افسر نگهبان کرد و گفت : « ببخشید . خیلی خسته بودم ؛ خوابم برد . » - بگو ببینم شما کی هستی و این جا چه می کنی ؟ - من مهمان شما هستم . - اگر مهمان هستی چرا بدون اطلاع اومدی در ثانی مسجد که جای خواب نیست . پدرجان ! این جا منطقه نظامیه . همین طوری که نیست هر کاری می خوای بکنی . شهید بابایی سرش رو پایین انداخت و عذرخواهی کرد و گفت : « حق با شماست حالا اگر اجازه بدهید من مرخص می شم . » افسر نگهبان به تیمسار انداخت و گفت : « همین طوری سرت رو انداختی پایین اومدی داخل پایگاه بعد خوابیدی حالا هم به همین سادگی می خوای بری ؟ نه جانم باید بفهمیم شما کی هستی و از کجا اومدی . این جا منطقه نظامیه الکی که نیست . » عبای سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت . اگر هم چیزی می گفت افسر نگهبان باور نمی کرد که یک تیمسار این قدر ساده و بی آلایش بیاد و … . افسر نگهبان به سرباز گفت تا به گروه ضربت پایگاه اطلاع بده و چند دقیقه بعد گروه ضربت اون جا حاضر شدند تا شخص ناشناس رو تحویل بگیرن . به محض این که چشم فرمانده گروه ضربت به شهید بابایی افتاد با لبخند به سمت عباس اومد و بعد از احوال پرسی رو به افسرنگهبان گفت : « ایشان غریبه نیستند . شما چه طور ایشان را نشناختید ؟ » - مگه ایشان چه کسی هستند ؟ - ایشان تیمسار بابایی از ستاد مرکزی هستند . با شنیدن این جمله رنگ از چهره افسرنگهبان پرید و نمی دونست چی بگه . عباس که متوجه حال و روز اون شد در حالی که همون لبخند همیشگی رو به لب داشت به افسر نگهبان نزدیک شد و او رو در آغوش گرفت ؛ صورتش رو بوسید و گفت : « شما ناراحت نباشید . شما به وظیفه تان عمل کردید . » افسر نگهبان گفت : « ولی قربان شما چرا خودتون رو معرفی نکردید ؟» عباس نگاهی به او انداخت . دستش رو روی شونه افسر نگهبان گذاشت و گفت : « برادر لزومی نداشت من خودم رو معرفی می کردم . مهم اینه که شما به وظیفه تون عمل کنید و خدا رو شکر هم که عمل کردید . » |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 10:37 توسط یاد یاران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوستان عزیزم سلام
به امید خدا قصد دارم در این وبلاگ داستان های زیبایی رو از زندگی انسان های بزرگ و پاکی قرار بدم که آشنایی با اون ها شاید خالی از لطف نباشه . |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
پرواز تا بی نهایت |
| پیوندها |
|
مست و عطشان عشق و عرفان داستان های زیبا دفاع مقدس یاد باد آن روزگاران یاد باد شلمچه خط خطی های ما سوزن بان مردان خورشید پرواز به عرش کبریا یک هفته یک شهید |
|
RSS
طراح قالب دیجیتال کیوان |