![]() |
![]() |
|
|
دیدم این ایام خیلی شرمنده دوستانی شدم که اومدن و دست خالی برگشتن گفتم امروز دو تا داستان بگذارم هم کوتاه هستن و هم زیبا . امیدوارم مثل من از خوندن اون ها لذت ببرید . داستان سی و چهارم : پرنده کارم روی هواپیما تمام شده بود و داشتم پیاده برمی گشتم که یک ماشین جلوی پام ایستاد . نگاه که کردک دیدم تیمسار بابایی است . بعد از یه احوال پرسی کوتاه ، تشکر کردم و سوار ماشین شدم . در طول مسیر شهید بابایی با تماشای زیبایی های طبیعت پیوسته زیر لب سبحان الله می گفت . مسافت زیادی رو طی نکرده بودیم که ناگهان جسم سیاهی به شدت با شیشه جلو برخورد کرد و روی زمین افتاد . تیمسار بی درنگ توقف کرد . هر دو پیاده شدیم و دیدیم که پرنده ای در اثر بخورد با ماشین سرش میان دو بالش قرار گرفته و غرق در خون جان داده است . ایشان بی آن که چیزی بگویند به داخل ماشین رفتند و چند برگ دستمال کاغذی برداشتند و پرنده را همچون عزیزی که از دست رفته است در میان آن گذاشتند . سپس حرکت کردیم . من در این فکر بودم که ایشان چه تصمیم دارند چه کار کنند . پس از چند دقیقه با دیدن چند درخت در کنار جاده توقف کردند و در حالی که پرنده را در دست داشتند به سمت درختی رفتند و چاله کوچکی کندند و پرنده را با احترام دفن کردند . من با دیدن این صحنه شگفت زده شدم ؛ چرا که همین روح لطیف که برای پرنده ای اینچنین دل می سوزاند در طول جنگ با پرنده آهنینش خشم ملت انقلابی ایران را بر سر دشمن فرو می ریخت . داستان سی و پنجم : کجا می روی ؟ مدتی قبل از شهادت تیمسار بابایی ؛ در حال عبور از خیابان سعدی قزوین بودم که ناگهان عباس را دیدم . او معلولی را که از هر دو پا عاجز بود و توان حرکت نداشت را بر دوش گرفته بود و برای این که شناخته نشود پارچه ای نازک را بر سر کشیده بود . من او را شناختم و با این گمان که خدایی نکرده برای یکی از بستگانش اتفاقی افتاده است جلو رفتم ؛ سلام کردم و با شگفتی پرسیدم : « چه اتفاقی افتاده عباس ؟ کجا می ری ؟ » او که از دیدن من غافلگیر شده بود مکثی کرد و گفت : « این پیرمرد رو برای حمام می برم گرمابه . کسی رو نداره و مدتی است که حمام نرفته . » با شنیدن این جملات ناخودآگاه تکانی خوردم و در دل روح بلند او را تحسین کردم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 12:44 توسط یاد یاران |
|
|
سلام خدمت همه شما دوستان عزیز از این که دوباره در خدمتتون هستم واقعا خوشحالم متأسفم داستان سی و سوم : غریبه ای در مسجد عباس بیشترین مأموریت ها را خود انجام می داد و به تمام پایگاه ها سرکشی می کرد . او جز در مواقع پرواز همیشه لباس بسیجی می پوشید و چون از تشریفات بیزار بود همیشه بی خبر به سرکشی پایگاه ها می رفت . یک روز شهید بابایی مثل همیشه برای سرکشی به یکی از پایگاه ها رفت . چون اذان شده بود به محض ورود به نماز خانه رفت و چون خیلی خسته بود تصمیم گرفت تا کمی استراحت بکنه و بعد برای سرکشی بره . سربازی که مشغول گشت در اون منطقه بود متوجه حضور یک نفر غریبه در محیط نظامی شد و این مسئله رو بلافاصله به افسر نگهبان اطلاع داد که شخصی غریبه وارد محیط نظامی شده و در مسجد خوابیده . افسر نگهبان سریع خودش رو به نمازخونه رسوند و بالای سر عباس ایستاد و او رو صدا کرد . وقتی دید عباس بیدار نشد به سمتش اومد و با پا ضربه ای به پهلوی تیمسار زد و گفت : « آهای عمو ! بلند شو ببینم » عباس که خیلی خسته بود به زحمت بلند شد و نگاهی به افسر نگهبان کرد و گفت : « ببخشید . خیلی خسته بودم ؛ خوابم برد . » - بگو ببینم شما کی هستی و این جا چه می کنی ؟ - من مهمان شما هستم . - اگر مهمان هستی چرا بدون اطلاع اومدی در ثانی مسجد که جای خواب نیست . پدرجان ! این جا منطقه نظامیه . همین طوری که نیست هر کاری می خوای بکنی . شهید بابایی سرش رو پایین انداخت و عذرخواهی کرد و گفت : « حق با شماست حالا اگر اجازه بدهید من مرخص می شم . » افسر نگهبان به تیمسار انداخت و گفت : « همین طوری سرت رو انداختی پایین اومدی داخل پایگاه بعد خوابیدی حالا هم به همین سادگی می خوای بری ؟ نه جانم باید بفهمیم شما کی هستی و از کجا اومدی . این جا منطقه نظامیه الکی که نیست . » عبای سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت . اگر هم چیزی می گفت افسر نگهبان باور نمی کرد که یک تیمسار این قدر ساده و بی آلایش بیاد و … . افسر نگهبان به سرباز گفت تا به گروه ضربت پایگاه اطلاع بده و چند دقیقه بعد گروه ضربت اون جا حاضر شدند تا شخص ناشناس رو تحویل بگیرن . به محض این که چشم فرمانده گروه ضربت به شهید بابایی افتاد با لبخند به سمت عباس اومد و بعد از احوال پرسی رو به افسرنگهبان گفت : « ایشان غریبه نیستند . شما چه طور ایشان را نشناختید ؟ » - مگه ایشان چه کسی هستند ؟ - ایشان تیمسار بابایی از ستاد مرکزی هستند . با شنیدن این جمله رنگ از چهره افسرنگهبان پرید و نمی دونست چی بگه . عباس که متوجه حال و روز اون شد در حالی که همون لبخند همیشگی رو به لب داشت به افسر نگهبان نزدیک شد و او رو در آغوش گرفت ؛ صورتش رو بوسید و گفت : « شما ناراحت نباشید . شما به وظیفه تان عمل کردید . » افسر نگهبان گفت : « ولی قربان شما چرا خودتون رو معرفی نکردید ؟» عباس نگاهی به او انداخت . دستش رو روی شونه افسر نگهبان گذاشت و گفت : « برادر لزومی نداشت من خودم رو معرفی می کردم . مهم اینه که شما به وظیفه تون عمل کنید و خدا رو شکر هم که عمل کردید . » |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 10:37 توسط یاد یاران |
|
|
سلام قبل از شروع داستان با خدمت شریف شما عرض کنم ؛ شرمنده بعضی هم فکر کردن که من تعطیل کردم باید بگم حالا حالاها باید من یکی رو تحمل کنید امیدوارم از داستان این دفعه لذت ببرید . به همراه تیمسار بابایی در قرارگاه امام حسین (ع) هویزه بودیم . روزی یکی از ناخداهای نیروی دریایی به قرارگاه آمده بود . بابایی با همان لباس بسیجی ساده و سرتراشیده در کناری سر به زیر انداخته بود و ناخدا زیرچشمی او را نگاه می کرد . پس از دقایقی ناخدا گفت : « حالت خوبه ؟ » - الحمدلله . خیلی خوبم . - فکر می کنم تو رو جایی دیدم فقط هر چی فکر می کنم یادم نمیاد . - برادر شما دبیر زبان بود . آن وقت ها که من درس می خواندم برادر شما مدیر مدرسه ماشده بود . در دوران تحصیل هم با دایی من همکلاس بودند . نا خدا با لبخند گفت : « بچه کجایی ؟ » - قزوین - خب همشری هم که در آمدیم . ناخدا رفت کنار عباس نشست و روی شانه عباس زد و ادامه داد : « خب تعریف کن . برای چی اومدی این جا ؟ » عباس با همان وقار همیشه گفت : « خدمت می کنم . » - یعنی سربازی - بله سرباز اسلام - می خوای به فرماندت سفارش کنم تا یه هفته بری مرخصی ؟ بری به پدر و مادرت سر بزنی ؟ - خیلی ممنون اما مرخصی نمی رم . - بیا برو مرخصی صفا کن عشق کن . روحیت تازه می شه . راستی اسم فرماندت رو نگفتی ! عباس همون طور که سر به زیر انداخته بود مکثی کرد و گفت : « خدا » ناخدا گویی که یک لحظه از پاسخ عباس تعجب کرده باشه یک لحظه مکث کرد و گفت : « خدا که فرمانده همه ماست اما فرمانده تو در این حا چه کسی است ؟ بگو تا همین الان بهش زنگ بزنم .» در همین لحظه بود که سرهنگ خلبان امیریان که برای انجام کاری از طرف شهید بابایی بیرون رفته بود وارد اتاق شد و به شهید بابایی احترام نظامی گذاشت و گفت : « تیمسار ببخشید همه کارهایی رو که فرموده بودید انجام دادیم . در ضمن طبق هماهنگی به عمل اومده « F – 14 » ها رو منطقه میان.» وقتی گزارش امیریان تمام شد ناخدا تازه متوجه شد که چه اشتباه بزرگی انجام داده و بلافاصله از کنار عباس بلند شد . شهید بابایی سرش رو بالا آورد و گفت : « برادر چرا بلند شدی بشین . تازه داشتیم با هم آشنا می شدیم . » نا خدا که شرمنده شده بود سرش رو پایین انداخت و گفت : « من رو ببخشید تیمسار ! اشتباه کردم . من فکر کردم شما سرباز هستید و از پدر و مادرتان دور افتادید و گرنه چنین جسارتی نمی کردم . » در این لحظه دوباره همان لبخند دلنشین و همیشگی عباس بر لبان او نقش بست و با آرامش گفت : « دوست من ! ما همه برادریم . همه ما یک مسئله داریم و آن هم جنگ است . بنشین آقا جان این چه فرمایشی است ؟ » |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:0 توسط یاد یاران |
|
|
سلام و صد سلام درود و هزاران درود به شما خواننده گان عزیز امیدوارم حالتون عین همیشه خوب باشه و از داستان امروز لذت ببرید . داستان سی و یکم : مرد عمل یا ... ؟!!! به من مأموریت داده شد تا با تجهیزات پدافندی به قرارگاه خاتم الانبیا (ص) که در آن زمانت ازه تأسیس شده بود برم . در ابتدای کار از نظر پشتیبانی قطعات و تجهیزات و همچنین از نظر امکانات رفاهی پرسنل ، شدیدا در تنگنا بودم و پیوسته دنبال کسی می گشتم تا بتونه در حل کردن مشکلات کمک کنه و به داد من برسه . یک روز در کنار آتشبار با افسر عملیات مشغول صحبت بودم کهشخصی با لباس بسیجی از جلوی ما رد شد . افسر با احترام به او سلام کرد و لحظاتی با او هم صحبت شد . بعد از رفتن بسیجی پرسیدم : « کی بود ؟ » - « چه طور او رو نمی شناسی ؟ ایشان تیمسار بابایی معاونت عملیات هستند . » سریع خودم رو به ایشون رسوندم و سلام کردم . تیمسار با متانت جواب سلام من رو داد و گفت : « بفرما برادر » من خودم رو معرفی کردم و مشکلاتم رو با ایشان در میان گذشاتم . در مدتی که من صحبت می کردم او دقیقا به حرف های من گوش داد و بعد از این که حرف های من تمام شد گفت : « ان شاء الله برطرف می شه . » بعد هم خداحافظی کرد و رفت . من تعجب کردم از این که این همه حرف زدم و ایشان فقط همین یک پاسخ کوتاه رو دادن و رفتن . با خودم گفتم که از او هم کاری برنمیاد و باید با فرماندهی پدافند تهران تماس بگیرم . فردای آن روز برای بازرسی از مواضع رفته بودم که به من اطلاع دادند تعدادی افسران نیروی هوایی در قرارگاه منتظر من هستند . خودم رو سریع به قرارگاه رسوندم و در کمال تعجب دیدم که تعدادی از فرماندهان قسمت های مختلف نیروی هوایی از تهران اومدن . بعد از لحظاتی که در بهت به سر بردم جلو رفتم و خودم رو معرفی کردم . یکی از فرماندها که درجه اش از باقی بالاتر بود گفت : « ما از ستاد اومدیم . هر مشکلی رو که در مورد پدافند دارید به ما بگید . » هیچ وقت فکر چنین چیزی رو نمی کردم . مثل یک رؤیا بود . همه اون افسران از ستاد اومده بودن . با تعجب پرسیدم : « شما چه طور از مشکلات ما با خبر شدید ؟ » یکی از افسران گفت : « جناب تیمسار بابایی از ما خواستند که به این جا بیایم . » با شنیدن نام بابایی ناخوآگاه به یاد جمله ساده و کوتاهش افتادم . من کمبودها رو گفتم و در مدت چهار روز تمام مشکلات برطرف شد . پس از چند روز دوباره شهید بابایی برای بازدید از مواضع پدافندی برمی گشت ایشون رو دیدم . سریسع جلو رفتم و احترام نظامی گذاشتم و ایشان هم خیلی گرم با من احوالپرس کردند و در حالی که لبخند به لب داشتند پرسیدند : « مشکلتون بر طرف شد ؟ » گفتم : « بله » ایشان هم بدون این که حرف دیگری بزنند خداحافظی کردند و رفتند . بی اختیار به قامت او نگاه کردم که با صلابت در حرکت بود . با خود گفتم : « او مرد عمل است نه حرف . » |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 9:30 توسط یاد یاران |
|
|
خوب من هم بعد از چند و سال و اندی خوشحالم از این که خیلی دلتون برام تنگ شده بود من هم به سپاس این همه دل تنگی با یک داستان بلند اومدم امیدوارم خوشتون بیاد من که واقعا از خوندن این داستان لذت برم داستان سی ام : یک کلاغ چل کلاغ نیروی هوایی !!! یک روز جهت بررسی و شناسایی موقعیت جغرافیایی منطقه جنوب همراه عباس به یکی از جزیره های جنگی خلیج فارس رفته بودیم . روز قبل بین هلیکوپترهای هوانیروز و نیروهای عراقی درگیری سختی در گرفته بود و چند فروند از هلیکوپترها هم سقوط کرده بودند و تعدادی از بچه ها مجروح شده بودند . کم کم هوا رو به تاریکی می رفت و سرما شدت پیدا کرده بود . ابرهای سیاه در آسمان پدیدار گشت . دریا طوفانی شده بود و باد سردی به ساحل می وزید . وقتی جلوتر رفتیم دیدم که در گوشه ای چند نفر از پرسنل هوانیروز دور آتش نشسته اند . من که از شدت سرما دیگه توان حرکت نداشتم گفتم : « عباس بیا بریم کنار آتش تا یه کم گرم بشیم . » او گفت : « نه همین جا خوبه من نمی یام ولی اگه تو سردت شده برو . » بعد در حالی که که به سمت گودالی می رفت گفت : « من همین جا می مانم . » سرما به استخوانم رسیده بود . دیگه توان تحمل نداشتم به همین خاطر سریع کنار آتش رفتم و سلام کردم و کنار اون ها نشستم . چند دقیقه بعد یکی از اون ها پرسید : « پس چرا رفیقت نمیاد ؟ » گفتم : « فعلا خودش رو جمع کرده شاید وقتی سردش بشه بیاد . » آرام آرام سرما با گرمای آتش از تنم رفت و شروع کردیم با هم گپ زدن . یکی از آن ها پرسید : « شما از نیروی هوایی هستید ؟ » - « بله » - « اون کیه ؟ » - « از دوستان منه » - « اسمش چیه ؟ » من چون می دونستم عباس مایل نیست که معرفیش کنم گفتم : « نمی دونم » اون ها هم وقتی دیدندکه نمی خوام معرفیش کنم دیگه اصرار نکردند و موضوع صحبت رو عوض کردند . یکی از اون ها گفت : « نیوری هوایی چرا این قدر یک کلاغ چل کلاغ می کنن ؟ » - چه طور ؟ - می گن بابایی همیشه در منطقه است . در همه جای منطقه در رفت و آمده ولی ما که تا به حال یک بار هم او رو ندیدیم . - ان شاء الله یک روز او رو خواهید دید . اون ها یکی از پس از دیگری در رابطه با عباس اظهار نظر می کردند و به شدت او رو زیر باد انتقادهای شدید و پی در پی گرفته بودند و مطالبی می گفتند که حتی یکی از اون ها حقیقت نداشت . بالاخره یکی از اون ها گفت : « شاید این تیمسار هم مثل بقیه فرمانده ها گاهی برای بازدید سری به مناطق آرام پشت جبهه می زنه و بعد سوار هواپیماش می شه و بر می گرده ستاد فرماندهی . » دیگه دلم از شنیدن این همه حرف های ریز و درشت و الکی طاقت نیاورد و گفتم : « ببین برادر این برادری که روی خاک ها اون طور مچاله شده خود تیمسار بابایی است . » یکی از اون ها خندید و گفت : « فکر می کنم این دوست ما شوخیش گرفته . » - خوب حالا که باور نمی کنید برید جلو ازش بپرسید اسمش چیه و چه کاره است . اون با شنیدن این جمله من به سمت عباس چرخیدند و برای لحظاتی به او خیره شدند . عباس هم مثل این که حرف های ما رو شنیده باشه یقه پیراهنش رو راست کرد تا کمتر چهرش دیده بشه و بیشتر در ماسه ها فرو رفت . با ناراحتی به اون ها گفتم : « این قدر نگویید نیروی هوایی شعار می دهد . مخصوصا بابایی . اون اهل شعار نیست . من و امثال من ممکن هست اگر کاری بکنیم شعار بدیم ولی بابایی اهل شعار نیست . الان هم اگر نیامد فقط به این دلیل بود که نمی خواست محفل دوستانه شما رو به هم بزنه چون اون یک تیمسار هست و درجه ش از ما خیلی بالاتره . » یکی از آن ها مبهوت و بی اختیار گفت : « یعنی او تیمسار بابایی است . » گفتم : « اگر باور نمی کنی برو و از خودش بپرس . » با تمام شدن جملات من انگار که یک سطل آب یخ ریخته باشی روی سر اون ها ؛ همه مات و مبهوت به عباس نگاه می کردند . یکی از اون ها با لکنت و در حالی که دیگه صداش در نمیومد گفت : « شوخی که نمی کنی ؟ » - چرا باید شوخی کنم . شما خیلی راحت برید جلو و از خودش بپرسید . بگید سلام برادر چه طوری ؟ تیمسار بابایی همین هست که دارید می بینید . شاید شما بارها او را دیده باشید . شاید همین شخص پیت بنزین شما را برایتان حمل کرده باشه و داخل باک هلی کوپتر شما خالی کرده باشه و شما او رو نشناختید . یکی از اون ها گفت : « ما خجالت می کشیم . یه لطف کن برو جلو و از طرف ما از ایشون دعوت کن تا بیان این جا . » وقتی نزدیک عباس رسیدم فهمیدم او تمام حرف های ما را شنیده است . نگاهی به من کرد و گفت : « خورشیدی ببین چه طور محفل این بنده گان خدا رو به هم زدی . آخه برادر من چرا باهاشون بحث کردی می گذاشتی هر چی دلشون می خواد بگن . » گفتم : « آخه دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم . حالا هم بلند شو که بریم . » عباس با اصرار من به آرامی بلند شد و در حالی که سرش رو پایین انداخته بود به طرف اون ها رفتیم . وقتی رسیدیم همگی از جا بلند شدند ؛ احترام گذاشتند و عذرخواهی کردند اما عباس همچنان سر به زیر انداخته و ساکت بود و در آن سرما قطرات عرق را دیدم که بر پیشانی او می لغزید . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:1 توسط یاد یاران |
|
|
در یکی از پایگاه های هوایی جنوب بودیم که آقای محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران با بی سیم موضوع محاصره یک لشگر از سپاه را در منطقه عملیاتی نهر جاسم به اطلاع تیمسار بابایی رساند . آقای رضایی از ایشان خواست تا با بمباران های پی در پی محاصره را بشکند . این در حالی بود که شرایط جوی پایگاه بسیار بد بود و دید کافی برای پرواز وجود نداشت . در آن شرایط تیمسار بابایی به خودش این اجازه را نداد که جان خلبانی را به خطر بیندازد بنابراین خودش آماده پرواز شد و به مسئولین فنی هم دستور داد تا یک فروند هواپیمای شکاری « F – 5 » را با حداکثر مهمات آماده کنند . وضعیت هوا لحظه به لحظه بدتر می شد و تقریبا برای پرواز دید وجود نداشت . تمام خلبان ها به تکاپو افتاده بودند تا نگذارند شهید بابایی پرواز کند حتی عده ای از حاضر شدند خودشان به جای او پرواز کنند اما کسی موفق نشد . تمام فکر عباس این بود که اگر به موقع نرسد تمام بچه ها قتل عام خواهند شد . لحظاتی بعد هواپیمای عباس در برابر چشمان ملتمس ما از زمین بلند شد و در آسمان اوج گرفت و از نظر ناپدید شد . همه کنار باند جمع شده بودند و زیر لب برای عباس دعا می کردند تا او زنده بر گردد . تقریبا بیست دقیقه گذشته بود که ناگهان صدای ضعیف هواپیما به گوش رسید و یک نفر فریاد زد : « تیمسار بابایی برگشت . » و لحظاتی بعد هواپیما روی باند فرودگاه نمایان شد و به نرمی بر باند نشست . موجی از خوشحالی میان همه بلند شده بود و ستوان حسن دوشن * از فرط خوشحالی گریه می کرد . وقتی تیمسار بابایی به ما نزدیک شد حسن دیگر طاقت نیاورد و در حالی که هنوز چشمانش خیس از اشک بود او را در آغوش گرفت . عباس با دیدن این صحنه لبخندی زد و با لهجه قزوینی به او گفت : « شازده پسر باز هم که گریه کردی . » پس از این ماجرا با خبر شدیم که همان پرواز سرنوشت ساز بابایی باعث شد تا حلقه محاصره دشمن در هم شکند و هزاران رزمنده نجات پیدا کنند .
* ستوان حسن دوشن دوست و راننده تیمسار شهید بابایی بوده است که داستان قبلی نیز از قول ایشان نقل شده بود .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 11:34 توسط یاد یاران |
|
|
همراه تیمسار بابایی با یک وانت تویوتا به قرارگاه نیروی زمینی در غرب کشور می رفتیم . به نزدیکی های قرارگاه که رسیدیم با تعجب دیدیم که در هر صد قدم یک دژبان ایستاده بود . شهید بابایی به من گفت : « حسن جان ببین این دژبان ها برای چی این جا ایستادن ؟ » من هم بالافاصله توقف کردم . شیشه رو پایین کشیدم و از دژبان پرسیدم : « برادر چرا این جا ایستادی ؟ » دژبان با ناراحتی به من نگاهی کرد و گفت : « گفتن که تیمساری به نام بابایی می آد . دو ساعته که ما رو این جا مثل میخ کاشتن تا حالا هم که نیومده و حال ما رو گرفته . » تیسمار بابایی با شنیدن این جمله از ماشین پیاده شد و به طرف دژبان رفت و با همان لحن شیرین همیشه گفت : « برادر جان فرمانده ات به شماها گفته که باید این جا بایستید ؟ » دژبان با دلخوری رو به بابایی کرد و گفت : « آره دیگه . تو نمیری تو این آ،تاب کلی ما رو علاف کردند . ضد انقلاب ها هم اگر وقت گیر بیارن میان سر ما رو می برن . اصلا داداش این ها بی خیال بی خیالند . ما رو هم الکی این جا کاشتن . » عباس با شنیدن این جملات سرش رو پایین انداخت و دستی به سرش کشید . بعد از چند لحظه سرش رو بالا آورد و رو به دژبان گفت : « برادر جان من از این مسئله بی خبر بودم . من رو ببخش و از قول من به فرمانده ات بگو تا به فرمانده اش بگه بابایی آمد ؛ خجالت کشید و برگشت . » بعد هم رو به من کرد و در حالی که چشمانش غرق در اندوه و خشم بود گفت : « حسن جان دور بزن برگردیم . » دژبان با شنیدن این صحبت ها تازه متوجه شده بود که مخاطبش چه کسی بوده و متحیر فقط به ما نگاه می کرد اما من با دیدن این صحنه احساس کردم گویا حضرت علی ( علیه السلام ) به آستانه شهر انبار رسیده است .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 11:5 توسط یاد یاران |
|
|
دوستان گلم اول از همه این عید فرخنده رو به تمامی شما ( به خصوص آقایون ) عزیزان تبریک عرض می کنم . راستش رو بخواهید این بار با وجود این که عیده اما حوصله برای نوشتن ندارم . - چرا ؟ خوب حق داری بپرسی چرا ؛ یا این که اصلا من این مدت کجا بودم ؟ و چرا اصلا داستان نگذاشتم . راستش رو بخواهید رفته بودم دنبال اعتکاف ثبت نام هم کردم اما نمی دونم چی شد ؟!! قرار بود تماس بگیرن و زمان حضور رو اعلام کنن اما .... این اولین باری بود که قرار بودم برم اعتکاف سال پیش هم می خواستم برم اما نشد خلاصه امروز هم دلم گرفته ؛ هم دست خالی موندم برای ولادت آقا
دل فریبان نباتی همه زیور بستند دلبر ماست که با حسن خدا داد آمد
داستان بیست و هفتم : به علی مریدت شدم ... . به اتفاق تیمسار بابایی به فرودگاه اهواز رفتیم تا با هواپیمای ترابری « c – 130 » که حامل مجروحین بود به تهران برویم . عباس به من گفت که بروم و مقدمات رفتنمان را فراهم کنم . وقتی از ساختمان ستاد خارج شدم دیدم بسیجی ها او را به کار گرفته اند و در حال حمل برانکارد به داخل هواپیماست . با توجه به این که می دانستم شهید بابایی تازه از جبهه برگشته و خسته است به افسر خلبان گفتم : « ایشان تیمسار بابایی هستند . کمتر از ایشان کار بکشید . » آن خلبان با شنیدن این جمله شگفت زده شد و بی درنگ نزد تیمسار بابایی رفت و ضمن عذرخواهی از او خواست تا به داخل هواپیما برود . من و عباس وارد هواپیما شدیم و به پیشنهاد او کنار در نشستیم . خلبان با خواهش و تمنا از عباس خواست تا به داخل کابین خلبان برود و خودش برای انجام کاری هواپیما را ترک کرد . هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که درجه دار مسئول داخل هواپیما وارد کابین شد . با مشاهده شهید بابایی که با لباس بسیجی ( البته عین همیشه ) در کابین خلبان نشسته بود چهره اش را در هم کشید و با صدای بلند سر تیمسار بابایی داد زد و گفت : « چه کسی به تو گفته این جا بنشینی ؟ پاشو برو پایین » شهید بابایی بدون این که چیزی بگوید در حالی که سر به زیر داشت پایین آمد و در کنار من نشست . هواپیما که آماده پرواز شد . خلبان به همراه گروه پروازی از در جلو هواپیما وارد شد و به محض دیدن تیمسار با اصرار دوباره شهید بابایی را به قسمت بالا برد . وقتی هواپیما آماده پرواز شد ؛ آن درجه دار پس از بستن در هواپیما وارد کابین خلبان شد و با دیدن عباس بر سر او فریاد کشید : « باز هم که تو بالا اومدی ! مگر نگفتم که جای تو این جا نیست ؟ بیا برو پایین . اگر یک بار دیگه بیایی این جا می زنم تو گوشت . » هواپیما در حال حرکت در داخل باند بود و خلبانان گوشی به گوش داشتند و چیزی نمی شنیدند . شهید بابایی برای بار دوم از کابین پایین آمد . چند دقیقه بعد خلبان از طریق گوشی به درجه دار گفت : « از تیمسار بابایی پذیرایی کن » درجه دار پرسید : « کدام تیمسار ؟ » خلبان در حالی که بر می گشت تا پشت سر خود را ببیند گفت : « تیمسار بابایی که در عقب کابین نشسته بودند کجا رفتند ؟ » درجه دار با شگفتی پرسید : « ایشان تیمسار بابایی بودند ! بدبخت شدم . بنده خدا رو دو بار فرستادم پایین . » درجه دار به طرف ما آمد و به حالت خبردار ایستاد و صورتش رو آورد جلو و به شهید بابایی گفت : « تیمسار بزن تو گوشم . جون مادرت منو بزن . من اشتباه کردم » شهید بابایی گفت : « برادر ! من که هستم که شما رو بزنم . » درجه دار سرش رو انداخت پایین و گفت : « تیمسار به خدا گفته بودند مرام شما مرام حضرت علی (علیه السلام ) است . خواهش میکنم تشریف بیارید بالا قربان » عباس با همان لبخند دل نشین همیشه گفت : « همین جا خوبه برادر جان » درجه دار آمد و کنار ما نشست و تا تهران پیوسته می گفت : « تیمسار مرا ببخش به علی مریدت شدم . » و شهید بابایی ساکت و آرام نشسته بود ؛ همچنان سرش پایین بود و استغفرالله می گفت .
خدایا ! مرام حضرت علی ( علیه السلام) رو به همه ما عنایت گردان .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11:59 توسط یاد یاران |
|
|
سلام سلام دوستان گلم من اومدم با یه دست پر امیدوارم از داستان های این دفعه خوشتون بیاد البته من خودم که از داستان دوم بیشتر از داستان اولی خوشم اومد . داستان بیست و پنج : پاسخ معما !!!! در آذرماه سال 62 سرهنگ بابایی که تا آن زمان پست فرماندهی پایگاه اصفهان را عهده دار بودند به سمت معاونت نیروی هوایی منصوب شدند و به همین خاطر به تهران انتقال یافتند . ایشان در زمان تصدی فرماندهی پایگاه به کارگران کمک و مساعدت فراوان می کردند . هنگام خداحافظی به من که در آن زمان مسئولیت پشتیبانی پایگاه را به عهده داشتم سفارش کردند که از وضع آن ها غافل نباشم و مبلغی را که به عنوان کمک به کارگران می دهم یادداشت کنم تا در فرصت مناسب به بنده بپردازند . از آن پس هر وقت از تهران به بنده تلفن می کردند می گفتند : « به سروان کلاتی بفرمایید مشت علی نقی با شما کار دارد . » مشت علی نقی نام یکی از کارگران پایگاه بود و ایشان هر بار نام یکی از کارگران را می گفتند . این موضوع برای من معمایی شده بود تا این که در یکی از دیدارهایی که با ایشان داشتم موضوع را مطرح کردم . ایشان در جواب گفتند : « من می خواهم ببینم که اگر کارگران با شما کار داشته باشند شما جوابشان را می دهید و یا این که هر که درجه اش بالاتر باشد و پست مناسب تری داشته باشد جواب تلفن را می دهید . » داستان بیست و شش : انگار که اصلا چیزی نشنیده است !!! مدتی بود تیمسار بابایی در پست معاونت عملیات و نماینده فرمانده نیروی هوایی در قرارگاه خاتم الانبیاء مشغول به کار بودند . ایشان برای انجام کارهای لجستیکی از تهران تقاضای کمک کرده بودند . پس از چند روز دو سرهنگ نیروی هوایی با مقداری تجهیزات به قرارگاه رسیدند . شهید بابایی با ظاهر همیشگی اش ( یعنی لباس ساده بسیجی و سر تراشیده ) داخل قرارگاه نشسته بود و قرآن می خواند . آن دو سرهنگ بی آن که بدانند آن بسیجی ، تیمسار بابایی است در حال گفت و گو بودند . یکی از آن دو گفت : « شما بابایی را می شناسید ؟ » آن دیگری پاسخ داد : « نه ولی شنیده ام از همین فرمانده هاست که درجه تشویقی گرفته ! اول سروان بوده ؛ دو درجه به او داده اند و شده فرمانده پایگاه اصفهان . دوباره یک درجه گرفته و الان شده معاونت عملیات . » سرهنگ اولی گفت : « خوب دیگه ! اگر به او درجه ندهند می خواهی به من و تو بدهند . بعد بیست و هفت سال خدمت تازه شدیم سرهنگ دو . آقا ده سال نیست که آمده اند و تیمسار هستند . » بابایی با شنیدن صحبت های آن دو سرهنگ قرآن را بست و به بیرون قرارگاه رفت . از حرف هایی که این دو سرهنگ می زدند خیلی ناراحت شدم ولی از آن جا که اخلاق شهید را می داستم او را معرفی نکردم . با رفتن بابایی به دنبال او از قرارگاه بیرون رفتم . دیدم در پشت یکی از خاکریزها دو زانو نشسته و دارد دعا می خواند . با دیدن این منظره دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم . به داخل قرارگاه برگشتم و به آن دو سرهنگ گفتم : « آن کس که پشت سرش بد می گفتید همان بسیجی بود که در آن گوشه نشسته بود و قرآن می خواند . » آن ها با شنیدن حرف من کمی جا خوردند ولی باورشان نشده بود که کسی ، آن هم با آن درجه ، بشنود درباره او چه می گویند ولی واکنشی نشان ندهد اما وقتی دیدند که من کاملا جدی صحبت می کنم پس از مکثی کوتاه با شتاب به بیرون از قرارگاه و پیش شهید بابایی رفتند و من از دور می دیدم که آن دو مرتب عذرخواهی می کنند و او با مهربانی و چهره ای خندان با آن ها صحبت می کند ؛ انگار که اصلا چیزی نشنیده است .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:37 توسط یاد یاران |
|
|
یک روز در جبهه پاتک سختی به ما زده بودند و عباس از این موضوع عصبانی بود . او را دیدم که جی سوت* خود را بسته و کلاه خلبانی اش را برداشته و در حال رفتن به سمت هواپیاماست . رسیدم : « عباس واقعا می خواهی پرواز کنی ؟ » پاسخ داد : « بله » من دلشوره داشتم و خیلی نگران بودم . نمی دانم چه شد که به گریه فاتادم . با اصرار زیاد از او خواستم تا پرواز نکند . به او گفتم تو عصبانی هستی و اگر پرواز کنی تو را خواهند زد . نگاهی به من کرد . خندید و گفت : « این همه هواپیما زدند چه شد ؟ این چه حرفی است که می زنی . » من متب گریه می کردم و او را قسم می دادم تا پرواز نکند . سرانجام به طرف آَشیانه هواپیما رفت . دوباره التماس کردم که از هواپیما پیاده شود ولی او نسبت به حرف های من بی اعتنا بود . رفتم و با دست چرخ جلوی هواپیما را گرفتم و از او خواستم تا پایین بیاید . با ناراحتی گفت : « برادر جان پاشو . زشته همه دارند ما را نگاه می کنند . » وقتی پافشاری مرا دید . دژبان را صدا کرد و خیلی جدی گفت : « این آقا را ببر بیانداز زندان » دژبان هم آمد پشت یقه مرا گرفت و بلندم کرد . هواپیما را از آَیناه بیرون آورد و به طرف باند پرواز رفت . پس از پرواز عباس ، دژبان از من عذرخواهی کرد و من به داخل قرارگاه رعد رفتم . در حالی که هنوز نگران عباس بودم بی اختیار شروع کردم به گریه کردن . سرهنگ رستمی که متوجه گریه کردن من شد مرا دلداری می داد که نگران نباشم ولی هیچ کس از اضطراب من آگاه نبود . در گوشه ای پایگاه روی زمین به انتظار نشستم . لحظات به کندی می گشذت . دقایقی بعد عباس صحیح و سالم برگشت . مرا که دید به طرفم آمد و صورتم را بوسید . در حالی که شاد و خندان بود گفت : « چه طوری شازده پسر ؟ » گفتم : « سخت نگران تو بودم . خدای نکرده اگر حادثه ای رخ می داد من چگونه جواب فرزندانت را می دادم ؟! » گفت : « می بینی که طوری نشده . در ضمن تا به حال این همه بچه بی پدر شدند تو جواب آن ها را چه داده ای ؟ آیا فرزندان من با دیگران تفاوت می کنند ؟ و هرگز فراموش نکن که فرمانده باید در رأس کارها باشد . تا وقتی که خودش در سنگر نباشد نمی تواند مسایل را درک کند . آن وقت سر فرمانده را کلاه می گذارند . » ستوان حسن دوشن
* لباسی است مه خلبان هنگام پرواز با هواپیمای شکاری به تن می کند تا با فشار جو مقابله کند . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام تیر 1386ساعت 11:19 توسط یاد یاران |
|
|
دوباره سلام یه مدته همش به داستان کوتاه کوتاه بر می خورم و مثل این که قسمت شده هر دفعه دو داستان بگذارم اما بین خودمون بمونه امیدوارم از داستان این دفعه خوشتون بیاد فعلا تا شنبه خدانگهدار داستان بیست و دوم : مردی در تاریکی ستوان شفیعی یکی از پرسنل پایگاه تعریف می کرد : یک شب همراه همسر و فرزندانم از اصفهان به پایگاه می آمدم . ساعت حدود یک بعد از نیمه شب بود که ما به نزدیکی جاده منتهی به پایگاه رسیده بودیم . در کنار جاده سایه مردی را دیدم که پیاده به طرف پایگاه می آمد . بی اعتنا از کنار او گذشتم . لحظه ای بعد با خود فکر کردم که برگردم و او را سوار کنم . وقتی برگشتم با کمال شگفتی دیدم او فرمانده پایگاه جناب سرهنگ بابایی است . به احترام او از ماشین پیاده شدم ؛ سلام کردم و گفتم : « جناب سرهنگ ! این موقع شب در این جاده تاریک پیاده به کجا می روید ؟ » او با لبخندی گفت : « در اصفهان کاری داشتم وقتی کارم تمام شد کسی به دنبال من نیامد . بهتر دیدم که به پایگاه اطلاع ندهم و مزاحم کسی نشوم . هوا هم که خوب وبد پس راه افتادم و حالا به این جا رسیدم . » گفتم : « جناب سرهنگ حالا بفرمایید باقی مسیر را من شما را می رسانم . » در راه که می آمدیم گفتم : « جناب سرهنگ می دانید شما چند کیلومتر پیاده آمدید ؟ از اصفهان تا پایگاه بیش از 20 کیلومتر است . » او لبخندی زد و گفت : « طوری نیست برادر ما عادت داریم . » گفتم : « می توانستید زنگ بزنید تا مشاین به دنبال شما بیاید آخر شما فرمانده پایگاه هستید . » گفت : « من اگر تلفن می زدم آن ها راننده ای را از خواب بیدار می کردند و نصف شبی بنده خدا بایستی این همه راه را به دنبال من می آمد . خوب ترجیح دادم پیاده بیایم . » داستان بیست و سوم : خدایا ! تو را شکر من در زمان فرماندهی سرهنگ بابایی در پایگاه اصفهان مسئول تأسیسات بودم و یک شب مسئول پشتیبانی پایگاهاز من پرسید که زمینم را در شهر اصفهان ساخته ام یا خیر . منهم توضیح دادم که فقط گود زمین را برداشته ام و یک کامیون هم آجر سر زمین خالی کرده ام . او گفت : « اما به سرهنگ بابایی گزارش داده اند که شما برای ساخت خانه ات از امکانات پایگاه استفاده کرده ای . به همین خاطر قرار است فردا سرهنگ بابایی شخصا برای دیدن خانه تو به اصفهان بروند . » فردای آن روز شهید بابایی به همراه پند تن دیگر برای دیدن خانه من به اصفهان آمدند . پس از تحقیق و بررسی متوجه شدند که آن چه به ایشان گزارش شده بوده واقعیت ندارد . کسانی که با ایشان بودند تعریف کردند که پس از بررسی موضوع شهید بابایی به شدت ناراحت شدند و در حالی که پشت دست خود می زدند و گفتند : « خوب شد بدون تحقیق تصمیمی نگرفتم . خدایا تو را شکر . »
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:12 توسط یاد یاران |
|
|
در زمان فرماندهی شهید بابایی یک دستگاه سواری بیوک از طرف ستاد نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی به فرماندهی پایگاه واگذار گردید ولی ایشان بیوک را به گروه ضربت پایگاه واگذار کردند . من که مسئول پشتیبانی پایگاه بودم به این کار شهید بابایی اعتراض کردم . آن زمان سرهنگ بابایی برای دیدار آیت الله صدوقی و دریافت کمک های مالی به یزد می رفتند . در یکی از همین سفرها با یک ماشین پیکان شبانه به طرف یزد حرکت کردیم . شهید بابایی در جلو و من با دو نفر دیگر در قسمت عقب ماشین نشسته بودیم . به خاطر تنگی جا و طولانی بودن مسیر پاهایم درد گرفته بود و احساس خستگی می کردم . شهید بابایی که وضع مرا دید گفت : « آقای کلاتی خسته ای ؟ » گفتم : « نه پاهایم درد گرفته . » گفت : « چرا ؟ » با دلخوری گفتم : « ماشین پیکان است و جای آن هم تنگ ولی اگر بیوک بود راحت بودیم و زودتر هم به مقصد می رسیدیم . » شهید بابایی گفت : « برادر جان منهم می دانم که بیوک از پیکان و کباب بره از نان خشک بهتره ولی فکر می کنم وقتی پیکان سوار می شویم و برای کسی که کنار خیابان ایستاده است و از سرما می لرزد بهانه می آوریم که جا نداریم و عجله داریم . حال اگر سوار بیوک شویم به تدریج خواهیم گفت که این بابا بو می دهد و اصلا نباید سوارش کنیم . » سپس آ]ی کشید و گفت : « ان شاء الله اگر ما هم روزی به آن درجه از تقوا برسیم که اگر بنز هم سوار شدیم هوای نفس ما را نگیرد آن وقت مطمئن باشید سوار بنز هم خواهیم شد . » |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 12:11 توسط یاد یاران |
|
|
داستان نوزدهم : پویتن های واکس نزده ساعت دو نیمه شب بود که به منظور بازدید از وضعیت انضباطی سربازان به یکی تز آسایشگاه ها رفتم . یک جفت پویتن واکس نزده و خاکی در جلو تختی قرار داشت . جلو رفتم و در حالی که پتو را محکم از روز سربازی که بر تخت خوابیده بود کنار می زدم با صدای بلند و خیلی محکم گفتم : « چرا پویتن هایت را واکس نزدی ؟ » با شدت صدای من سرباز از خواب پرید و روی تخت نشست . در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت : « ببخشید برادر . دیر وقت بود که از منطقه جنوب به پایگاه رسیدم . چون خانواده ام به شهرستان رفتند نمی خواستم مزاحم کسی بشم . وقتی هم که به آسایشگاه آمدم همه خوابیده بودند و نتواستم واکس پیدا کنم . » صدا خیلی آشنا بود . وقتی سرش را بلند کرد دریافتم که او سرهنگ بابایی فرمانده پایگاه است .من به شدت شرمنده شدم و به خاطر جسارتم از ایشان عذرخواهی کردم ولی ایشان با گشاده رویی گفتند : « برادر جان !شما به وظیفه خود عمل کردید . من بیش از هر کسی خود را موظف به رعایت مقررات و امور انضباطی می دانم . » داستان بیستم : او دیگر دعا نخواند حدود سال 61 و 62 زمانی که شهید بابایی فرمانده پایگاه اصفهان بود . یکی از پرسنل نقل کرد : در شب جمعه ای به طور اتفاقی به مسجد حسین آباد اصفهان رفتم . در تاریکی متوجه شدم صدایی که از بلندگو به گوش می آید خیلی آشناست . پس از پایان دعا که چراغها روشن شد دیدم که حدسم درست بوده ؛ کسی که دعای کمیل می خوانده است سرهنگ بابایی است . خوشحال شدم و جلو رفتم . سلام کردم و گفتم : « جناب سرهنگ قبول باشه . » اطرافیان با شنیدم کلمه سرهنگ برگشتند و به شهید بابایی نگاه کردند . بعد از احوال پرسی که با هم داشتیم از چهره اش فهمیدم که ناراحت و با اصرار از ایشان علت را پرسیدم . سرانجام پاسخ دادند : « کاش واژه سرهنگ را نمی گفتی . » فهمیدم که تا آن لحظه کسی از اهالی آن منطقه شهید بابایی را نمی شناخته و ایشان هر شب جمعه به عنوان شخصی عادی در آن مسجد می رفته و دعای کمیل می خوانده است . پس از این ماجرا او دیگر در آن مسجد دعای کمیل نخواند زیرا همیشه دوست داشت ناشناس بماند . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 9:12 توسط یاد یاران |
|
|
"محمد بن منكدر" ( از صوفيان آن روزگار ) مىگويد : در روز بسيار گرمى از مدينه بيرون رفتم ، ابوجعفر محمد بن على بن الحسين را ديدم که همراه با دو تن از دوستانش از سركشى به مزرعه خويش باز مىگشت . با خود گفتم ؛ مردى از بزرگان قريش در چنين وقتى در پى دنياست ! بايد او را پند دهم. نزديك آمدم و سلام كردم ، امام در حالى كه عرق از سر و رويش مىريخت پاسخم را داد . گفتم: « خدا ترا به سلامت دارد آيا شخصيتى چون شما در اين هنگام و با اين حال در پى دنيا مىرود ! اگر در اين حالت مرگ در رسد چه مىكنى؟ » فرمود: « به خدا سوگند اگر مرگم برسد در حال اطاعت خداوند خواهم بود زيرا من بدين وسيله خود را از تو و ديگران بى نياز مىسازم ، از مرگ در آن حالت بيمناكم كه سرگرم گناهى باشم . » گفتم: رحمت خدا بر تو باد ، مىپنداشتم كه تو را پند مىدهم اما تو مرا پند دادى و آگاه ساختى . داستان هجدهم : آیندگان تو را خواهند شناخت . زمانی که مسئول ناهار خوری های پایگاه بودم روزی سرهنگ بابایی همراه چند تن از پرسنل و سربازان در حال لایروبی منبع های آب بودند . (اگر لایه روبی منابع آب به تعویق می افتاد دیگر آب پایگاه و مناطق مسکونی قابل آشامیدن نبود و به علت مشکلات مالی اوایل انقلاب و جنگ توان استخدام کارگر برای لایه روبی را نداشتیم . ) من به دستور ایشان غذا را بر سر منبع آب بردم . دیدم دو نفر افسر ارشد در آن جا ایستاده اند . با آن ها احوالپرسی کردم . گفتند ما به مأموریت آمده ایم و جهت گرفتن اتاق به مهمانسرا مراجعه کردیم ولی مسئول آن جا گفته است که اتاق های اختصاصی را به دستور مستقیم فرمانده پایگاه واگذار می کنند . حال آمده ایم تا با ایشان صحبت کنیم . چند دقیقه بعد سرهنگ بابایی از داخل منبع بیرون آمد و در حالی که لجن به سر و رویش نشسته بود به نزدیک آن دو افسر ارشد آمد و با لحن شیرین و آرام گفت : « برادر جان ! بفرمایید امری دارید ؟ » یکی از آن دو افسر با بی اعتنایی و تندی گفت : « آقا جان ! چند بار بگویم ما با جناب سرهنگ بابایی کار داریم . » شهید بابایی دستانش را به هم مالید و در حالی که لجن های روی دست خود را پاک می کرد به آرامی گفت : « بابایی من هستم اگر امری دارید در خدمت حاضرم . » آن دو نفر به شدت دگرگون شدند و به هم نگاه کردند . صدای شهید بابایی آن ها را به خود آورد : « اگر فرمایشی دارید در خدمتم . » آنان در حالی که در برخورد با این منظره دچار شگفتی شده بودند نمی دانستند چه بگویند . یکی از آن ها که شرم از سیمایش پیدا بود گفت : « قربان کاری نداریم . آمدیم اگر شما کاری دارید انجام دهیم . » شهید بابایی با همان لبخند دلنشین همیشگی گفت : « خیلی ممنون شما مهمان ما هستید قدمتان روی چشم ماست . » من در حالی که محو او بودم با خود گفتم : « تو چه قدر گمنامی ! ولی یقین دارم که آیندگان تو را خواهند شناخت . »
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 7:10 توسط یاد یاران |
|
|
دوستان خوبم دوباره سلام من دوباره برگشتم امتحانم تموم شده خیلی دلم براتون تنگ شده بود و خوشحالم از این که دوباره می بینمتون راستی یه کتاب دیگه هم پیدا کردم به نام ....... !!!! نه الان نمی گم بعدا می فهمید ولی قول می دم که خیلی خوشتون میاد
داستان پانزدهم : بدون خداحافظی فرار کرد . جهت انجام هماهنگی در مورد عملیات هواپیمای «F-14 » در پایگاه هفتم ، من و یکی از برادران همراه شهید بابایی از اصفهان به شیراز رفتیم . وقتی به دروازه ورودی شهر رسیدیم سربازی که لباس نیروز هوایی را به تن داشت جلوی ماشین دست بلند کرد . طبق معمول به توصیه شهید بابایی او را سوار کردیم . من با لباس فرم جلو کنار راننده نشسته بودم و سرهنگ بابایی مثل همیشه با یه پیراهن ساده و سر تراشیده عقب ماشین نشسته بود . سرباز کنار شهید نشست و ما حرکت کردیم . اون جوان پس از دقایقی که به سرهنگ بابایی نگاه کرد از ایشان پرسید : « داداش سربازی ؟ » و ایشان پاسخ دادند : « بله سرباز انقلاب » سرباز در حالی که با دستش زد روی پای سرهنگ گفت : « دمت گرم کجا خدمت می کنی ؟ » شهید با لبخندی پاسخ داد : « پایگاه هشتم اصفهان . » سرباز در حالی که جا به جا می شد ادامه داد : « می گن پایگاه هشتم فرمانده خیلی با حالی داره ؟ » او قدری مکث کرد و پاسخ داد : « می گن فرمانده خوبیه . » در طول راه تا نزدیک پایگاه هفتم ، بین آن سرباز و شهید بابایی صحبت های دوستانه ای رد و بدل شد. هنگاهی که به در ورودی پایگاه رسیدیم دژبان جهت شناسایی ما پیش آمد و کارت های شناسایی را چک کرد اما از پذیرفتن کارت شناسایی شهید بابایی عذرخواهی کرد و هر چه توضیح دادیم ایشان جناب سرهنگ هستند نپذیرفت و رفت تا با فرمانده پایگاه هفتم تماس بگیرد . دقایقی بعد برگشت و در حالی که اظهار شرمندگی می کرد به سرهنگ بابایی ادای احترام کرد . سربازی که عقب ماشین نشسته بود و تا اون موقع مات و مبهوت به ما نگاه می کرد مطمئن شد که آن آقایی که در طول راه با او شوخی می کرده واقعا خود سرهنگ بابایی ، فرمانده پایگاه اصفهان است به همین خاطر از شدت خجالت خیلی آرام در ماشین را باز کرد و بدون خداحافظی با سرعت داخل پایگاه دوید . داستان هفدهم : مرد عمل یا ... ؟ من در پایگاه هشتم شکاری افتخار خدمت به خانواده های معظم شهدا را به عهده داشتم . چند ماهی از از زمان انتخاب سرهنگ بابایی به عنوان فرماندهی پایگاه چند ماهی نمی گذشت تصمیم گرفتم خدمت ایشان برسم و مشکلات موجود را از نزدیک به خدمت ایشان برسانم . وقتی وارد اتاق شدم ایشان مشغول کار بودند با دیدن من از جا برخاستند . پس از ادای احترام بی مقدمه به اصل مطلب پرداختم و چون در آن زمان مشکلات و نارسایی های پایگاه را از ایشان می دانستم با لحنی تند و انتقاد آمیز به ایشان گفتم : « شما فرمانده پایگاه با حضور در تشییع جنازه شهدا و شرکت در مراسم یادبود آن ها و انجام کارهای مختلف عمومی قصد خدنمایی دارید و این کارهای هنر نیست بلکه هنر واقعی آن است که با در اختیار گذشات امکانات و تجهیزات به خانواده های شهدا خدمت کنید . » حرف های من دیگه حتی از حالت انتقاد خارج و با لحنی تند و توهین آمیز تبدیل شده بود و در پایان با عصبانیت گفتم : « ای کاش شما یک فرمانده غیر مکتبی بودید اما می توانستید مشکلات را حل کنید ! » وقتی صحبتم را تمام کردم تازه متوجه شدم در تمام مدت ایشان سرشان پایین بود و فقط به میز نگاه می کردند در حالی که من پیش بینی می کردم بعد ایشان حتی اجازه ندهند من صحبتم را تمام کنم و به من پرخاش کنند ولی برخلاف تصور من ایشان دقایقی را سکوت کردند و بعد در حالی که دستی به سرشان کشیدند گفتند : « آقای دستجردی امکان دارد نفراتی از نیروی هوایی را که شهید می شوند به این جا بیاورید و پس از تشییع جنازه آن ها در پایگاه به شهرستان های خودشان بفرستید ؟ » من با شنیدن این سخن و این که دیدم ایشان قصد دارند موضوع صحبت را عوض کنند از خود بی خود شدم و گفتم : « من با هماهنگی معراج شهدای اهواز پیکر شهدا نیروی هوایی را مستقیما به پایگاه خواهم آورد . » سپس از ایشان خداحافظی کردم و رفتم و در این فکر بودم که سرهنگ به خاطر برخورد بد من چه تنبیهی را برای من در نظر خواهد گرفت چون وقعا رفتارم اشتباه بود هر چند فکر می کردم حق با من بوده . فردای آن روز رئیس پرسنلی پایگاه مرا خواست و گفت : « به دستور جناب سرهنگ بابایی شما از امروز به عنوان مسئول رسمی دایره شهدا انتخاب شدید و بنابر تأکید ایشان علاوه بر تأمین کلیه نیازمندی های درخواستی سه نفر پرسنل به منظور همکاری در اختیار شما گذاشته شده اند . » من تازه دریافتم که واقعا درباره ایشان اشتباه کرده بودم و ایشان نه تنها اهل خودنمایی نیستند بلکه واقعا مرد عمل اند .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 20:58 توسط یاد یاران |
|
|
دوستان خوبم سلام اگر خدا بخواد از این به بعد قصد دارم هر بار که به داستان کوتاه برمی خورم دو تا داستان بنویسم . داستان سیزدهم : به اشتباه خود معترفم برابر مقررات فنی نیروی هوایی ، خلبان باید هر ساله مورد معاینات پزشکی قرار بگیرند و از نظر توان مهارت های پروازی ، همراه با یک استاد خلبان پرواز کنند و اگر در هر دو مورد قبول شدند مجاز به ادامه پرواز خواهند بود . مسئولیت کنترل این موضوع با افسر امنیت پرواز است . یک سال شهید بابایی که فرمانده پایگاه بود به علت مشکلات کاری موفق به انجام معاینات سالانه نشده بود . در یکی از پروازهایی که داشتند سروان عقبائی که افسر امنیت پرواز بودند و در حین چک کردن لیست پروازی متوجه شدند که سرهنگ بابایی معاینات لازم را انجام نداده اند . به همین خاطر به ایشان می گویند : « پرواز شما خارج از مقررات بوده است . » شهید بابایی با کمل شجاعت به اشتباه خود اعتراف کرده و می گویند : « بنده برای هرگونه تنبیهی که شما بگویید آماده ام . چنان چه برگه بازداشت و یا هر تنبیه دیگری را بنویسید من خودم آن را امضا می کنم . » داستان چهاردهم : پول بیت المال یک روز جهت انجام کاری به دفتر شهید بابایی رفتم . مسئول تأسیسات پایگاه آن جا حضور داشت و داشتند پیرامون کارگران فضای سبز پایگاه صحبت می کردند . رئیس تأسیسات می گفت که کارگران به خاطر کهولت سن علی رقم تلاش بازدهی مطلوبی ندارند . به همین خاطر به خاطر پولی که به آن ها می دهیم بیت المال هدر می رود . اما شهید بابایی نظر ایشان رد کردند و با متانت همیشگی گفتند : « برادر شما می دانید که این کارگران سالخورده با انجام کارهای سخت و طاقت فرسا عمر و جوانی خویش را از دست داده اند و حالا دیگر با داشتن پندین سر عایله تحت تکفل ، قادر به انجام کار دیگری نیستند . ما می خواهیم به صورت آبرومندانه ای به آن ها کمک کنیم . علاوه بر این وقتی ببینند که از دسترنج خودشانولی دریافت می کنند خوشحال می شوند و اعتماد به نفس پیدا می کندد . گذشته از همه ، یکی از اهداف انقلاب حمایت از ضعیفان و محرومان است و همین ها مستحق دریافت پول بیت المال هستند . امیدوارم از داستان ها لذت برده باشید . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 8:26 توسط یاد یاران |
|
|
دوستان گلم می بخشید این داستان خیلی طولانیه به هر حال شرمنده آن روز هنگام غروب مثل همیشه مشغول پهن کردن سجاده ها بودم . منتظر بودم تا نمازگزاران برای اقامه نماز جماعت به مسجد بیایند . از شبستان مسجد بیرون آمدم و مشغول آب پاشی محوطه بیرون مسجد بودم که چشمم به سرباز نگهبان مسجد افتاد . وقتی به من رسید با صدای بغض آلودی گفت : « خسته نباشی پدر . » نگاهش کردم قطرات اشک برگونه هایش می غلتید . برخاستم و در مقابلش ایستادم و پرسیدم : « آیا مشکلی پیش آمده ؟ » در حالی که سعی می کرد بغض در گلو مانده اش را پنهان کند گفت : « گفتن من جز این که شما را ناراحت کند دردی را دوا نمی کند . » گفتم : « پسرم ما همه مسلمان هستیم باید از درد هم خبر داشته باشیم اگر چه نتوانیم کاری انجام دهیم بگو پسرم لااقل سبک خواهی شد . » اشک هایش را پاک کرد و گفت : « قبل از این که به خدمت سربازی بیایم دارای همسر و دو فرزند بودم . قبل از اعزام همسر و فرزندانم را نزد پدر و مادرم گذاشتم . آخرین بار که به مرخصی رفتم متوجه شدم که بین آن همسرم با پدر و مادرم کدورت ایجاد شده است . سعی کردم به گونه ای این مشکل را حل کنم ولی هر چه کوشیدم موفق نشدم تا این که روز جمعه گذشته که به منزل رفتم دیدم همسرم و فرزندانم خبری نیست . پدر و مادرم با دیدن من هر دو سکوت کردند . پرسیدم بچه ها کجا هستند ؟ مادرم نگاهی به من کرد و گفت که آن ها از این جا رفتند با تعجب پرسیدم چرا ؟ مگر چه شده ؟ » به این جا که رسید گریه دیگر امانش نمی داد . خوب که گریه کرد ساکت شد سپس با آستین لباسش اشک هایش را پاک کرد و ادامه داد : « مادرم گفت که همسرت دیشب پس از مشاجره با من و پدرت بچه ها را برداشت و خانه را ترک کرد . گفتم الان کجا هستند ؟ گفت نمی دانم و من در حالی که به شدت نگران بودم بلافاصله از خانه خارج شدم و به دنبال آن هاگشتم . پدر جان الان دو روز هست که آن ها جا و مکان ندارند و از نظر غذا هم در تنگنا هستند . نمی دانم با این وضعیت چه طور خدمت کنم . دلم هم برای پدر ومادر می سوزد و هم برای همسر و بچه هایم . نمی دانم چه کار کنم ؟ » از شنیدن وضعیت او خیلی متأثر شدم . گفتم :« پسرم تو مردی و مرد باید سنگ زیرین آسیبا باشد . تو می توانی با فرمانده پایگاه صحبت کنی و مشکل خود را با او در میان بگذاری » سرباز گفت : « چه فایده دارد پدر . کسی نمی تواند به من کمک کند . » گفتم : « این حرف را نزن . او حتما به تو کمک خواهد کرد . مطمئن باش سرهنگ بابایی هر کاری از دستش بیاید برای تو انجام می دهد . من تا به حال به یاد ندارم هیچ شخص گرفتاری را نا امید کرده باشد . او چند دقیقه دیگر به مسجد می آید . هر وقت آمد خبرت می کنم . » من از او جدا شدم و دقایقی بعد شهید بابایی به مسجد آمد . بی درنگ نزد سرباز رفتم و گفتم : « او آمد برو و با او صحبت کن . » سرباز جوان از من تشکر کرد و وارد مسجد شد . لحظاتی بعد برگشت . گفتم : « چه شد ؟ » گفت :« من سرهنگ بابایی را ندیدم . » - « پسرم بابایی الان داخل مسجد است . تو حتما می خواستی یک سرهنگ را ببینی که با لباس خلبانی و درجه و نشان سرهنگی در گوشه ای دست به کمر ایستاده باشد ؟ ولی بابایی این گونه نیست . » سرباز گفت : « من او را نمی شناسم . » دستش را گرفتم و با هم نزد او رفتیم . شهید بابیی ما را که دید برخاست و گفت : « چه شده ؟ » گفتم : « این جوان گرفتاری دارد . » گفت : « در خدمتم.» سرباز از دیدن شهید شگفت زده شده بود . زیرا او فرمانده پایگاه را با یک پیراهن و شلوار ساده و سری تراشیده می دید . من آن ها را تنها گذاشتم و به گوشه ای رفتم ونشستم . از دور دیدم که شهید بابیی دستی به روی شانه سرباز گذاشت و از او جدا شد . وقتی کنار من رسید از جا برخاستم . دیدم اشک از گونه هایش سرازیر است . به اون نزدیک شدم و آهسته گفتم : « آقا چرا گریه می کنید ؟ » در حالی که بغض گلویش را گرفته بود . گفت : « بابا احمد من خیلی غافلم . خدا مرا ببخشد . » آنگاه به سرعت از مسجد خارج شد . به سرباز گفتم : « چه شد پسرم ؟ » گفت :« نمی دانم . پاک گیچ شدم . » شهید همان شب دستور داد که یکی از اتاق های مهمانسرارا در اختیار همسر و فرزندان سرباز گذاشتند و برای آن ها جیره غذایی در نظر گرفتند . فردای آن روز به دستور ایشان موکتی را به مهمانسرا بردم و به آن ها دادم . وقتی سرباز را دیدم گفتم : « جوان هنوز هم گیجی ؟ » با لبخندی گفت : « پدر در تمام عمر آدمی مثل او ندیده ام . » |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 12:6 توسط یاد یاران |
|
|
اول اجازه بدید یک عذرخواهی کوچیک از گل سال 61 پسرم برای گذراندن دوره سربازی باید به اصفهان اعزام می شد . ترس از این داشتم که فرزندم به جبهه اعزام شود برای همین به منزل پدر شهید بابایی رفتم و خواستم تا پیش عباس آقا ( که آن موقع فرمانده پایگاه هوایی اصفهان بودند . ) وساطت کند تا پسرم را پیش خودشان ببرند و یک کار دفتری به او بدهند . مرحوم بابایی با شناختی که از فرزندشان داشتند گفتند : « این امام زاده کور می کند اما شفا نمی دهد . » اما بالاخره سرانجام با اصرارهای زیاد من حاضر شدند تا این موضوع را با شهید در میان بگذارند . تقریبا یک هفته بعد پدر ایشان به اصفهان رفتند و حال باقی داستان را از زبان ایشان می شویم . وقتی به منزل عباس رسیدم در خانه نبود . عروسم به استقبال من آمد و با عباس تماس گرفت . تا زمانی که عباس بیاید دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . نمی دانستم این موضوع را چه طور با او مطرح کنم . همین طور که پشت پنجره ایستاده بودم و فکر می کردم دیدم عباس رسید . از ماشی پیاده شد و درجه هایش را عین همیشه قبل از ورود به خانه از روی دوشش برداشت و در جیبش گذاشت . اعتقاد داشت نباید مقام و موقعیتش را با خود داخل خانه بیاورد تا مبادا غرور وجود او را بگیرد یا همسرش او را به خاطر درجه هایش بالا ببنید . عباس که وارد خانه شد با رویی بشاش با من احوال پرسی کرد . تا بعد از شام نتوانستم چیزی بگویم اما به سختی شروع به صحبت کردم . « راستی عباس جان خبر دارید که پسرخالتان سرباز شده است ؟ آقای کریمی می خواستند اگر بشود در این مدت سربازی شما پسرشان را پیش خودتان بیاورید و یک کار دفتری به او بدهید . » تا من صحبتم را تمام کنم آن چهره بشاش و خندان به چهره ای برافروخته تبدیل شد . عباس ساکت بود و هیچ چیزی نگفت . نمی دانم چرا دوبار دیگر حرفم را تکرار کردم و هر بار عباس برافروخته تر می شد تا دفعه سوم سرش را بالا آورد و گفت : « حاجی آقا اگر حجت دارد به اصفهان می آید بیاید و دوره آموزشی را در اصفهان بگذراند اما پس از پایان دوره باید به جبهه برود . » با شنیدن این کلمه انگار آب یخ روی بدنم ریخته شد . گفتم : « عباس جان من را از این راه دور فرستادند تا تو کاری بکنی او به جبهه نرود ... » هنوز حرفتم تمام نشده بود که عباس با تأسف سری تکان داد و گفت : « این کار از دست من ساخته نیست . من نمی توانم به عنوان فرمانده پادگان بچه های مردم را به جبهه اعزام کنم و بستگان خودم را پشت جبهه نگه دارم . » دیگر چیزی نگفتم و فردای آن روز به قزوین برگشتم . حجت چند ماه بعد به سربازی و پس از آن به جبهه اعزام شد و پس از پایان خدمت سربازی خوشحال بود که بین او و دیگران تبعیضی قائل نشدند و او به جبهه رفته بود حتی از عباس تشکر کرد و گفت که از این که از عباس درس شجاعت ، ایثار و جوانمردی آموختم و آن را تا پایان عمر حفظ خواهم کرد . او پس از بازگشت مدتی بعد داوطلبانه به جبهه رفت . |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم تیر 1386ساعت 11:46 توسط یاد یاران |
|
|
ابتدا باید این نکته را بگویم که قول داده بودم تا زمانی که این شهید بزرگوار زنده هستند چیزی از این ماجرا را برای کسی تعریف نکنم . یک سال از پیروزی انقلاب می گذشت و من در قسمت اداری گردان 82 شکاری انجام وظیف می کردم . شهید بابایی هم با درجه سروانی عضو خلبانان شکاری گردان بود . در یکی از روزها که وقت اداری به پایان رسیده بود . در دفتر کار با همکارانم پیرامون مسایل مختلف روز ، از جمله مشکل رفت و آمد و نداشتن ماشی صحبت می کردیم . آن روز ها برای رفت و آمد به شهر که تا پایگاه فاصله زیادی داشت باید از اتوبوس های شرکت واحد استفاده می کردیم و با آن خستگی ایستادن در ایستگاه واقعا سخت بود . تمام دارایی نقدی من با داشتن یک خانواده فقط پانزده هزار تومن بود و برای تهیه یک ماشی ملبغ بسیار کمی بود ولی در هر حال به همکارانم سفارش کرده بودم که اگر ماشینی به صورت اقساط سراغ داشتند به من اطلاع بدهند . چند روزی از این ماجرا گذشت . یک روز جناب سروان بابایی تازه از پرواز آمده بود ؛ در حالی که چک لیست پروازش را به مسئول پروازی می داد . مرا دید و پس از احوال پرسی گفت : « اگر کاری نداری بیا بریم یک چایی بخوریم . » در حین صحبت ها گفت : « آقای قلهکی شنیده ام تصمیم داری ماشین بخری . » گفتم :« جناب سروان به قول قدیمی ها دست ما کوتاه و خرما بر نخیل . با این حقوق و داشتن خانواده فکر خریدن ماشین رویایی بیش نیست .» گفت :« خدا بزرگه . ان شاء الله مشکل شما رفع می شه . شما ماشینی رو که می پسندی پیدا کن باقی کارهایش با من . » البته من گفته های او را در حد یک تعارف پنداشتم و جدی نگرفتم تااین که یک هفته بعد ، بعد از ظهر زنگ خانه به صدا درآمد در را که باز کردم سوران بابایی پشت در ایستاده بود و گفت :« آقای قلهکی بیا ببین این ماشین را می پسندی ؟ » رفتم بیرون . دیدم یک پژوه 504 که خیلی نو به نظر می رسید در مقابل ساختمان است . قبل از این که چیزی بگویم گفت : « ماشین سالم است ولی قیمتش 65 هزار تومن است و به نظر من ده هزار تومن گران تر از قیمت روز است . » گفتم : « جناب سروان ماشین سالم و خوبی است ولی من توان خریدش را ندارم . » او چیزی نگفت . بعد از خداحافظی سوار ماشین شد و رفت و هفته بعد با یک پیکان به منزل ما آمد و گفت : « این ماشین شش ماه بیشتر کار نکرده و در حد صفر است قیمتش 42 هزار تومن و خیلی مناسب است . متعلق به یکی از دوستان خلبان است . اگر می پسندی فردا برویم محضر . » من به دقت ماشین را بررسی کردم . وضع ماشین با توجه به قیمت آن بسیار مناسب بود . در حالی که سوئیچ ماشین را به من می داد گفت : برای اطمینان خاطر سوار شو و تصمیم بگیر . » ماشین سالم و خوبی بود . رو به شهید کردم و گفتم : « از هر نظر خوب است فقط ... » حرفم را قطع کرد و با لبخندی گفت :« می دانم می خواهی چه بگویی اما اصلا فکر پولش را نکن . چه قدر پول داری ؟ » گفتم : « 15 هزار تومان » ده هزار تومان از من گرفت و گفت :« فردا حاضر باش می آیم تا به محضر برویم . » شب در خانه نشسته بودم و با خود می گفتم نکند بابایی دلال ماشین است و قصد دارد تا با پرداخت کامل پول ماشین ، بهره آن را بگیرد . اما دوباره با خودم فکرکردم شاید مشتری بهتری پیدا نکرده و میخواهد مرا طعمه خود کند . آن شب گذشت و فردا به همراه سروان بابایی و صاحب اتومبیل به یکی از دفاتر ثبت رفتیم . منشی محضر کارهای مقدماتی را انجام داد و در انتظار بودیم که تا سرپرست دفترخانه نام فروشنده و مشتری را بخواند که در این لحظه شهید بابایی جلو آمد و گفت : « من جایی کار دارم تا شما کارهایتان را انجام دهید من برمی گردم . » آنگاه نزدیک من آمد و گفت : « شما حق الثبت را بپردازید و دیگر کاری ندشاته باشید . » حدود ده دقیقه از رفتنش می گذشت که سرپرست دفترخانه ما را صدا کرد و از صاحب اتومبیل پرسید : « آیا شما تمام مبلغ ماشین را دریافت کرده اید ؟ » و او پاسخ داد که دریافت کرده است . وقتی جواب را شنیدم خیالم راحت شد . کارهای انتقال تمام شده بود و داشتم از دفترخانه خارج می شدم که بابایی آمد و پرسید :« کارها تمام شد ؟ » گفتم : « بله فروشنده سوئیچ را به من داد و خداحافظی کرد و رفت . » من پشت فرمان نشستم و با شهید بابایی به سمت پایگاه حرکت کردیم . در افکار خود غرق بودم که حالا چه طور باید پول ماشین را بپردازم ؟ که صدای جناب سروان مرا به خود آورد : « آقای قلهکی فکر پول ماشین را نکن باقی مانده پول ماشین را هر وقت از حقوقت اضافه آمد و هر مقدار بود به من بده . فقط خواهش میکنم این ماجرا را به کسی نگو . » پس از شنیدن حرف های شهید بابایی از شرم تصورات دیشب آتش همه وجودم را فرا گرفته بود و احساس می کردم در برابر آن همه عظمت حرفی برای گفتن ندارم . سرم را به زحمت بالا آوردم و گفتم : « اگر اجازه بدهید یک سفته یا چک به شما بدهم . » با همان لبخنده همیشه گفت : « مدرکی مورد نیاز نیست و این مبلغ را هر وقت که چیزی از حقوقت باقی ماند برای من بیاور . ضمنا هر وقت هم پول لازم داشتی حساب وقت را نکن من در خدمتت هستم . » سپس خداحافظی کرد و رفت . از این همه جوانمردی شگفت زده بودم و برایم باور کردنی نبود که با 10 هزار تومن صاحب ماشین شده ام و نمی دانستم چه طور از او تشکر کنم ؛ فقط برایش دعا کردم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 10:32 توسط یاد یاران |
|
|
دوستان خوبم سلام امیدوارم حالتون خوب باشه می بخشید که من مدام میام قبل از هر داستان صحبت میکنم راستش قصد کردم قشنگ ترین داستان ها رو از این به بعد بگذارم اون هایی که هم قشنگ هستند و هم کوتاه از ابتدای ازدواج تا به دنیا آمدن اولین فرزندمان « سلما » عباس همیشه می گفت پیامبر (ص) فرمودند دختر رحمت است و من آرزو میکنم اولین فرزندم دختر باشد . در دوران بارداری به خاطر مأموریت های پروازی عباس خیلی کم در کنارم بود ولی برای به دنیا آمدن فرزندمان بیشتر از من بی تابی می کرد . زمانی که به بیمارستان رفتم عباس در پایگاه هوایی دزفول بود . با تلفن به او اطلاع دادند که من در بیمارستان هستم . وقتی عباس به قزوین رسید فرزندمان به دنیا آمده بود و من هم به خانه برگشته بودم . آن روز عباس سراسیمه وارد منزل شد و با دیدن من و سلما گویی از شادی می خواست پر در بیاورد . دست هایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت : « خدایا شکر که آرزویم رابرآورده کردی .» سپس در کنار من نشست و گفت : « در اتاق عملیات بودم . یکی از بچه ها خبر داد که تلفن با من کار دارد . گوشی را که برداشتم داداش گفت خانمت در بیمارستان است . من هم سریع رفتم به دفتر کارگزینی و مرخصی گرفتم و حرکت کردم . در راه به هر شهری که رسیدم دنبال تلفن گشتم تا حالت را بپرسم . آخرین بار که تماس گرفتم دایی با شادی گفت که فرزندت دختر است . خیلی خوشحال شدم . به قزوین که رسیدم مستقیم رفتم بیمارستان اما دیدم خبری از شما نیست و مسئول بخش گفت که صبح مرخص شده اید و در سلامت کامل هستید . از شدت شادی به هر یک از پرستاران و خدمه که رسیدم انعام می دادم و بعضی هم مرا با تعجب نگاه می کردند . » وقتی حرفش تمام شد چشم هایش از شادی برق می زد . برخاست و دو رکعت نماز شکر خواند . بعد رفت و یک کاغذ برداشت و رویش چیزی نوشت و گذاشت بالای گهواره سلما . پرسیدم : « چه کار می کنی ؟ » با لبخند کاغذ را به طرف من گرفت . دیدم روش نوشته بود « لطفا مرا نبوسید » خندیدم و گفتم :« این چه کاریست که می کنی ؟ » گفت : « می دانی خانم صورت بچه مثل گل می ماند ارگ او را ببوسند اذیت می شود . من خودم هم دلم برایش پر میکشد اما دلم نمی آید تا صورت او را ببوسم . » |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 8:32 توسط یاد یاران |
|
|
سلام دوستان . امیدوارم حالتون خوب باشه . داستان این دفعه با وجود این که طولانیه اما به نظرم خیلی جالبه و با خودم فکر می کنم اگر من جای ایشون بودم تا پایان این ماجرا صد بار مرده بودم . امیدوارم خوشتون بیاد .
شهید بابایی در سال 1349 برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت . طبق مقررات دانشکده می بایست هر دانشجوی تازه وارد به مدت دو ماه با یکی از دانشجویان امریکایی هم اتاق می شد . امریکایی ها در ظاهر هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می کردند ولی واقعیت چیز دیگری بود . عباس در آن شرایط نه تنها تمام واجبات دینی خود را انجام می داد بلکه از بی بند و باری های موجود در جامعه غرب پرهیز می کرد . هم اتاقی او در گزارشی که از ویژگی ها و روحیات عباس می نویسد یاد آور می شود که بابایی فردی منزوی و در برخوردها نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی غرب بی تفاوت است و از نوع رفتار او برمی آید که نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی می باشد و شدیدا به فرهنگ و سنت ایرانی پایبند است ؛ به هر حال فردی است غیر نرمال . پیداست که منظور از هنجارها و آداب اجتماعی در غرب چه چیزهایی است . همچنین گفته بود که او به گوشه ای می رود و با خودش حرف می زند . گزارش های این دانشجوی امریکایی بعد ها باعث شد تا گواهینامه خلبانی به او اعطا نشود و این در حالی بود که بهترین نمرات را در رده پروازی به دست آورده بود . روزی در منزل یکی از دوستان راجع به چگونگی گذراندن دوره خلبانی اش از او سوال کردم . عباس گفت : « خلبان شدن ما عنایت خدا بود . » گفتم : چه طور ؟ گفت : « دوره خلبانی ما در امریکا تمام شده بود ولی به خاطر گزارش هایی که در پرونده خدمتی ام درج شده بود تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند تا سرانجام یک روز به دفتر مسئول دانشکده که یک ژنرال امریکایی بود احضار شدم . به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم . از من خواست که بنشینم . پرونده من جلو او ، روی میز کارش بود . ژنرال آخرین فردی بود که می بایست نسبت به قبول شدن یا رد شدنم در امر خلبانی اظهار نظر می کرد . سوال هایی کرد که من پاسخ همه را دادم اما مشخص بود نظر خوشی نسبت به من ندارد . این ملاقات ، ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت زیرا احساس می کردم که رنج دو سال دوری از خانواده و شوق برنامه هایی که برای زندگی آینده ام در دل داشتم همه در یک لحظه در حال محو و نابود شدن است و باید دست خالی به ایران بازگردم . در همین فکر بودم که دراتاق باز شد و شخصی اجازه ورود خواست . او ضمن احترام از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود . با رفتن ژنرال من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم . به ساعتم نگاه کردم وقت نماز ظهر بود . با خودم گفتم کاش در این جا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم . انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد . من هم با خود گفتم هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست همین جا نماز را می خوانم . ان شاء الله تا نمازم تمام شود او نخواهد آمد . به گوشه ای از اتاق رفتم و روزنامه ای را به زمین انداختم و مشغول خواندن نماز شدم . در همین حین ژنرال به اتاق برگشت . با خودم گفتم نماز را بشکنم یا ادامه بدهم ؟ بالاخره نمازم را ادامه دادم و در دل گفتم هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد . نماز تمام شد . در حالی که روی صندلی می نشستم از ژنرال عذرخواهی کردم . پس از چند لحظه سکوت ، نگاه معنا داری به من کرد و گفت : « چه می کردی ؟ » . گفتم : « عبادت می کردم . » مکثی کرد و گفت : « بیشتر توضیح بده . » من هم در جواب گفتم در دین ما دستور بر این است که در ساعت هایی معین از شبانه روز باید با خدا به نیایش بپردازیم و در این ساعت زمان آن فرارسیده بود . من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم . » ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت : « همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست . این طور نیست ؟ » پاسخ دادم : « بله همین طور است .» او لبخندی زد . خود نویس را از جیبش در آورد و پرونده ام را امضاء کرد . سپس با احترام از جایش بلند شد و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت :« به شما تبریک می گویم آقای بابایی شما قبول شدید . از صمیم قلب برای شما آرزوی موفقیت می کنم . » من هم متقابلا از او تشکر کردم . احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم . آن روز به پس از خارج شدن از اتاق ژنرال به اولین جای خلوتی که رسیدم ایستادم و دو رکعت نماز شکر خواندم . » |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 8:4 توسط یاد یاران |
|
|
چند روز بود که به همراه عباس از پیاگاه « لک لند » واقع در شهر « سن آنتونیو در تگزاس » فارق التحصیل شده و برای پرواز با هواپیمای آموزشی « T-41 » به پایگاه « ریس » در شمال تگزاس آمده بودیم . سحرگاه که هنوز آسمان روشن نشده بود . برای ورزش کردن به محوطه زمین چمن پایگاه می رفتیم . در ورزش های روزانه باید اول جلیقه هایی را با وزن نسبتا زیادی به تن می کردیم و چند دور با همان جلیقه ها به دور محوطه پادگان می دویدیم . این کار جزء ورزش های اجباری بود که زیر نظر یک درجه دار امریکایی انجام می شد . پس از پایان این مرحله دانشجویان می توانستند ورزش دلخواه خودشان را انتخاب کنند و عباس که والیبالیست خوبی بود با تعدادی از بچه های ایرانی یک تیم والیبال تشکیل داده بودند . آن روزها بیشترین سرگرمی ما بازی والیبال بود . باید بگویم امریکایی ها هنگام بازی مقررات آن را رعایت نمی کردند . یک روز که داشتیم با چند نفر از داشنجویان امریکایی بازی می کردیم آبشارهای بی مورد و پاس های بی موقع آن ها همه مار ا کلافه کرده بود . عباس به یکی از آن ها یادآوری کرد که اگر می خواهید والیبال بازی کنید باید مقررات آن را رعایت کنید اما یکی از داشنجویان با عصبانیت و در حالی که به خود می بالید ؛ با غرور تمام گفت : « توی شترسوار می خواهی به ما والیبال یاد بدهی ؟ » و بعد همه خندیدند . بچه های ایرانی هم از این توهین به عباس عصبانی شده بودند و می خواستند پاسخ او را بدهند ولی عباس مانع شد و روی به آن دانشجوی بی ادب کرد و با متانت گفت : « من حاضرم با شما مسابقه بدهم . من یک نفر در یک طرف زمین و شما هر چند نفر که می خواهید در طرف مقابل . » دانشجوی امریکایی با شنیدن این سخن عباس از شدت خشم روی پای خود بند نبود اما از طرف دیگر هم چاره ای جز قبول این پیشنهاد نداشت . در یک طرف عباس با همان صلابت و لبخند همیشگی اش و در طرف دیگر ده نفر از دانشجویان امریکایی . بازی شروع شد . سرنوشت این بازی برای تمام بچه های ایرانی مهم بود برای همین همه کنار زمین جمع شده بودند و عباس را تشویق می کردند و در طرف دیگه امریکایی های سر مست از قدرت هورا می کشیدند تا جایی که کلنل باکستر ( فرمانده پایگاه که در داستان قبل با ایشون آشنا شدید ) هم متوجه بازی شد و به زمین مسابقه آمد . عباس با مهارت زیاد یکی پس از دیگری توپ ها را در زمین امریکایی ها به زمین می زد و کم کم صدای تشویق امرکایی هایی به سکوت تبدیل می شد . در این میان کلنل با دقت تمام به مهارت و خونسردی عباس نگاه می کرد . و سرانجام مسابقه در میان ناباوری همه و تشویق بچه های ایرانی با پیروز عباس به پایان رسید . در این لحظه کلنل که تحت تأثیر عباس قرار گرفته بود شادمان به سمت ما آمد و از عباس خواست که در فرصتی مناسب به دفتر کارش برود . و چند روز بعد عباس به عنوان کاپیتان تیم والیبال پایگاه ریس انتخاب شد . و حتی در مسابقات میان پیاگاه های دیگر هم رتبه اول را کسب کردیم و عباس به عنوان بهترین کاپیتان انتخاب شد . حتی بعد از این وقایع کلنل باکستر که روز به روز بیشتر جذب عباس می شد در میان دانشجویان او را پسرم خطاب می کرد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:47 توسط یاد یاران |
|
|
خوب از این جا به بعد داستان زندگی شهید از ایران خارج می شه . ایشان بعد از پیوستن به نیروی هوایی به امریکا اعزام می شن تا دوره های خلبانی در اون جا بگذرونند و فکر میکنم یکی از جالب ترین خاطراتشون تا این جا در امریکا اتفاق افتاده باشه . شاید اول واکنش ها نسبت به ایشان عجیبه و درست نیست اما به مرور زمان همه به زانو در میان به عنوان شخصی قابل احترام باهاشون برحورد می کنند . در دوران تحصیل در امریکا روزی در بولتن خبری پایگاه « ریس » که هر هفته چاپ می شد مطلبی نوشته شده بود که توجه همه را به خود جلب کرد . « دانشجو بابایی ساعت 2 بعد ازنیمه شب می دود تا شیطان را از خود دور کند . » من و بابایی هم اتاق بودیم . وتی ماجرای خبر بولتن را ازش پرسیدم ؛ گفت : « چند شب پیش بی خوابی به سرم زده بود . رفتم میدان چمن پایگاه و شورع کردم به دویدن . از قضا کنل باکستر فرمانده پایگاه با همسرش از مهمانی شبانه برمی گشتند . آن ها با دیدن من شگفت زده شدند . کلنل ماشین را نگه داشت و من را صدا زد . او گفت : در این وقت شب برای چی می دوی ؟ من هم جواب دادم خوابم نمی آمد برای همین آمدم کمی ورزش کنم تا خسته شوم . گویا توضیحات من برایش کافی نبود و اصرار کرد تا واقعیت را برایش بگویم . من هم جواب دادم : مسایلی در اطراف من می گذرد که گاهی موجب می شود شیطان با وسوسه یش مرا به گناه بکشاند و در دین ما توصیه شده که در چنین مواقعی بدویم و یا دوش آب سرد بگیریم . آن دو با شنیدن حرف های من تا دقایقی می خندیدند زیرا با ذهنیتی که نسبت به مسایل جنسی داشتند نمی توانستند رفتار من را درک کنند . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 13:47 توسط یاد یاران |
|
|
خرداد سالی که کلاس پنجم درس می خواندیم من و عباس با یکی دو نفر از هم کلاسی هایمان برای مطالعه به باغ های حاکم آباد در اطراف قزوین رفته بودیم . آن روز پس از کمی مطالعه با دیدن درخت زردآلو که داخل باغ بود وسوسه شدیم و با این که حصار محکمی در اطراف باغ کشیده شده بود بر آن شدیم تا وارد باغ شویم و از میوه ها بچینیم و بخوریم . عباس با رفتن ما به درون باغ مخالت کرد و گفت : « خوردن میوه بدون اجازه از صاحب باغ حرام است .» ولی ما به گفته او توجهی نکردیم و من با یکی دیگر از دوستانم به زحمت از حصار عبور کردیم و وارد باغ شدیم . دقایقی نگذشت و ما بر روی درخت سخت مشغول خوردن بودیم . به طعنه از عباس هم خواستیم تا بیاید و از زردآلوها بخورد که ناگهان صاحب باغ اومد در حالی که چوب بلندی در دست داشت و به ما ناسزا می گفت . ما داشتیم از ترس می مردیم از روی درخت پریدیم پایین که در این جین پای من پیچ خورد و نتوانستم فرار کنم و از حصار خارج شوم . صاحب باغ که ما را گرفته بود به شدت می زد و هر چه عذرخواهی می کردیم و می گفتیم غلط کردیم فایده نداشت که نداشت . در این حین عباس که ازدور متوجه ماجرا شده بود به سرعت خودش رو به ما رسوند و از صاحب باغ خواست تا ما رو ببخشه و به جای ما اون رو تنبیه کنه . صاحب باغ که از این درخواست عباس تعجب کرده بود ما رو رها کرد و از اون خواست تا علت چنین درخواست عجیبی رو بگه . عباس هم سرش رو به زیر انداخت و گفت که من از این دو نفر بزرگتر هستم و چون نوتنستم از ورود اون ها جلوگیری کنم پس من هم در جرم اون ها شریکم و شاید هم جرم من سخت تر از اون دو نفر باشه . صاحب باغ که از این ایثار عباس خوشش اومده بود با لبخندی عباس رو تحسین کرد و از ما گذشت . |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 23:6 توسط یاد یاران |
|
|
پس از شهادت عباس ، خانمی گریان و نالان به منزل ما آمد و از ماجرایی که ما تا آن روز از آن بی خبر بودیم پرده برداشت : « در سال 1341 من و شوهرم هر دو سرایدار مدرسه ای بودیم که عباس آخرین سال دوره ابتدایی را در آن مدرسه می گذراند . چند روزی بود که همسرم از بیماری کمردرد رنج می برد ؛ به همین خاطر آن گونه که باید توانایی انجام کار در مدرسه را نداشت و من هم به تنهایی قادر به نظافت مدرسه و کارهای منزل نبودم . این مسئله باعث شده بود تا همسرم چندبار در حضور دانش آموزان مورد سرزنش مدیر قرار بگیرد . با این بار هر بار به کم کاری خود اعتراف و در برابر پرخاش مدیر سکوت می کرد . ما از این موضوع که نکند مدیر به خاطر ناتوانی همسرم سرایدار دیگری استخدام کند وما را از تنها تنها اتاق شش متری که تنها دارایی و اثاثیه مان در آن خلاصه می شد اخراج کند ؛ سخت نگران بودیم . تا این که یک روز صبح هنگام بیدار شدن از خواب ، حیاط مدرسه و کلاس ها ا نظافت شده و منبع ها را پر از آب دیدم . تعجب کردم . بی درنگ قضیه را از همسرم جویا شدم . او نیز اظهار بی اطلاعی کرد . باورم نمی شد با خود گفتم شاید همسرم از غفلت من استفاده کرده و صبح زود از خواب بیدار شده و پس از انجام نظافت خوابیده است . حالا هم نمی خواهد من از کار او آگاه شوم . از طرف دیگر مطمئن بودم که او با آن کمردرد توانایی انجام چنین کاری را ندارد . به هر حال تلاش کردم تا او را وادار به اعتراف کنم اما واقعیت این بود که او نظافت را انجام نداده بود . شوهرم از من خواست تا موضوع را به دقت پی گیری کنم و خود نیز ، با آن که به شدت از کمردرد رنج می برد تماشاگر اوضاع بود . آن روز هر چه بیشتر اندیشیدیم کمتر به نتیجه مثبت رسیدیم به همین خاطر تا دیر وقت مواطب اوضاع بودیم تا راز این مسئله را بیابیم . اما آن روز صبح ، چون تا پاسی از شب بیدار مانده بودیم خوابمان برد و پس از برخاست از خواب دوباره مدرسه را نظافت شده یافتیم . مدرسه نما و چهره دیگری به خود گرفته بود . همه چیز خوب و حساب شده بود به همین خاطر مدیر از شوهرم ابراز رضایت می کرد . در این فکر بودیم کهفردا صبح حتما آن فرد ناشناس را غافلگیر کنیم . روز بعد وقتی هوا گرگ و میش بود در حالی که چشمانمان از انتظار و بی خوابی می سوخت ناگهان دیدیم یکی از شاگردان مدرسه از دیورا بالا آمد . به درون حیاط پرید و پس از برداشتن جارو و خاک انداز مشغول نظافت حیاط شد . جلو رفتیم . لباس ساده و پاکیزه ای به تن داشت و خیلی با وقار به نظر می آمد . وقتی متوجه حضور من شد خجالت کشید . سرش را به زیر انداخت و سلام کرد . سلامش را پاسخ دادم و اسمش را پرسدم . گفت : « عباس بابایی » در حالی که بغض گلویم را گرفته بود و گریه امانم نمی داد از او تشکر کردم و خواستم تا دیگر این کار را نکند چون ممکن است پدر و مادرش از این کار آگاه شوند و از این که فرزندشان به جای درس خواندن به نظافت مدرسه بپردازد او را سرزنش کنند . عباس در حالی که چشمان معصومش را به زمین دوخته بود گفت :« من به شما کمک می کنم خدا هم در خواندن درس هایم به من کمک خواهد کرد . » لبخندی حاکی از رضایت بر لبانش نقش بست و چشمانش را به من دوخت و ادامه داد : « اگر شما به پدر و مادرم نگویید آن ها از کجا خواهند فهمید ؟ » ما دیگر حرفی برای گفتن نداشتیم و آن روز هم مثل روزهای دیگر گذشت . » |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 21:23 توسط یاد یاران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوستان عزیزم سلام
به امید خدا قصد دارم در این وبلاگ داستان های زیبایی رو از زندگی انسان های بزرگ و پاکی قرار بدم که آشنایی با اون ها شاید خالی از لطف نباشه . |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
پرواز تا بی نهایت |
| پیوندها |
|
مست و عطشان عشق و عرفان داستان های زیبا دفاع مقدس یاد باد آن روزگاران یاد باد شلمچه خط خطی های ما سوزن بان مردان خورشید پرواز به عرش کبریا یک هفته یک شهید |
|
RSS
طراح قالب دیجیتال کیوان |