![]() |
![]() |
|
|
سلام دوستان خوبم امیدوارم حالتون خوب باشه چون دو تا داستان کوتاه بود تصمیم گرفتم هر دوش رو با هم بنویسم شما هم که اصلا نظر نمی دید ببینم کارم چه طوره ؟ بالاخره من تازه کارم و دوست دارم بدونم تا چه اندازه کارم خوبه کجاش رو باید عوض کنم یا چی کار کنم بهتر بشه شاید هم اصلا خیلی بد باشه به یاد دارم که در اوایل فرماندهی شهید بابایی در اصفهان ، به علت خرابی منبع ها ، آب آشامیدنی پایگاه کم شده بود . او زا من خواست تا به طور پیوسته با تانکر از دریاچه و یا از شهر اصفهان به داخل پایگاه آب بیاورم . من این کار را مدتی با کمک چند نفر از دوستانم انجام می دادم . گویا بابایی احساس می کرد که به خاطر کمبود نیرو کار کند پیش می رود به همین خاطر از من خواست تا رانندگی با کانتر را به او یاد بدهم . از آن به بعد در پایان کار هر روز می آمد و به ما کمک می کرد . یک روز شهید تازه از پرواز برگشته بود و خستگی در چهره اش نمایان بود به همین خاطر از او خواستم تا رانندگی نکند و این کار را به من واگذار کند ولی قبول نکرد و همچنان به او اصرار می کردم تا این که بالاخره یک ترفند به ذهنم رسید و گفتم : « شما مگر فرمانده پایگاه نیستید ؟ آیا نباید از همه بیشتر مقررات را رعایت کنید ؟ » گفت : « مگر چه شده ؟ » - « مگر شما گواهینامه پایه یک دارید ؟ » - « نه » - « پس چرا بر خلاف قوانین پشت تانکر نشسته اید ؟ این خودش خلاف مقررات است . » با شنیدن این جمله بی درنگ ماشین را نگه داشت و از پشت فرمان پایین آمد و گفت : « بفرمایید شما بنشینید . » پروازهای وضعیت اضطراری تمام شده بود . به همراه شهید بابایی جهت استراحتی کوتاه زیر سایه هواپیما روز زمین نشسته بودیم . عباس که از پروازهای پی در پی خستگی در چهره اش آشکار بود رو به من کرد و در حالی که به کارگری که در محل استقرار هواپیما مشغول نظافت بود اشاره کرد و گفت : « آقا رضا آن کارگر را می بینی . از خدا می خواستم که به جای آن کارگر بودم و آن جا را جاروب می کردم . » من از این گفته او دلگیر شدم و گفتم : « چرا چنین آرزویی می کنی ؟ شما که الان فرماندهی پایگاه را به عهده داری و این مسئولیت سنگینی است . در ثانی شما شایستگی ارتقا به پست های بالاتر در نیروز هوایی را نیز دارید . » شهید بابایی در حالی که به آسمان نگاه می کرد گفت :« نه این که از شغلم ناراحت هستم . ولی اگر کارگر ساده بودم مسئولیتم در نزد خداوند کمتر بود . حالا که فرمانده پایگاه هستم هر کجا حادثه ای رخ دهد فکرکنم شاید کوتاهی من باعث به وجود آمدن آن بوده است . به همین خاطر آرزو می کنم کاش به جای آن کارگر ساده بودم . » |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 8:13 توسط یاد یاران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوستان عزیزم سلام
به امید خدا قصد دارم در این وبلاگ داستان های زیبایی رو از زندگی انسان های بزرگ و پاکی قرار بدم که آشنایی با اون ها شاید خالی از لطف نباشه . |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
پرواز تا بی نهایت |
| پیوندها |
|
مست و عطشان عشق و عرفان داستان های زیبا دفاع مقدس یاد باد آن روزگاران یاد باد شلمچه خط خطی های ما سوزن بان مردان خورشید پرواز به عرش کبریا یک هفته یک شهید |
|
RSS
طراح قالب دیجیتال کیوان |