تبليغاتX
یادی از پرستو -

دوستان گلم  سلام

اول از همه این عید فرخنده رو به تمامی شما ( به خصوص آقایون ) عزیزان تبریک عرض می کنم .

راستش رو بخواهید این بار با وجود این که عیده

                                                                 اما حوصله برای نوشتن ندارم .

-          چرا ؟

خوب حق داری بپرسی چرا ؛ یا این که اصلا من این مدت کجا بودم  ؟

                                                                                و چرا اصلا داستان نگذاشتم .

راستش رو بخواهید رفته بودم دنبال اعتکاف

                                                                 ثبت نام هم کردم اما نمی دونم چی شد ؟!!

                       قرار بود تماس بگیرن و زمان حضور رو اعلام کنن اما .... 

 

این اولین باری بود که قرار بودم برم اعتکاف

سال پیش هم می خواستم برم اما نشد

 

خلاصه امروز هم دلم گرفته ؛

                                                     هم دست خالی موندم برای ولادت آقا

 

 

         

          

           دل فریبان نباتی همه زیور بستند           دلبر ماست که با حسن خدا داد آمد

 

 

 

 

 

داستان بیست و هفتم :

                                   به علی مریدت شدم ... .

 

به اتفاق تیمسار بابایی به فرودگاه اهواز رفتیم تا با هواپیمای ترابری « c – 130 » که حامل مجروحین بود به تهران برویم . عباس به من گفت که بروم و مقدمات رفتنمان را فراهم کنم .

وقتی از ساختمان ستاد خارج شدم دیدم بسیجی ها او را به کار گرفته اند و در حال حمل برانکارد به داخل هواپیماست . با توجه به این که می دانستم شهید بابایی تازه از جبهه برگشته و خسته است به افسر خلبان گفتم : « ایشان تیمسار بابایی هستند . کمتر از ایشان کار بکشید . »

آن خلبان با شنیدن این جمله شگفت زده شد و بی درنگ نزد تیمسار بابایی رفت و ضمن عذرخواهی از او خواست تا به داخل هواپیما برود .

من و عباس وارد هواپیما شدیم و به پیشنهاد او کنار در نشستیم . خلبان با خواهش و تمنا از عباس خواست تا به داخل کابین خلبان برود و خودش برای انجام کاری هواپیما را ترک کرد . هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که درجه دار مسئول داخل هواپیما وارد کابین شد . با مشاهده شهید بابایی که با لباس بسیجی ( البته عین همیشه ) در کابین خلبان نشسته بود چهره اش را در هم کشید و با صدای بلند سر تیمسار بابایی داد زد و گفت : « چه کسی به تو گفته این جا بنشینی ؟ پاشو برو پایین »

شهید بابایی بدون این که چیزی بگوید در حالی که سر به زیر داشت پایین آمد و در کنار من نشست . هواپیما که آماده پرواز شد . خلبان به همراه گروه پروازی از در جلو هواپیما وارد شد و به محض دیدن تیمسار با اصرار دوباره شهید بابایی را به قسمت بالا برد .

وقتی هواپیما آماده پرواز شد ؛ آن درجه دار پس از بستن در هواپیما وارد کابین خلبان شد و با دیدن عباس بر سر او فریاد کشید : « باز هم که تو بالا اومدی ! مگر نگفتم که جای تو این جا نیست ؟ بیا برو پایین . اگر یک بار دیگه بیایی این جا می زنم تو گوشت . »

هواپیما در حال حرکت در داخل باند بود و خلبانان گوشی به گوش داشتند و چیزی نمی شنیدند . شهید بابایی برای بار دوم از کابین پایین آمد . چند دقیقه بعد خلبان از طریق گوشی به درجه دار گفت : « از تیمسار بابایی پذیرایی کن »

درجه دار پرسید : « کدام تیمسار ؟ »

خلبان در حالی که بر می گشت تا پشت سر خود را ببیند گفت : « تیمسار بابایی که در عقب کابین نشسته بودند کجا رفتند ؟ »

درجه دار با شگفتی پرسید : « ایشان تیمسار بابایی بودند ! بدبخت شدم . بنده خدا رو دو بار فرستادم پایین . »

درجه دار به طرف ما آمد و به حالت خبردار ایستاد و صورتش رو آورد جلو و به شهید بابایی گفت : « تیمسار بزن تو گوشم . جون مادرت منو بزن . من اشتباه کردم »

شهید بابایی گفت : « برادر ! من که هستم که شما رو بزنم . »

درجه دار سرش رو انداخت پایین و گفت : « تیمسار به خدا گفته بودند مرام شما مرام حضرت علی (علیه السلام ) است  . خواهش میکنم تشریف بیارید بالا قربان »

عباس با همان لبخند دل نشین همیشه گفت : « همین جا خوبه برادر جان »

درجه دار آمد و کنار ما نشست و تا تهران پیوسته می گفت : « تیمسار مرا ببخش به علی مریدت شدم . »

و شهید بابایی ساکت و آرام نشسته بود ؛ همچنان سرش پایین بود و استغفرالله می گفت .

 

خدایا ! مرام حضرت علی ( علیه السلام) رو به همه ما عنایت گردان .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11:59  توسط یاد یاران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دوستان عزیزم سلام
به امید خدا قصد دارم در این وبلاگ داستان های زیبایی رو از زندگی انسان های بزرگ و پاکی قرار بدم که آشنایی با اون ها شاید خالی از لطف نباشه .

نوشته های پیشین
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آرشیو موضوعی
پرواز تا بی نهایت
پیوندها
مست و عطشان
عشق و عرفان
داستان های زیبا
دفاع مقدس
یاد باد آن روزگاران یاد باد
شلمچه
خط خطی های ما
سوزن بان
مردان خورشید
پرواز به عرش کبریا
یک هفته یک شهید
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM



طراح قالب
دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar