تبليغاتX
یادی از پرستو -

سلام و صد سلام

                                   درود و هزاران درود به شما خواننده گان  عزیز 

 امیدوارم حالتون عین همیشه خوب باشه

                                                        و از داستان امروز لذت ببرید . 

 

 

 

داستان سی و یکم  :

                                   مرد عمل یا ... ؟!!!

 

به من مأموریت داده شد تا با تجهیزات پدافندی به قرارگاه خاتم الانبیا (ص) که در آن زمانت ازه تأسیس شده بود برم . در ابتدای کار از نظر پشتیبانی قطعات و تجهیزات و همچنین از نظر امکانات رفاهی پرسنل ، شدیدا در تنگنا بودم و پیوسته دنبال کسی می گشتم تا بتونه در حل کردن مشکلات کمک کنه و به داد من برسه .

یک روز در کنار آتشبار با افسر عملیات مشغول صحبت بودم کهشخصی با لباس بسیجی از جلوی ما رد شد . افسر با احترام به او سلام کرد و لحظاتی با او هم صحبت شد . بعد از رفتن بسیجی پرسیدم : « کی بود ؟ »

-          « چه طور او رو نمی شناسی ؟ ایشان تیمسار بابایی معاونت عملیات هستند . »

سریع خودم رو به ایشون رسوندم و سلام کردم . تیمسار با متانت جواب سلام من رو داد و گفت : « بفرما برادر »

من خودم رو معرفی کردم و مشکلاتم رو با ایشان در میان گذشاتم . در مدتی که من صحبت می کردم او دقیقا به حرف های من گوش داد و بعد از این که حرف های من تمام شد گفت : « ان شاء الله برطرف می شه . »

بعد هم خداحافظی کرد و رفت . من تعجب کردم از این که این همه حرف زدم و ایشان فقط همین یک پاسخ کوتاه رو دادن و رفتن . با خودم گفتم که از او هم کاری برنمیاد و باید با فرماندهی پدافند تهران تماس بگیرم .

فردای آن روز برای بازرسی از مواضع رفته بودم که به من اطلاع دادند تعدادی افسران نیروی هوایی در قرارگاه منتظر من هستند . خودم رو سریع به قرارگاه رسوندم و در کمال تعجب دیدم که تعدادی از فرماندهان قسمت های مختلف نیروی هوایی از تهران اومدن . بعد از لحظاتی که در بهت به سر بردم جلو رفتم و خودم رو معرفی کردم .

یکی از فرماندها که درجه اش از باقی بالاتر بود گفت : « ما از ستاد اومدیم . هر مشکلی رو که در مورد پدافند دارید به ما بگید . »

هیچ وقت فکر چنین چیزی رو نمی کردم . مثل یک رؤیا بود . همه اون افسران از ستاد اومده بودن . با تعجب پرسیدم : « شما چه طور از مشکلات ما با خبر شدید ؟ »

یکی از افسران گفت : « جناب تیمسار بابایی از ما خواستند که به این جا بیایم . »

با شنیدن نام بابایی ناخوآگاه به یاد جمله ساده و کوتاهش افتادم . من کمبودها رو گفتم و در مدت چهار روز تمام مشکلات برطرف شد .

پس از چند روز دوباره شهید بابایی برای بازدید از مواضع پدافندی برمی گشت ایشون رو دیدم . سریسع جلو رفتم و احترام نظامی گذاشتم و ایشان هم خیلی گرم با من احوالپرس کردند و در حالی که لبخند به لب داشتند پرسیدند : « مشکلتون بر طرف شد ؟ »

گفتم : « بله »

ایشان هم بدون این که حرف دیگری بزنند خداحافظی کردند و رفتند . بی اختیار به قامت او نگاه کردم که با صلابت در حرکت بود . با خود گفتم : « او مرد عمل است نه حرف . »

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 9:30  توسط یاد یاران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دوستان عزیزم سلام
به امید خدا قصد دارم در این وبلاگ داستان های زیبایی رو از زندگی انسان های بزرگ و پاکی قرار بدم که آشنایی با اون ها شاید خالی از لطف نباشه .

نوشته های پیشین
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آرشیو موضوعی
پرواز تا بی نهایت
پیوندها
مست و عطشان
عشق و عرفان
داستان های زیبا
دفاع مقدس
یاد باد آن روزگاران یاد باد
شلمچه
خط خطی های ما
سوزن بان
مردان خورشید
پرواز به عرش کبریا
یک هفته یک شهید
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM



طراح قالب
دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar