تبليغاتX
یادی از پرستو - دو داستان

دوستان گلم سلام . امیدوارم حال شما خوب باشه .

راستش من دلم نیومد فقط یک داستان بگذارم به خصوص که دلم می خواد سریع تر به داستان های قشنگ این کتاب برسم از طرفی دوتاش رو هم دیگه هم کوتاه بود .

امیدوارم خوشتون بیاد .

 

 

 

داستان چهارم  :

                         او را به مقصد برسان

در سال 42 به عنوان راهنمای سپاه دانش در یکی از روستاهای اطراف قزوین خدمت می کردم . به خاطر بد بودن راه هر روز مجبور بودم مسافتی را با موتور طی کنم . عباس آن وقت ها در کلاس اول دبیرستان در می خواند و از آن جا که علاقه زیادی به روستا و منظره های زیبای طبیعت داشت یک روز یک روز با اصرار از من خواست تا او را نیز با خودم ببرم . منهم پذیرفتم . سوار بر موتور شدیم و راه افتادیم .   

در حای که نسیم سردی می ورزید . به چند کیلومتری روستای مورد نظر که رسیده بودیم . پیرمردی با پای پیاده به مست روستا در حال حرکت بود . عباس از من خواست تا بایستم . لحظه ای با خود فکر کردم شاید حادثه ای رخ داده برای همین فوری توقف کردم . عباس سریع پیاده شد و گفت : « دایی جان ! این پیرمرد خسته شده . شما او را سوار کنید من خودم پیاده می آیم . » چون جاده سربالالیی بود وموتور هم نمی توانست بیش از دو نفر را با خود ببرد و آن وقت امکان ندات عباس را با خود ببرم .اتومبیل هم از آن جاده رد نمی شد و من مانده بودم که عباس را چگونه در جاده رها کنم .

به عباس گفتم : « آهسته به دنبال ما بیا من پیرمرد رو به مقصد می رسونم و برمی گردم . »

وقتی به روستا رسیدم و پیرمرد پیاده شد به سرعت برگشتم تا عباس رو که خیلی نگرانش بودم بیارم ولی او برای این که من زحمت برگشتن ور نکشم و به زحمت نیفتم . تمام مسیر رو دویده بود و تقریبا به روستا رسیده بود .

 

 

داستان پنجم :

                        نامدار ناشناس

 

من و عباس در یک محل زندگی می کردیم و تقریبا در همه پایه ها با هم همکلاسی بودیم . عباس چون پشتکار زیادی داشت همیشه در زمره شاگردان ممتاز مدرسه بود . پس از پایان تحصیلات متوسطه هم به استخدام دانشکده خلبانی نیروی هوایی در آمد و منهم به خدمت سربازی رفتم . باید بگم اون زمان وضع مالی من اصلا خوب نبود .

یک روز در پایگاه ارومیه پاکت نامه ای به دست رسید که در آن مقداری پول بود. هر چی پاکت رو نگاه کردم نام و نشانی از فرستنده پیدا نکردم . اول فکر کردم که یکی از خواهرهام برایم من پول فرستاده اما بعدا شک کردم و با خودم گفتم نکنه با کسی تشابه نام دارم و این پول ها متعلق به اون هست .

این موضوع هر ماه تکرار می شد و من همچنان سردرگم بودم تا اینکه چند روزی به من مرخصی دادند.

وقتی برگشتم اتفاقی رو که افتاده بود برای خانواده تعریف کردم اما اون ها هم تعجب کردند . این مسئله خیلی ذهنم رو به خودش مشغول کرده ب.د و مدام از خودم سوال می کردم اون کیه که از وضع مالی من خبر داره اما من او رو نمی شناسم . تا این که یک روز برادرم چیزی رو به یاد آورد و به من گفت : « یک روز عباس اومد و نشانی تو رو از من خواست و من هم بهش دادم . »

با گفتن این جمله به یاد عباس افتادم و این که از وقتی بچه بودیم چه قدر با محبت و جوانمرد بود . دیگه تردیدی باق نبود . از خودم متنفر شدم . عبایس بعد از اون همه گرفتاری هنوز هم من رو از یاد نبرده بود و سعی می کرد من در سختی نباشم ولی من چند روز بود به مرخصی اومده بودم و حتی یک بار هم به سراغش نرفته بودم که حالش رو بپرسم .

بدون تلف کردن وقت رفتم در خونه عباس و چون شکی نداشتم ازش تشکر کردم و بهش گفتم  : « چرا من رو شرمنده می کنی و ماهانه برام پول می فرستی ؟ » او در ابتدا با لبخندی اظهار بی اطلاعی کرد . من هم  ندید گرفتم و گفتم : « آخه عباس جان ! من از کجا بیارم و آن مقدار پول رو به تو برگردونم ؟ » او مثل همیشه خندید و گفت : « فراموش کن . »

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 20:31  توسط یاد یاران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دوستان عزیزم سلام
به امید خدا قصد دارم در این وبلاگ داستان های زیبایی رو از زندگی انسان های بزرگ و پاکی قرار بدم که آشنایی با اون ها شاید خالی از لطف نباشه .

نوشته های پیشین
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آرشیو موضوعی
پرواز تا بی نهایت
پیوندها
مست و عطشان
عشق و عرفان
داستان های زیبا
دفاع مقدس
یاد باد آن روزگاران یاد باد
شلمچه
خط خطی های ما
سوزن بان
مردان خورشید
پرواز به عرش کبریا
یک هفته یک شهید
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM



طراح قالب
دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar